آخرین نغمه
گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد
در این بهار شکوفان
روم به قله ایی دور
هر آنچه بادا باد
کسی که سر نکند خم به دامن افلاک
از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک
گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد
طرف های عصر،هنوز می شد سرخ برگ های پائیز را بر تن درختان دید و روی زمین زیر پا له شان نکرد. در بارانی نرم و نازک به آنجا رسیدیم .بیمارستان و یا خانه ایی در مرکز لندن، مکانی دیگر برای ژاله شاعر، که به کولی بودن، خو گرفته بود.:
می پرسی از من
اهل کجايم؟
من کولی ام
دوره گردم.
پرورده ی اندوه و دردم .
دیدار ژاله شاعر آنهم در بستر بیماری کار دشواری است. با ژاله و شعرهایش در زندان آشنا شدم. این شانس را داشتم در دیدارهای دوستانه، با او هم سخن شوم. در آستانه اتاق چارچوب چهره ایی می گفت که ژاله است اما انگار باکسی دیگریی روبرو شده ایم. از آنهمه شادابی چند ماه پیش در چهره اش، دیگر خبری نبود. با ناهید و با تردید، به سویش می رویم. ژاله خاطره های دورش را به یاد می آورد . ما به گذشته نزدیکش تعلق داشتیم ، ظبیعتا ما را نشناخت پسرش بیژن چای تعارف کرد.هنوز نشسته بودیم که صبا آمد فضای نا آشنایی شکست. در چهره اش دنبال ژاله ی آشنا گشتم.پیدایش کردم. چشمان خورشید وارش مثل دوگوی درخشان هنوز از زندگی می درخشید!.
گفتم: چشم تان مثل خورشیده مثل دوگوی رازدار
خندید و گفت شعر میگی یا منو در این حالت مسخره می کنی ؟
خندیدم: معلومه که راست میگم
ناهید با نگاهی پر زمهر به او، خندان گفت:
عفت راست می گه اما آخه ژاله جون این دختر هم شعر می گه
گفتم نه نه،من شعر نمی گم اسمش را می گذارم، چیزی بنام شعر ، چون شاعر بودن کار هر کسی نیست . مقدمه کوتاه نوشته مریم حسینخواه را برایش خواندم
. گفتار ما اینگونه آغاز شد .گرم شد و دور شدیم از واقعیت و یادمان رفت که به عیادت مریضی آمدیم. ژاله از رفتن به خانه اش با حسرتی دور حرف می زد و با تردید و پوشیده سخن از رفتن به کوچی دیگر می گفت!
گفتم: شما را که غمی نیست همیشه در یاد ها زنده هستید میدانید اولین بار کجا باشما آشنا شدم؟ در سلولی در اوین در فروردین 1363
دوباره خورشید چشمانش درخشید سراپا گوش شد و رفتن فراموش.
گفتم همان روزهای اولم به سلول، فردین مدرسی** زمزمه گر شعر هایتان بود.او برایم از ژاله اصفهانی شاعر زنی حرف زد که شعرهایش بوی امید و زندگی در ان روزهای ناامیدی به درون زندان می کشید . فردین در هنگامه درد و شکنجه ، شعرهای شما تسکین و پناه یش می شد. شعر را برایم در کاغذ پاره ایی کوچک سیگار که در جایی مخفی کرده بود،نوشت تا این سرود را به خاطر بسپارم.
:
بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد،
غنچه سرخ فروبسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت اید باز،
روزگاری که به سر امده، اغاز شود.
روزگار دگری هست و بهاران دگر.
......**********..
شاد بودن هنر است،
شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگزنپسدیم به خویش ،
که چو یک شگلک بی جان شب و روز ،
بی خبر از همه، خندان باشیم.
بی غمی عیب بزرگی است،
که دور از ما باد!
****************
شاد بودن هنر است،
گر به شادی تو ، دل ها دگر باشد شاد.
زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.
صحنه پیوسته به جاست.
خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
. در سال های بعد درون دیگر سلولها و یا بند و هوا خوری زندان، شعر هایتان را روی دیوارها خواندم و یاخود نیز نوشتم . این گفتار ژاله را بیشتر بر سر شوق آورد . صبا شعر شاد بودن ژاله را که روی دیوار خیابانی در شهر لنگرود به صورت شعاری نوشته بودند، و او آن را در فیلمی دیده بود، گفت. .همه روح و جانش در وجد بود. ما نیز همراه او در وجد . انگار فراموش کرده بودیم که او در بستر بیمار ی است درد دارد.از او دل نمی کندیم . . ژاله چشمان خورشیدی اش می درخشید هنوز وقتی که خواند آخرین شعر و نغمه اش را*
گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد
در این بهار شکوفان
روم به قله ایی دور
هر آنچه بادا باد
کسی که سر نکند خم به دامن افلاک
از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک
گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد
بر کاغذی تند و تند آنچه او خواند، نوشتم ، تکرارش کرد . برایش خواندم . تصیح اش کرد. متحیر این همه هوش و حافظه او بودم . اینکه مغزش چقدر دقیق تا این لحظات آخر کار می کند :
من از هر وقت دیگر، بیشتر امروز هوشیارم.
به بیداری پر اندیشه ام
در خواب بیدارم
زمان را قدر می دانم
زمین را دوست می دارم
....
دیروقت بود باید می رفتیم او می خواست بیشتر به دیدارش برویم . نمی دانم در نگاهش، ان دو گوی خورشید گون، چه بود و چه گفت که میخکوب زمین شدم پایم از من اطاعت نکرد بروم . او شاید می گفت :
پرندگان مهاجر در اين غروب خموش
که ابر تيره تن انداخته، به قله کوه
شما شتابزده راهی کجا هستيد
کشيده پر به افق، تک تک و گروه گروه؟
.....
پرندگان مهاجر دلم به تشويش است
که عمر اين سفر دورتان دراز شود
به باغ، باد بهار آيد و بدون شما
شکوفه های درختان سيب باز شود
و یا شاید از منظری دیگر می پرسید
آیا من از دریچه این غربت
بار دگر برآمدن آفتاب را
از گرده فراخ تو خواهم دید؟
آیا تو را دوباره توانم دید؟
به سختی راه رفته را باز گشتم، دوباره تن خسته،درد کشیده از شصت سال زندگی در غربت، را تنگ در اغوش گرفتم بر دو گوی درخشان چشمش بوسه نهادم . با نمی از اشک، چشم در چشمش گفتم شما که نباید نگران باشید. شما هیچوقت نمی میرید .شما همیشه زنده اید. «خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد»
هفته ایی بعد از آن روز بودکه ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، (5 شنبه 28 نوامبر) در همان اتاق دربیمارستانی در لندن درگذشت. اشعارش را برای آیندگان باقی گذاشت . اشعاری که سرشار از لطافت و روحی زنانه است. از همان آغاز ژاله در شعر گفتن ، سبک خاص خود را دنبال کرد. شاعری که همه عمر شاعرانه و با شعر هایش زیست در هر سرایطی شاعر ماند . در لحظات آخر حیات هم ،شاعرانه در حالی که اشعارش را که و حاصل همه عمرش بود را در گوشش زمزمه می کردند، جهان را ترک کرد
:
به گذشته ام می اندیشم
و به شعرم
که اگر نمی بود
من نمی بودم
**********.
تمام عمر دویدیم ،عاشقانه دویدیم
پی امید بزرگی پی رهائی تامی .
ژاله خسته از مرزهای مسدود و نگرشهای محدود ، خسته از تنگ نظریها دوران خویش بود اینگونه بود که شاعر امید و رهایی، پرنده مهاجر، شعر ايران، بعد از شصت سال زندگی در غربت، با جهان برای هميشه وداع گفت.:
مرا بسوزانید
و خاکسترم را
بر آبهای رهای دریا بر افشانید،
نه در برکه،
نه در رود:
که خسته شدم از کرانه های سنگواره
و از مرزهای مسدود.
