تبليغاتX
عفت ماهباز

شهلا شفیق، نويسنده، پژوهشگر، در فرانسه زندگی می کند . فعاليت شغلی اش در زمينه ی پذيرش و ادغام مهاجران در فرانسه است. در کنار آن می نويسد و تاکنون سه جستار و يک مجموعه داستان به زبان فرانسه و دوجستار و دو مجموعه قصه به فارسی به چاپ داده است. در همراهی با جنبش فمينيستی در فرانسه و نيز با زنان ايرانی در خارج از کشور در حد توان مشارکت کرده است. درحال حاضر دو سال است که درگير جنگی فرساينده برای نوشتن و پايان بردن زمانی است . جستاری که از سالی پيش آغاز کرداست . شهلا شفیق از جمله سخنرانان سمینار زنان در فرانکفورت بود او از جمله کسانی بود که با شوق و اشتیاق از جنبش یک میلیون امضاء و حمایت از آن سخن می گفت همین سبب مصاحبه ایی شد که در زیر ملاحطه می کنید.

"فمينيسم اورژانس "

عفت ماهباز: شهلای عزیز نطفه حرکت كمپين يك ميليون امضا از دل مبارزات زنان ایران در دهه اخیر، بیرون کشیده شده است. سر آغاز این حرکت پس از تجمع مسالمت‌آميز زنان در 22 خرداد سال 1385 دز میدان هفت تیر در اعتراض زنان به قوانین تبعيض‌آميز بسته شد. زنان از 8 شهریور این کار تاریخی بزرگ را شروع کردند. حرکت این بار باشیوه و روشی دیگر بود. زنان ایرانی همراهی توده وسیع زنان را برای پیشبرد اهداف انسانی شان برگزیدند برای این کار انها در گفتگویی نزدیک با زنان چهره به چهره و رو به رو ، خانه به خانه –شهربه شهرو روستا به روستا در می نوردند. در میادین و یا در وسایل نقلیه عمومی برای مردم از نقض قوانین حرف می زنند و اینکه آیا آنها با چنین قوانینی موافقت دارند و یا ..؟ در این حرکت دوساله زنان قصد جمع آوری یک میلیون امضا را دارند. این حرکت یک میلیون امضاء به کجا خواهد رسید و و توان ما در جمع آوری امضاء چقدر خواهد بود؟ امروز کسی به محک آن ننشسته، آنچه مهم است راستای حرکت زنان است که در جهت گسترش ارتباط هر چه وسیع تر با اقشار و گروه‌هاي مختلف مردم و درجهت رشد و گسترش آگاهي و و سرانجام بیان خواسته هایشان برای تغییر قوانین است تداوم این حرکت بی شک رشد اندیشه را به دنبال دارد و نشان این امر است که اين جنبش حرکتی است در حال شدن. نظر شما در این زمینه چیست؟

شهلا شفيق :می دانيد که من از این جنبش با شوق حمایت می کنم. به گمان من اين حرکت نقطه عطفی ست در تاریخ مبارزاتی زنان در کشور ما در بيست و چند ساله اخير. به اين دلیل بسیار مشخص که برای اولین بار اين جنبش از بن بست بحث هایی بر سر اینکه آیا باید در این چارچوپ قانون اساسی بمانیم يا خير و غیره و غيره بيرون می جهد و با تکيه بر تجربه عملی و نظری اين سال ها راه خود را، با ارجاع به ارزش های برابری خواهانه، در روی آوری به گفت و گو با زنان و مردان و جلب آرای آنان جستجو می کند. این حرکت هوشمندانه حاصل خلاقيت زنانی ست که با در گذشتن از مرز های بسته هويتی می گويند ما مجبور نیستیم به عنوان انسان خود را در هيچ چهار چوب نابرابری محدود کنيم و در مقابل تبعيضات سر فرود آوريم ، بنابر این با تکيه به دستاوردهای بشری که در کنوانسيون های جهانی متبلور است و ايران امضا کننده آن است حقوق برابر خود را خواستار می شويم. اما وقتی به زمينه ی تاريخی اجتماعی به تصويب رسيدن اين کنوانسيون ها توجه می کنيم می بینیم که این اسناد در حقیقت حاصل مبارزات آزادی خواهانه و برابری طلبانه در سطح جهان هستند. می خواهم بگويم ربط تنگاتنگی هست ميان آزادی و برابری . تجربه جنبش فمينيستی در غرب هم مويد اين است. همين جا بگويم که اشاره به غرب به اين معنی نيست که فمينيسم پديده ای صرفا غربی است و به کشور های ديگر ربطی ندارد. اين جور استدلال ها هميشه عليه جنبش فمينيستی به کار رفته است و اين نه فقط از جانب حاکمان بلکه از جانب همه ی کسانی که با آزادی زنان به دلايل مختلف، آگاه و ناآگاه، مخالفند يا از آن در هراس هستند. اين ها معمولا با بيانی مستقيم و يا غير مستقيم و گاه فاضلانه از چند استدلال بهره می جويند:

ـ می گويند اين گونه افکار فمينيستی غرب زده است و ضد هويت ملی ، قومی و مذهبی.

ـمی گويند اين حرکات ربطی به مسائل عملی اکثريت زن ها ندارد و فقط تراوشات ذهنی گروهی زن از خود راضی و عصبی و خودنماست.

ـمی گويند افکار فمينيستی به نوعی نفی وجود و حضور مردان حق طلب است و به ضرر رشد روابط مهر بانانه و احترام آميز ميان زنان و مردان است.

