تبليغاتX
عفت ماهباز
 

 

شب یلدا و جلوه در زندان

 

 

 

خورشید خاوری٬ کند از رشک جامه چاک  

گر ماه مهر پرور  من در قباُ رود

 

 

 

 

 

یلدا لغتی سریانی به معنی میلاد است.در شبانگاه واپسین روز آذر٬ در شب یلدا میان اهورا مزدا و اهریمن نبردی در می گیرد سپپده دم٬ خورشید متولد می شود .شب یلدا این طولانی ترین شب سال هنوز بعد از گذشت قرن ها مردم هندوانه و انار را به خانه می برند. کنارهم می نشینند.با هم مهر و  آشتی را تقسیم می کنند. ما ایرانیان دور از وطن هم، آنهایی که آشنا و فامیلی٬ خانه و ماشینی دارند کنار هم تخمه و آجیل می شکنند و اگر بدشان نیاید ٬ محتملا بعضی شان بلند،بلند از بنز آخرین سیتم یا بچه هایشان بهم پز می دهند و اگر شد پشت سر زن های دیگر  و....حرف می زنند. آدم های تنها هم اگر این روز یادشان بیاید به عمد آن را فراموش می کنند یا مثل من خانه را با ٫گل و میوه می آرایند و اگر زرنگ باشند بیاد خود و عشق٬ به حافظ ٬ دوست دیرینه عشق و مهر سرمی زنند. سرمای درون را با مهر و شعر بیرون می کنند

این روزها بویژه امروز بیاد عزیزانم در زندان هستم جلوه و مریم را می گویم. آنها بی هیچ سببی با من یار شدند و از خواهر نزدیک تر. یاد جلوه نوعروس بند٬ دختر یک میلیون امضا می افتم. جلوه درس های فمنیستی اش را قبل از هر چیز در کوجه و خیابان تمرین نموده است امروز آموخته هایش رادر زندان تکمیل می کند و مهربانی اش را با زنان محروم و درد کشیده که از بی قانونی و فقر در زندان هستند تقسیم می کند شاید هم برای آنها فالی از حافظ و یا فروغ بگیرد از خاطرهای خوش زندگی برای آنها بگوید جلوه و مریم امشب نزدیک غروب به رسم دیرین شب چله، تمام درها و دریچه های زندان را باز می گذارند تا عمو چله قهر نکند و نرود روشنایی با زندان هم آشتی کند. اما درهای بزرگ را....

آنها امشب اولین یلدای مشترک زندگی اشان را بی کاوه و شهاب در جمعی غریبه آشنا می گذرانند در عوض کاوه و شهاب در خانه برایشان عاشقانه می سرایند. در این دیار دور نشسته به روزگار میخندم و مجسم می کنم وقتی را که شهاب و کاوه هر جا می رسند برخلاف سنت همیشگی در معرفی شان می گویند کاوه ، شهاب، همسر ان فعالان جنبش زنانُ جلوه و مریم حسین خواه.......

در این روزگار ببینید می شود به چه دل خوش کرد، جدا از همه خوشی و ناخوشی حافظ را باز می کنم برای جلوه مریمم این نوعروسان فمنیست  بند سه عادی زنان٬. فالی می زنم:

خورشید خاوری٬ کند از رشک جامه چاک/ گر ماه مهر پرور من در قباُ رود

 

لندن عفت ماهباز

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 14:19 |

 

 

 

پدر بزرگی با چشمان خاکستری و اشک های آبی

 

سال شصت، در روزهای سرخ زرد پائیزی در جستجوی برادرم علی، که کحاست ؟ چراست؟همه زندان ها را گشتیم. دو کودک هشت و هیجده ماهه ش بی قرار پدر بودند، بی پدر شدند.