ژاله در ارامشی در خور دست در دست دوستان و کنار فرزندانش درگذشت . امروز همه می پرسند
کچایی تو؟
از کدام پرنده
کدام پروانه
از کدام درخت
از کدامین ستاره بپرسم کجایی تو
کجایی؟
عفت ماهباز لندن
efatmahbas@hotmail.com
*21 نوامبر ساعت هشت شب
ژاله اصفهانی که نام اصلی اش، مستانه سلطانی در سال 1300 شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. اولین شعرش را در هفت سالگی سرود او در سيزده سالگی نام خود را به ژاله تغيير داد نخستین مجموعه شعرش با عنوان گل های خودرو در سن22 سالگی منتشر کرد.. در 25 سالگی به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت ، در مسکو مدرک دکترا گرفت در سال ۱۳۵۹ بعد از انقلاب به ایران بازگشت اما این باز گشت دیری نپائید او این بار مجبور شد که به لندن مهاجرت کند.
اشعار منتشر شده ژاله اصفهانی : ۱ـ گل های خود رو ، تهران ۱٣۲۴ ۲ـ زنده رود ، مسکو، ۱٣۴۴ ٣ـ زنده رود ، چاپ دوم، تهران ۱٣۵٨ ۴ـ کشتی کبود، تاجیکستان، ۱٣۵۷ ۵ـ نقش جهان ، مسکو، ۱٣۵۹ ۶ـ اگر هزارقلم داشتم ، تهران، ۱٣۶۰ ۷ـ البرز بی شکست ، لندن ، ۱٣۶۲ ٨ـ البرز بی شکست ، چاپ دوم، واشینگتن،۱٣۶۵ ۹ـ ای باد شرطه ، لندن ، ۱٣۶۵ ۱۰ـ هر گل بویی دارد: ترجمه ی اشعارخارجی به قارسی، لندن ۱٣۶۵ ۱۱ـ خروش خاموشی، سوئد، ۱٣۷۱ ۱۲ـ سرود جنگل، لندن، ۱٣۷۲ ۱٣ـ ترنم پرواز، لندن، ۱٣۷۵ ۱۴ـ موج در موج ، تهران، .۱٣۷۶ مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد.و همچنین گزیده ای از اشعار او هم با نام پرندگان مهاجر Migrating Birds به زبان انگلیسی انتشار یافته است. مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد.سایر آثار او: ـ نیما یوشیج، پدر شعر نو. ـ عارف قزوینی: شعر و موسیقی مبارزش.ـ ترجمهی چند نمایشنامه از زبان آذری آثار تحقیقی و تطبیقی در باره شعر معاصر ایران، افغانستان و تاجیکستان ـ سایه های سال، خاطرات.
ژاله بعد از پروين اعتصامی اولین زنی بود که کتاب شعرش را که اشعارش را در دوران دبيرستان سروده بود، به چاپ رساند. شصت سال پیش در نخستين كنگرهى نويسندگان ايران به رياست ملكالشعراى بهار و با شركت فروزانفر و صادق هدايت و بسيارى ديگر ،. ژالهى اصفهانى، بعنوان يك زن شاعر يكى از شركتكنندگان در اين كنگره بود.
در ژوئن 2002 در کنفرانس سالانه بنیاد پژوهشهای زنان که در کلورادو برگزار شد، ژاله اصفهانی بعنوان زن برگزیده سال انتخاب گردید. .
** فردین (فاطمه )مدرسی، از اعضای مرکزی سازمان مخفی حزب توده که در سال 1361 به همراه کودکش دستگیر بعد از تحمل شکنجهای سخت و زندانی طولانی در 6 فروردین 1368 در اوین اعدام شد
اشعاراین نوشته بر گرفته از کتاب شکوه شکفتن
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/14834/