اما جالب است بدانيم که عين همين ايرادات به زنان پيشرو در غرب گرفته شده است. نزديک به 60 سال پيش، سيمون دوبووار در فرانسه بعد از چاپ کتاب "جنس دوم" آماج انتقاد و افترا و ناسزاهای بسياری از جمله از جانب برخی تحصيل کردگان و نويسندگان قرار گرفت که او را ضد مرد ، سرد مزاج و پرخاش جو ... قلمداد می کردند . به او ايراد گرفته می شد که حق ندارد به عنوان زنی متعلق به طبقه ی روشنفکر در باره همه ی زنان اظهار نظر کند و چون بچه ای نزائيده نمی تواند در باره مادری و مادران بنويسد. و همه ی اين ناسزاها ها به اين دليل که او جرات کرده بود به شکستن تابو ها و پيش داوری هائی بپردازد که زنان را در زندان هويت های ساخته و پرداخته اسير می کند و حق آزادی و خود مختاری را از آن ها می گيرد. بيست سال پس از نوشته شدن "جنس دوم " جنبش فمينيستی در فرانسه با صدای بلند آزادی زنان و اختيار آنان بر بدن خود را خواستار شد و در راه احقاق حقوق برابر گام های بلندی برداشت . امروز نظريه های " جنس دوم "مورد بحث و نقد قرار گرفته و می گيرد . و جنبش فمينيستی هم چنان و به اشکال گوناگون در راه گسترش آزادی و برابری گام می زند.

پس موضوع برابری زن و مرد، که در ربط تنگاتنگ است با آزادی زن و اختيار او بر جسم و جان خود ، مسئله ای غربی و ياشرقی نيست. در همه جای دنيا مبارزه زنان برای رهائی از مرد سالاری با سد ها و موانعی هاروبرو بوده و هست که به نام سنت و فرهنگ و مذهب و عشق و مهر و وظيفه توجيه می شوند . و البته بر خلاف آنچه برخی گمان می کنند دست يابی زنان به حقوقی که امروزه در غرب دارند بی رنج و سختی انجام نشده است و در اين راه زنان پيشرو قيمت های سنگينی پرداخته اند.

امروز هم زنانی که در ايران در راه تغيير برای برابری گام می زنند طبعا با مسئله آزادی و اختيار رنان بر جسم خود در گيرند و من اميدوارم که اين خواسته ها بيان خود را در جنبش بيابد. و البته همه ی جنبش های ديگر نظير مبارزه برای لغو سنگسار هم به گمان من در اين راه موثرند و مثبت.

اما خانم ماهباز اين حرف ها حرف های من است. و توجه دارم که آغاز و گسترش جنبش يک ميليون امضا در داخل کشور است . اما فکر می کنم ورای مرزهای جغرافیایی هر يک از ما می توانيم به نوبه خود در آن مشارکت کنيم و نيز به نقد آن برخيزيم. از شما ممنون که فرصت تبادل نظر را ايجاد کرديد.

عفت : تاریخ مبارزات زنان اروپا و غرب نشان از این دارد که زنان درمرحله اول برای برابری مبارزه کرده و سپس مرحله دوم مبارزات زنان برای رهایی آغاز شده است . البته مبارزه برابری و آزادی را به طور کامل نمی شود از هم تفکیک کرد اما فکر نمی کنيد که اکنون مبارزه زنان در ایران در مرحله – برابری است و و سپس فاز دوم یعنی بخش رهائی بخشی آن آغاز می شود؟

شهلا : من فکر می کنم در عين حال که هر جنبشی شرایط خاص خودش را دارد، ما از زنان در کشورهای دیگر هم می آموزیم. لزومی ندارد مراحلی که در غرب طی شده در داخل ایران تکرار شود. بعلاوه در دنیای امروز و در متن جهانی شدن، مبارزات اشکال جديد و متنوعی به خود می گيرد. ما در ایران در کشوری زندگی می کنیم که صد سال پیش در آن انقلاب مشروطه صورت گرفته و با مراجعه به قوانین بلژیک و فرانسه تلاش کرده اند که جامعه مدنی را سامان دهند. پس حتی اگر بخواهیم ایران را با خودش مقايسه کنیم کشوری داریم که در مسير توسعه ای نابهنجار حرکت کرده یعنی تحول موقعيت زنان به لحاظ جامعه شناسی با وضعيت حقوقی آنان هيچ ربطی ندارد. پس نمی توان گفت که حرف زدن از آزادی زود است. شما خودتان این را بهتر می دانید که زنان ایرانی در دانشگاه ها و در محيط های کار و در فعاليت های فرهنگی و هنری حضوری درخشان دارند ولی همچنان در بندهای نابرابری اسيرند. می خواهم بگويم در ایران دقیقا به دلیل شرایط تاریخی اجتماعی، خواست آزادی و برابری به هم گره خورده اند.

امروز مبارزه زنان در ايران در مرکز مبارزات اجتماعی حق طلبانه و آزادی خواهانه قرار دارد و حضور و همراهی آگاه ترين مردان در اين جنبش تصادفی نيست. از سوی ديگر طبعا جنبش زنان به ديگر مبارزات اجتماعی، با جنبش دانشجويان، گارگران و ديگر گروه ها و نيز مبارزاتی که بر عليه تبعيض های قومی و مذهبی بر پا می شود در ربط است و در کنش و واکنش همبستگی در عين آنکه خواست ها و شخصيت مستقل خود را پيدا کرده .