بعد از گذشت 26 سال در همین روزها، علی صاحب نوه ای پسری شد که به دنیا و مادر بزرگ لبخند زد. .شاید در یکی دیگر ازهمین سرخ زرد روزها، نوه داستان پدر بزرگ با چشمان خاکسری و اشک های آبی، را از زبانی بشنود. پدر بزرگی که برای کودکان سرزمینش که چون کبوتران حرم برای دانه چیدن در خیابان های تهران در کنار اتوموبیل ها می دوند و ادامس و گل می فروشند و یا در دوبی،ابوظبی و افغانستان به فروش می رسند، آرزوی خوشبختی داشت. ان روز همچنان آیا نسل او هم در انتظار آزادی است ؟ یا در آزادی ؟

 

 

انگار همین دیروز بود!

یکشنبه سردی است. نا آرام و بی قرارم. در پی بهانه می‌گردم تا گریه را سر دهم . بهانه‌های ریز و درشتی که در گوشه و کنار خانه، در زیر اسباب های تازه جابجا شده، خوابیده‌اند و در انتطار تنها، تکانه‌ای از من‌اند، اما  چه تلخ و جان‌گزاست، گریستن، در تنهایی در غربت غریب غرب. بیرون می زنم سرما تا مغز و استخوانم نفوذمی کند. کمی انسوتر، بهانه مرا یا من بهانه را یافته ام. خش خش سرخ برگ درختی، در زیر پا، مرا، به آنسوی مرز به پشت دیوارهای اوین می کشاند. نزد برادرم علی. ٢٨ آذر بود. روزی درست مثل امروز ...
در صف وصیت‌نامه در لوناپارک به انتظار ایستادیم! پدرم هنوز امید داشت و دعا می کرد. ما ناباور بودیم اما آرزو می‌کردیم دست خط او نباشد... دست خط او بود. فغان و فریاد پدر بود از دیدن وصیت نامه علی:
آخر چرا؟ چرا اورا کشتید!؟ چگونه دلتان آمد؟ جای شکنجه های تنش را ندیدید؟ پسرم بی‌گناه بود او قرار بود همین ١٤ مهر، به جبهه برود او که ...او که ...
در همهمه ناله و درد ناباوری، حاج کربلایی مسئول لوناپارک اوین، با افتخار و طعنه می‌گوید:
"نگران جای شکنجه‌هایش نباشید.خیالتان راحت، گلوله را به همان حای شكنجه‌ها زدیم!"
پدرم با فریادی جگرخراش، بیهوش نقش زمین می شود و من مستاصل با شعارگويان در تسلای پدر و خواهر!
انگار همین دیروز بود! روز ششم مهر ماه ١٣٦٠. علی با گونی برنج به دیدنم آمد. غمگین و نگران و دلخور از اینکه دستگیری شاپور همسرم را بعد از اینهمه مدت از همه حتی او پنهان کرده‌ام و چرا از او !؟ حق داشت.
- نمی‌خواستم نگرانتان کنم و....به گونی برنج اشاره کردم که چرا آوردی و اینکه من کار می‌کنم و...
با دلخوری گفت کوچکترین کاری است برای تو . ترا نخواهم بخشید اگر به چیزی احتیاج داشتی به من نگویی... چشمان سبز حاکستری‌اش که در اشک به دریا می‌مانست. رو به من کرد:
رفیقم سعید١ را كه روی سفره عقدش دستگیر کردند، نیز اعدام کردند. به سراغ چند زندانی زمان شاه هم رفته‌اند...
انگار همین دیروز بود! خداحاقظی مان غریب و دردناک بود با درد و اشک در چشمانمان. انگار هر دو می‌دانستیم این دیدار آخر است و دیدار آخر بود. فردا غروب خبر آوردند که علی را از سرکار به اوین بردند.
گریه‌های همسرش که با اطمینان می‌گفت اورا می‌کشند اورا می‌کشند... و او را کشتند بی آنکه با کسی دیداری داشته باشد و یا با کسی حرفی زده باشد هیچ کس اورا ندید و کسی تا امروز نمی‌داند در دو ماه و نیمی که در زندان بود چگونه گذراند؟!