عفت : امروزه جنبش فمنیستی ، در غرب و در اروپا، تا حد زیادی شکل آکادمیک به خود گرفته و بیشتر در کلاس درس دانشگاه ها و یا مراکزی خاص حضورش را می توانی ببینی و لمسش کنی. این مفاهیم دانشگاهی کمتر در نسل چوان جامغه حضورش تجلی می یابد. متاسفانه گاها می توان گفت که مفاهیم فمنیستی در چاردیواری آکادمیک محدود شده است . اما در ایران بدلایل تاریخی اجتماعی اینگونه به نظر می رسد که جنبش فمنیستی ویژه گیهای خاص خود را یافته است. شرایط دارد تغییر می کند و حضور آگاهانه نسل چوان دختر و پسر در کمپین یک میلیون امضا نوید خوشی است . با توجه به تجربه زندگی ات درفرانسه، چه ویژه گی هایی در جنبش فمنیستی ایران می بینی. و تشابه آن با فرانسه در چیست ؟

شهلا : من در فرانسه از نزديک با جنبش فمنیستی که البته گرايشات در ان گوناگون و متنوع است آشنائی دارم و در آن مشارکت می کنم. در فرانسه هم مثل باقی کشور های غربی فمنیسم در محيط آکادمیک بيش و کم به رسميت شناخته شده ولی می شود گفت که در عين حال جنبش های زنان همواره نظريه هائی را که در دانشگاه ها ساخته و پرداخته می شوند مورد چالش قرار داده و می دهد . والبته بايد ياد آوری کنم که تنها محل خلق دانش دانشگاه نيست. اما درفرانسه در يک دهه اخير مباحث و جدل های اجتماعی در باره لائيسته شور و حالی در ميان فمنیست ها به راه انداخته و موجب بحث فراوان شده. در اين ميان يکی از جنبش هائی که تئوری های دانشگاهی در باره نسبيت فرهنگی را سخت به چالش کشيد جنبش دختران محله های فقير و مهاجر نشين بود که با شعار " نه هرزه ايم و نه فرو دست "به راه افتاد. این جنبش که جنجال های بسيار برانگيخت با دفاع از دمکراسی به نوعی ضرورت بازتائيد و پافشاری بر ارزش های دمکراسی، آزادی و برابری در شرایط مشخص امروز را مطرح کرده و می کند – و جالب است که این برگشت را امروز بخشی از دختران خانواده های مهاجر نمایندگی می کنند .البته این دختران خود را بدرستی فرانسوی می دانند در عين اينکه ريشه های فرهنگی خود را باز می شناسند. – "فادلا آمرا" ، زن جوانی که در راس این جنبش است خود را فرانسوی می داند با ریشه های الجزایری – او دختر يک خانواده کارگری است که در محل های فقير مهاجر نشين رشد کرده و شرايط تبعيض جنسی و اجتماعی و راسيستی را زيسته است. او با تکيه بر اين تجربه هر گونه هويت سازی قومی تبعيض آفرين رارد می کند و با آنکه خود را مسلمان می داند مفاهيمی مثل فمينيسم اسلامی را به نقد می کشد.

من مشابهت های بسیاری می بینم بین این جنبش و جنبش زنان ایرانی. جالب است توجه کنيم که در فرانسه فادلا آمرا که خود بيشتر در مبارزات ضد راسيستی درگير بوده و ازآن جا به فمينيسم روی آورده از نوعی "فمينيسم اورژانس " حرف می زند که اشاره به ضرورت فوری فمينيست بودن برای زنان اين محله ها می کند و در ايران نوشين احمدی خراسانی در توضيح جنبش يک ميليون امضا از " فمينيسم موقعيتی " سخن می گويد . از ورای اين مقايسه می بينيم که اين جنبش ها هيچ يک دغدغه " حق تفاوت" ندارند و به نوعی از جنبش های تفاوت گرای دهه هشتاد فاصله می گيرند که برخی از آن ها به مرز بندی ميان فمينيسم سياه و سفيد در آمريکا منجر می شد. در حالی که جنبش هائی نظير " نه هرزه و نه فرودست " با تکيه بر دستاورد های جنبش فمينيستی و البته در عين مبارزه با تبعيضات راسيستی خواهان آزادی و برابری هستند.

اين زنان می گويند ما نمی خواهیم ما را با رنگ پوستمان، با مهاجر بودن مان و ریشه های قومی مذهبی مان تعیین کنند – ما می خواهيم خود حق تعيين آنچه را هستيم داشته باشيم. با خواست اختيار بر خويش و تحقق فرديت خلاق برای زنان، اين جنبش به تمام معنی بازگشتی پوياست به ارزش های جهان شمول حقوق بشر و برابری زن ومرد. من فکر می کنم آینده فمنیسم در این راه ساخته می شود . و با احساس غرور از حرکت های زنان ايرانی من آینده فمنیسم را در ایران درخشان می بينم. هنگامی که نوشته های زنان و دختران جوانی را که با شور و شوق قدم برمی دارند و قلم می زنند، سخن و حديث نوشين و پروين، شيرين و شادی، زينب و جلوه ، سميه و مهديه ، فرناز و الناز، هدی و ناهيد، مهرنوش و طلعت، نازلی و پريسا و منصوره ، نسيم و مهسا و سارا و راحله و ستاره و مژگان ... را می خوانم، از ورای آن ها دهها ستاره ديگر را می بينم که در آسمان مرز و بوم مان می درخشند و صدها صدای ديگر را که طنين می افکنند و هزار ها دست را که به هم گره می خورند برای آنکه گام ها قوت بگيرند. آن وقت احساس می کنم با حرکتی روبرو هستيم که نبض آن با ارزش های پويايی می زند که در ذات جنبش فمينيستی ست، چرا که به گمان من، فمينيسم نه يک ايدئولوژی، بلکه جنبشی باز و پویاست که "شدن" در آن بیشتر مطرح است تا "بودن" – به همین دلیل هم خود مقوله ی "زن بودن" هم در آن مورد پرسش قرار می گیرد. بله ما در ايران با جنبشی پويا روبرو هستيم و به همين دليل از جدل و نقد نبايد هراسيد.

عفت: و کلام آخرت؟ شهلا: پيغام دوستی و محبت و آرزوی سر افرازی.

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 1:55 |
 

.

جمعه ساعت هفت بعد از ظهر قرار است مسیح علی نژاد در دانشگاه لندن سخنرانی داشته باشد.

مسیح را از جنجال هائی که جناح راست در مجلس برایش به راه انداختند، می شناختم . از آن سوالی که از خاتمی کرده بود که چرا برای شیرین عبادی پیام تبریک نفرستادید ... و از پاسخ خاتمی .

mashihalinejad437.jpg

براي رسيدن به جلسه سخنراني او، با عجله چند دقیقه مانده به هفت به دانشگاه سوآز می رسم. از دو زن جوان که از روبه رو می آیند به فارسی می پرسم اتاق 79 کجاست؟ دختری سبزه رو و ریزه، با کلاه مشکی که مویی از آن پیدا نیست، سراپا مشکی عین دختران ایرانی اروپا با اطمینان به من لبخند می زند و چشمش قبل از خودش حرف می زد و با خنده سمت راست را نشان می دهد .

به موقع رسیده ام. زیبا میرجسینی و بهنود در ردیف جلو نشسته اند به سمت شان می روم سلام و عید مبارکی بین ما رد و بدل می شود که ناگهان آن دختر کوچولوی خندان کنار ما سبز می شود. اقای بهنود معرفی اش می کند هردو می خندیدیم. می پرسد هم دیگر را می شناسید؟ مسیح می گوید من برای ايشان کار فلش را کردم! می گویم جه فلش زیبایی!

طبق معمول ما ایرانیان سر ساعت هنوز عده ایی نیامده اند. جلسه را با تاخیر مسعود بهنود آغاز می کند. دو نسل روزنامه نگار با تفاوت سنی بیشتر از سی سال کنار هم نشسته اند. بهنود اغاز سخن می کند می گوید در سال 1360 يک دوره از روزنامه نگاری ايران تمام شد بدون آن که افراد آن تجربياتشان را به نسل بعد منتقل کرده باشند. جنگ که شد ديگر روزنامه نگاری وجود نداشت. بيش تر روزنامه نگاران از کشور رفتند. پانزده سالی تک و توک مجله هائی وجود داشت و روزنامه نویسی متوقف بود تا دوم خرداد رسيد و نسلی را آورد که تجربه را از ما نگرفته بودند و خود آموخته و زندگی آموخته شروع به کار کردند.

به گفته بهنود در اين نسل دختران خبرنگار مشخص ترينند و موثرترین. حتی بیش از همتایان خود در تمام دنیا کار کردند. وی در معرفی مسیح علی نژاد اشاره کرد که خبرنگاران پارلمانی در صد سال گذشته در بين روزنامه نگاران ايران مشخص بوده اند. مسیح هم زن خبرنگارست و هم با خبرنگار پارلمانی شروع کرده است.

بعد از اين معرفی نوبت مسیح است. به جشمهای حاضران می نگرد. مثل همان فلش توی راه ابتدا با نگاهش حرف می زند. با عجله و تند تند. "اول جواب اقای بهنود را بدهم : برای نسل ما فرصتی نبود تا به دنبال نسل قبلی روزنامه نگاران باشیم. و وطایف را از انها بگیریم تلاش ما بر ان بود که همان مقدار جو حاکم را حفظ کنم و به جلو رویم."

بعد گفت اینجا نیامدم برای سخنرانی، اما چیزی که بسیار مشتاقم جوابش را بدانم این است که دیدم من اینجا چیزی هم باید بدهم و بدهکارم! ما در ایران به اندازه کافی متهم بودیم. نهادهای رسمی از روزنامه نگاران خوششان نمی آید. روزنامه نگاران همیشه متهم هستند. انگار جامعه از آن ها می خواهد که به جایش همه کار بکند؛ هم اعتراض، هم بخشش، هم تحمل. از اواخر دولت خاتمی فضای سردی بر جامعه حاکم گشت. روزنامه ها محبوبیت خود را در ميان مردم از دست دادند. روزنامه نگاران ناامید و دلسرد شدند. در این میان ما از طرف گروه معدودی متهم شدیم که مصالحه جوئی می کنیم و با حاکمیت کنار آمده ایم. حالا در خارج از کشور هم می بینم که کسانی ما را قبول ندارند واقعا چه توقعی از ما دارید؟ توجه کنید در چه فضایی ما کار کردیم. در دوره ای که خاتمی رفت و احمدی نژاد آمد.

خبرنگار جوان ايرانی که مجله زنان از قول خودش به او "جوجه اردک زشت" لقب داده بود رو به حاضران می پرسد آن چه ما گرفتارش شديم حذف و خشونت نبود، اين را گوئی عده ای در نمی يابند. زندگی در شرايطی که گروهی با شعارهای پوپولیستی، بخشی از مردم را با خود همراه کرده اند، ظرافتی می طلبد که بايد خواننده هم متوجهش باشد.

مسیح علی نژاد سپس به ترسيم فضای موجود روزنامه نگاری می رود. شرايطی که خودسانسوری بيش از پیش شده. چون در فضای رسانه ای کشور، ناامنی وجود دارد که سبب می گردد افراد خود دادستان خویش شوند، گاهی پیشاپیش به محاکمه خویش بپردازند و به خود سانسوری تن دهند. اواخر مجلس ششم دلسردی و بی تفاوتی مردم به حدی بود که بازتاب تحصن مجلس ششم حتی تا میدان سپه هم نرسید .

در بخش ديگر جلسه فیلمی از ديدار مسیح علی نژاد وهمکارانش از روستای پیدن کوین از توابع عنبرآباد کرمان برای حضار پخش می کند. قصدش آن است که نشان بدهد در شرايط حاضر نفس روزنامه نگاری درست می تواند کارها بکند و می کند. اين روستا را در حقيقت علی زادسر نماينده روحانی جيرفت در مسجد هفتم کشف کرد. وقتی که در مجلس و در مخالفت با کمک های خارجی گفت الآن در کشور دهی هست که مردمش مانند قرون ماضی در غارها زندگی می کنند. رفتن روزنامه نگاران به اين روستا و گزارش هائی که آوردند نشان داد که روستائی به دشت فقیرند اما غاری نیست. در نتیجه چنان شد که دستگاه های بازبينی به حرکت آمدند که گزارش عنبرآباد سياه نمائی وضع کشور است!

در اين فیلم مسیح به پیدن کوئه با مردم حرف می زند مردمی پا برهنه و در سنگلاخ و بیابان بی پا پوششی را ه می روند و گاه سر بی شام می خسبند و گاه نانی به دندان می کشند. اما زنانش حجاب دارند و دخترکان شش هفت ساله نیز و دخترکان کوچک خدا را می شناسند بی آنکه بدانند خانه چیست. مسیح در میانه خارزار بیدین کویه گریان ره می سپارد و از مردم می پرسد خدا را می شناسید و نماز می خوانید؟ راستی این دخترک که در جا و جلد خود گنجیدنی نيست، سراپا حرکت است آنجا پی چی می گردد؟ به پاسخ کدام سوالش می خواهد، برسد.

"فیلم را تهیه کردم و آوردم تهران و پرسیدم شما که غار کشف می کنید چرا به کمک آنها نمی روید؟ این گرسنگان خداشناس نیاز به کمک دارند آما آنها اجازه ندادند فیلم نشان داده شود و من دوباره متهم سدم."

در بخش سئوال و جواب از علی نژاد می پرسم تو به عنوان یک خبرنگار زن با جنجالی که برايت درست کردند، و ماجراهائی که بر تو گذشت چه چيز بيش تر ازارت داد.

جوابش ساده و آماده است. "آرزو می کردم بجای هر انجه که هیاهو است بیایند و دیدگاه های و طرز کارم را به عنوان خبرنگار نقد کنند، اما چنین نبود بجای همه اتهاماتی می زنند. من يک زن جوانم و در ايران زندگی می کنم. اتهام رابطه غیراخلاقی سخت و دردناک است. و اين همان است که در کتابم [تاج خار] نوشته ام.

حاضران از مسيح علی نژاد می خواهند که درباره کتابش توضیح بدهد. کتابی که بعد از روی کار آمدن دولت جدید دیگر اجازه چاپ ندارد. و اين جاست که او از زندگی خود می گوید از کسی که به او عشق می ورزد و همين عشق روزنامه های جناح راست را به زدن اتهام ها واداشت. دنبال پویان می گشتند و می خواستند بدانند پویان کیست. پسری که دوستش دارم و رابطه ام با وی از پرده برافتاده است.

چشم های پر از شیطنتش از اشک پر می شود وقتی يکي از حاضران می پرسد پویان کیست. و شرح می دهد از زماني که عاشق شد و هنوز نوجوانی بود؛ و هنگامی که عشقش همراه با نزديک ترين دوستش رفتند و او را تنها گذاشتند. اما نه تنها بلکه با "پویان" پسرکش.

"چنین بود که بعد از جنجال مجلس به خودم می گوید عشق بزرگم را در زندگی باختم و عشق حرفه ای را هم در اين ماجرا بايد ببازم. این بارها برای شانه ام سنگین است."

بخش پایانی سخنان صمیمی و بی تکلف مسيح علی نژاد به ماجرای جنبش زنان در کشور مربوط می شود. او در حالی که در بقیه سخنانش نومید بود به اين بخش که می رسد از امیدی سرشارست و گزارشی می دهد درباره حرکت های تازه زنان. از اعتراض های مدنی شان. و در حالی که ساعت مجاز دانشگاه به پایان رسیده مسعود بهنود ضمن تشکر از مسيح علی نژاد گفته های وی را با مثال هائی تائيد می کند که در وصف شور زنان است. در آماری که وی می دهد هم نوعی دلسردی در میان معلمان، دانشجویان و حتی روزنامه نگاران گزارش می شود، اما می گوید "دیدید که زنان اين نسل تازه چه خوب صدای خود را به گوش دنیا رساندند."

گزارشی از سخنرانی مسیح علی نژاد در لندن - پنجشنبه 9 فروردین 1386 ROOZ

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه دهم فروردین 1386 و ساعت 15:1 |

 

روز یکشنبه دوست عزیز ی در لندن، مرا به مراسم سال نو  کردها، دعوت کرد و گفت صد نفری می آیند بیا خوش می گذرد. من از اینکه در جمع نوروزی آنها باشم، با خوشحالی استقبال کردم. هوا علیرغم اینکه بهار با گل ها و شکوفه هایش دامن گسترده بود، به شدت سرد بود. گویی سرما زور های آخرش را می زد . دو ساعتی طول کشید تا از غرب لندن به شرق لندن رسیدم. در کلیسایی همه جمع بودند .بیش از صد نفر می شدند. زن و مرد و نو جوان و جوان و کودکان در همهمه و دید و بازدید بودند هر جمعی خوراک و غدای خود را اورده بود و روی میز کنار هم چیده بود. زنان در پیراهن های رنگ و وارنگ شان مجلس را به دشت زار بهاری تبدیل نموده بودند.

 ابتدا با کمی واهمه وارد سالن شدم. خیلی از آنها شبیه من بودند.شاید تنها تفاوت در این بود که من زبان کردی نمی دانستم. سال نو را به هم تبریک می گفتند و با خوشرویی از من استقبال نمودند. یخ های وجودم از گرمای حضورشان، کم و کمتر شد اجساس کردم منهم متعلق به آن جمع هستم .کناری نشستم و ناظر شور و شوق دید و بازدیدها بودم خاطرات تلخ و شیرینی که آز آنها داشتم، همه دوستی ها و روابطی که مرا با انها پیوند می داد. خود به خود ورق می خورد.

یاد احسن ناهید دوست و همکلاس همسرم افتادم یاد بهار 1359، زمانی که خلخالی احسن را در حالیکه دست و پایش شکنسته در گچ بود با برادرش، در سنندج اعدام کرد. چقدر از دست دادنشان آنهم بدینگونه فجیح برایمان ناکوار و سخت بود .

 اولین عید بعد از آزادیم از زندان  ، را در خانه دوستم ماریه در کرمانشاه گذراندم. آن خاصکانم، کردهای دالاهو بودند یادش بخیر دادا و بابا  و خواهر های ماریه، چه مهربان و گرم پذیرای من شدند. خاطره خوش عید ان سال به وضوح آن روزها،جلوی رویم بود...

آهنگ فارسی نواختند و من باسهیلا چند دختر جوان دیگر رقصیدیم . در بین شان احساس خودمانی بودن می کردم. نه من آن دیگری نبودم .و نه آنها برای من،آن دیگری . دلم می خواست این یگانه بودنمان در واقعیت روزگار هم همانگونه باشد . واقعیت اینکه، برای مردم ایران هیچگاه اقلیت های قومی آن دیگری نبودند و ایران نامش را از یگانگی اقوام مختلف دارد. آما این را هم می دانم اگر کردها خود بخواهند کشور دیگری داشته باشند من جز موافقت و همراهی شان چه کار دیگری می توانم بکنم اما دلم می خواهد همانطور که دولت ها در خرابی کردستان بی انکه بخواهیم ، سهیم مان کردند، در ایادانی ان سرزمین آگاهانه سهیم گردیم .

رقص کردی را کنار زنان و مردان کرد با ریتمی همانگونه با آنها همراه شدم .چنان گویی که از خودشان هستم. آهنگی دیگری نواخته شد و من نیز در بین شان بودم اجساس کردم دختر و پسری جوان تمایل ندارند با آنها همراه باشم.آهسته به سر جایم بازگشتم، بی آنکه دلخور باشم شاید حق با آنهاست. آنها مرا نماینده قومی می دانند که هر دولتی به سر کار امد ابتدا سرکوب را از همان نواحی کردستان شروع کرد. اما آنها یک چیز را نیز باید بدانند که این دولتمردان نه دموکرات بودند نه دموکراسی خواه. اما آیا این حرکت اصلا می توانست اهمیتی داشته باشد؟!  من در مهمانی شان شاد شدم اجساس یگانگی کردم. انها مرا به مهر پذیرا شدند

سهیلا پرسید چرا نشسته ایی؟ ماجری را گفتم عصبانی شد دستم را گرفت به میانه رقص برد .این میان زنی که دستش را در میانه رقص باز کرده، و رفته بود. گفت رفتنم عمدی نبوده  و آنهایی که ماجری را دانستند به جبران در رقص کنارم امدند و ...

این را می دانم که آینده هرچه باشد ، د ر کنارشان هستم.زنان کرد سرزمینم از من رنج درد بیشتری را متحمل شدند. او ل اینکه در سرزمین قوانین نابرابر، زن هستند. در ثانی به دلیل شرایط قومی و عقب نگه داشتن آنها به عنوان اقلیت قومی ستم مضاعفی را بر دوش می کشند.

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 و ساعت 3:42 |

صبح زود ، طبق عادت کودکی با بوی سنبل های عید از خواب بیدار می شوم. روبروی تخت روی میز جوبی بلند، هفت سین با سلیقه چیده شده است. با صدای بلند به روح های مهربان اتاقم، و به کبوترها و موش های سقف خانه. سلام می گویم. با خود زمزمه می کنم خوب خانوم خانوم ها، غم و غصه ها را بگذار برای سال قبل و از رختخوابت بیرون بیا.

به رسم مادر همه جای اتاق را تمیز کردم و به رسم خودم اتاق را پر از گل. بنفشه را به رسم هرساله به یاد وطن در گلدان کاشته ام. نرگس های زرد و سفید، و سنبل های بنفش و سفید که درست روز عید باز شدند. و من با رضایت به رویشان لبخند می زنم . روی هفت سین عکسی از ماهی درمیان آبهای دریا ،بچای تنگ بلوری نشسته، سبزه و نخودچی و نقل و بادام هم در کناری ردیف شده، حافظ شاملو یادگار برادرم را از روی سفره برمی دارم . باز می کنم تنها دست خط او برای من، که با قلمی قرمز نوشته:"به بهانه عید 2536

 برای عفت خوب و مهربانم ،به این امید که زندگیش همیشه بهار باشد

علی 35/12/29 "

تاریخش چه دور است یادم نیست چندساله بودم که این عیدی و این آرزوی ثبت شده او را گرفتم. زندگیم بهارش به اندازه بهار زندگی کوتاه او بود آن مهربان برادر که بیست سال بیش از این بهارش، را برای همیشه کوچاندند. . به یاد او و همه عزیزانم حافظ را باز می کنم.  بیتی از ان بیشتر از همه جلب توجهام را می کند:

بارغمی که خاطر ما خسته کرده بود***عیسی دمی خدا بفرستاد و برگرفت

آن حافظ عزیز را کنار عکس عزیزعلی، عکس شاپور و پدر و مادرم و کودکی که عکس ندارد، می نهم. سر و روی می آرایم. آراسته روی میز صبحانه می نشینم .موسیفی آرامی بی آنکه ضبط را روشن کرده باشم شروع به نواختن می کند! لبخند می زنم به همه چیز و همه کس فکر می کنم به همه آدم های که تا امروز می شناسمشان به همه آنهایی که به من مهر ورزیدند و زندکی بی کمک آنها بی شک، سخت تر پیش می رفت.امروز تصمیم گرفته ام که غمگین نباشم و نیستم به مرجان و مهرداد فکر می کنم که خیلی نمی شناسمشان ولی از تنهایی به انها پناه میبرم و آنها چه نی دریغ، شب عید را پذیرای من در این غربت خواهند بود. مهدی برادرم اس.ام.اس می فرستد که متاسفانه چهارشنبه نمی توانند در خانه باشند آنها با بقیه ناشنوایان تصمیم گرفته اند به رستوران ایرانی بروند . می پرسد بجاش پنجشنبه بیا  ..

اس ام اس می زنم ،نمی توانم .دوباره می پرسد چمعه ؟ نمی توانم .  و سرانچام با دلخوری و غصه، برایشان می نویسم "می دانی که شام و نهار برایم مهم نیست، می خواستم عید کنار خانواده ام باشم و تنهائی را کمترحس کنم بی اختیار گریه ام می گیرد آنهم در متروی شهری ! خانواده برادرم طفلکی ها دنیا خاص خودشان را دارند  نمی توانند درک کنند که عید چه معنایی برایم دارد و اینکه در این روزها تلاش می کنم به این همه غم به درد فکر نکنم و می خواهم با آنها این در د را تقسم کنم می خواهم در شلوغی و ازدحام  به هیچ فکر کنم که بی غم و فراغبال باشم اما لعنتی، مگر  این درد و غصه خاطره ها می گذارد . لعنت به این اس ام اس موبایل که عیدم را غرق اشک کرد

اینتر نت را باز می کنم خبر ازادی غزیزانمان را نوشته است چهره ام گشوده می شود ازتصور  لبخند سارای کوچولو بر جهره گریان شادی صدر . لبخد می زنم از جهره اشگ آلود دختران محبوبه عباسقلی زاده در آغوش مادر لبخد می زنم ، و اینگونه سال تحویل می شود و من 49 ساله می شوم

 

 

1- وام کرفته از اسماعیل نوری اعلا
+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 14:55 |

بر بال باد و بر خیال

به نیمه های شب

رسیده ام اوین

در سوز برف

 در گشوده شد

پا سریده شد

به راه پله های بند سه و چهار

سپس بند 209

دست می برم به سر

که ای وای حجاب

جا مانده در هوا و باد

می شوم همه چشم

سر می کشم همه جا

هواخوری بند و حمام و اتاقهای بازجو

می شوم همه چشم

که نوشینم کجاست!

و ساغر و ساقی و و هدی و سمیه سارا و جلوه و مریمم

کوجکند هنوز!

وخواهرکانم،پروین و فیروزه خدیجه محبوبه طلعت و فریبا و ناهید،

 سنگین است جرم شان

کا رشان معلمی

جرم کوچکی است؟

سرک می کشم زبند سه و 4

بند یک زنان و بند سه زنان سلول من

سلول فاطمه مدرسی

سلول زهرا کاظمی

فضیلت و هما

ماریه میترا

سلول ملکه و منیره برادران

مریم و مینا

و پروین گلی و زهره و فاطی

لیدا و منیژه و مهناز و و مهر ناز نسرین و...

20 سالی گذشه است که   

سلول سه بند سه

سردم شده

نوشین نشسته جای من

به فکر نوشتن مقاله است

دختر من است همان کودک گمشده

که رهبرم شده!

می پرسم خوبی

ستاره شیشه ایی؟

دیگر تو محکوم زچه گشته ایی ؟

جنبش زنان که شیشه ایی است ؟!

مرکز ش کتاب خانه زن است

دیگر تو که جرمت حزب و گروه نیست

نوشتن است ؟!

کتاب و دفترت

آهسته می خندد

جرمم

نوشتن صدها صفحه است در برابری

 و پروین اردلان

محکوم سابق عشق و برابری است

 جرمش همکاری

با جلوه جواهری و پرستو دوکوهکی و سوسن است

خیابان و کوجه گشتی با فیروزه و ناهید و طلعت است 

به آسیه امینی

 گفته اند که سنگسار کار تو نیست

آسیه خندیده

بله حق باشماست

اما دفاع از زنان زیر سنگسار

 جرم من است

و آوایم که دختر است

مانده جشم براه من که

که من سپر سنگ او شوم

سلول سه بند سه 209 جای کوچکی است

با شیسه تاریک و پر ز گرد و خاک

و دستشویی، کنارش توالتی است  

 نوشین پتویش دوتاست زیر رو

تمیز است و .و پر زخاک

خوب است که خونش زدوده است

آه مگر

بالشتکی ندارد هنوز او

کاش باشد اینجا

تنها دو روز جای او

بند 209، دوباره پر ز رونق است

ز ادمی

زمزمه سرودی خوش است گوشه ایی

جهان دیگری ممکن است ...

خفه خون!

زیر زمین دلت می خواد 1

صدای بازجوست

 

نوشین زیر زمین کجاست؟ !

زیر زمین

پرونده تان رو شده همه

همکاری

 با بیگانگان

و انقلاب مخملین

 

ما جنبش زنان شیشه ایی؟!

پرونده مان نوشته های هزاران صفجه در برابری است!

جرم کوچکی است درایران زمین ؟!

 

بازجو

پروین اردلان

پرونده عشقت،

 باز است هنوز !

پروین به دنبال دارویش در جیب و کیف

جه سنگین است جرم او

پرسش از او راحت تر است برای بازجو

که بله ....سر نخ کجاست؟

کجا بردی عشق را

منظورتان برابری است ؟

از او هم همین را پرسیده اید؟

و ساقی جرمش مادر دو وختر دوقلو است

پشت در گذاشته شان

دیروز 36 بودند در منکرات

در کنار زنانی درگیر رنج و غم

معتاد و تن فروشان پر زدرد ،

ساعاتی مانده به شب

از منکرات

هورا و سوت کشان در مینی بوس نشسته اند

 خندان بای بای کنان

 که رفتیم اوین

زمانه دیگری شده استغفراله

دست می کوبند به هم

و سوت می زنند

که می رویم اوین

تا ز پابرکنیم بنیاد جور کین

جهانی دیگر ممکن است

امروز در اوین بازی جدی شده

همین

 پنج مارس۸۵  

1- از دیروز که خبر دستگیری فعالین جنبش زنان، را در خیابان معلم در جلوی دادگاه انقلاب.و آخر دیشب خبر رسیدکه آنها را به اوین برده اند، راشنیدم.چون بسیاری از زنان در تبعید در سراسر دنیا کنارشان بودم

2- 4 مارس 2007 - فعالان جنبش زنان به اداره مفاسد اجتماعی انتقال داده شدند زنستان: طبق آخرین اخبار رسیده، تعداد دقیق بازداشت شده گان تجمع امروز صبح که مقابل دادگاه انقلاب برگزار شد، سی و سه نفر است. ماموران بازداشت شده گان را به اداره مفاسد اجتماعی واقع در خیابان وزرا انتقال داده‌اند. اسامی بازداشت شدگانی که تا الان به دست ما رسیده است: آسیه امینی، ژیلا بنی‌یعقوب، محبوبه عباسقلی‌زاده، محبوبه حسین‌زاده، سارا لقمانی، زارا امجدیان، مریم حسین‌خواه، جلوه جواهری، نیلوفر گلکار، پرستو دوکوهکی، زینب پیغمبرزاده، مریم میرزا، ساغر لقایی، ساقی لقایی، ناهید کشاورز، مهناز محمدی، نسرین افضلی، طلعت تقی‌نیا، فخری شادفر، مریم شادفر، الناز انصاری، فاطمه گوارایی، آزاده فرقانی، سمیه فرید، مینو مرتاضی، سارا ایمانیان ، ناهید جعفری، سوسن طهماسبی، پروین اردلان، نوشین احمدی خراسانی. منابع دیگری از بازداشت شادی صدر نیز خبر می‌دهند که این خبر هنوز تایید نشده است

 

3 - بند 209: ساختمان 209 در راهرو بزرگ اصلی سمت چپ اتاق های بازجویی قرار دارد و سمت راست آن در امتداد اتاق ها راهروهاي کوچک بندها قرار گرفته است  هر راهرو از 10 سلول که در يك رديف قرار گرفته تشكيل يافته است. رديف‌ بندهاي یک، دو، سه به سلول‌های زندانیان زن، و در سالهای 1360 و 61 و 62 دو رديف آخر سلول نيز به سپاه تعلق داشت. ابتداي هر راهرو يك سلول وجود داشت كه سقف آن باز و تنها با ميله‌هاي مشبك پوشيده شده بود و در اصطلاح زندانيان به هواخوري 209 معروف بود. در كنار هواخوري يك حمام بود كه پنجره آن به هواخوري باز مي‌شد. سپس بقيه‌ي سلول‌هاي انفرادي آغاز مي‌شد كه در سمت چپ راهرو قرار داشت. روبه‌روي راهرو بندها، اتاق‌هاي بازجويي قرار داشت

يك سلول انفرادي 209، در قسمت راست آن يك دستشويي با شير آب گرم و سرد قرار داشت در كنار دستشويي ديوار راهي پيدا كرده و متصل به آن يك توالت فرنگي بود بالاي در سلول، پنجره‌اي قرار داشت كه يكي از دريچه‌هاي آن باز بود و توسط ميله مسدود شده بود و كف سلول كفپوش بود و معمولاً با پتوي مشكي روي آن پوشانده مي‌شد. در انتهاي سلول در داخل ديوار يك شوفاژ قرار داشت كه جلوي آن با يك تور سيمي مسدود شده بود. روي در دريچه‌ي كوچكي در قسمت پايين درب سلول قرار داشت. که گاهاغدا را از آن دریچه می دادند

 

زيرزمين: اصطلاح بين زندانيان و بازجويان، براي شكنجه‌گاهي كه در زيرزمين 209 قرار داشت و يا به‌طور كلي براي شكنجه‌گاه استفاده مي‌گرديد كه در آن از انواع شكنجه‌ها، شلاق و كابل، دستبند قپاني، آويزان كردن، و .... اعمال می‌شد.

 

 

عكس‌های آرش عاشوری‌نيا از زنان بازداشت شده

http://www.kosoof.com/archive/355.php

http://www.kosoof.com/archive/356.php

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 14:27 |