به خواهرم زنگ زدند. گفتند:
- "از اوین تلفن می‌زنیم"
خواهرم به گمان، خبر آزادی اورا خواهد شنید. با خوشحالی گفت:
بله آقا علی ماهباز برادرم است.
- "برادرتان بود."
فریاد خواهرم، ... بهت و ناباوری همه... چرا او که بی‌گناه بود! او که طرفدار انقلاب بود. او که می‌خواست به جبهه برود...
- "برادرتان صدانقلاب و مارکسیست بود و افکارجوانان را منحرف می‌کرد و.....خانم به همسرشان اطلاع دهید".
حواهرم شوک زده و مبهوت: نه نه نمی‌توانم ... آخر چگونه به او بگویم... آخر چی بگویم....و دیگر توان صحبت نداشت.

دقایقی بعد تلفن خانه مجاور است که به صدا در می‌آید:
- "منزل علی ماهباز ؟"
- بله، بله آقا، علی ماهباز همسرم هستند..
- "همسرتان بودند"
و شیون سوزناک همسر:
- بابک بیژن دیدید بی‌پدر شدید!...
و بی‌پدر شده بودند. و در خانه تنهای بی علی، سه تن دو کودک هفت و هیجده ماهه که هنوز نام پدر را به درستی تلفظ نمی‌کردند،به همراه مادر گریه سردادند...

انگار همین دیروز بود! که به خاوران رفتیم ردیف چهار قبر شماره ٥٨ . چه خوب که مادر زودتر از اینها از دنیا رفت و این درد را دیگر ندید. پدر خمیده‌تر از همیشه بود . غصه می‌خورد که پسر خوبش مسلمان نبود و آن دنیا تنها می‌ماند. دردش برای خودش نبود برای تنهایی پسرش در آن دنیا بود... به همسر علی گفتند که حق ندارد بر سر مزار خاکی بی سنگ قبرش‌اش برود و گریه کند.
انگار همین دیروز بود! که همسرش می‌گعت گاه در مطب که باز می‌شود فکر می‌کنم علی می‌آید تو و کنارم می نشیند! و یا در تاکسی به این فکر می‌کنم به خانه می رسم و علی در خانه است. این باور سالها و سال های او بود کسیکه در تمام این سال ها بار تنهایی و بی‌پدری دو کودکش را بدوش کشید .
به بابک گفتند پدر دیگر نمی‌آید! بابک کفش‌های کوه پدرش را در آغوش کشید و فریاد زد نه! نه بابا در جبهه است و می‌آید! و نیامد.
انگار همین دیروز بود! نه نه انگار امروز بود. درد من همچنان تازه و التیام نیافته است شاید برای همین هم می‌نویسم شاید می‌خواهم همه را در غم خود شریک کنم شاید این درد و غم همه جامعه ماست...

عفت ماهباز
٢٨ آذر لندن

١- منظورسعید سلطان پور است.

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 و ساعت 0:16 |

 

 

قوانین را اعدام کنید نه راحله را

 

  «شب‎ ‎دوباره برگشتم چون بچه‌هايم در خانه بودند دوباره با شوهرم دعوا كرديم‎ ‎‎. شوهرم در چشمان من نگاه كرد و با عصبانيت گفت تو دو بچه به دنيا آوردی و‎ ‎ديگر به درد من نمی‌خوری ‏ديگر از با تو بودن لذت نمی‌برم»

«اين حرفش به شدت مرا عصبانی كرد كه كنترل خودم را از دست دادم و با ميله آهنی به سرش كوبيدم. حرفهای او مرا مثل مار زخمی كرده بود»

 

 

از اکسفورد استریت که از شلوغ ترین خیابان های لندن در این وقت سال است ، در حال عبورم. مردم با چهره های رنگا رنگ، شادمان، با دستان پر از بسته های خرید عید کریسمس، به همراه. کودکان قد ونیم قد با لپ های سرخ از سرما ، خندان از کنارم می گذرند اما من بی توجه به آنها و شادی های شان. از سرما تند و تند قدم برمیدارم از کنار حاشیه های رنگارنگ و موج جمعیت رد می شوم.صدای موزیک کریسمس می آید، شاد نمی شوم ناگهان غصه درد دیگری یادم می آید و یادم می آید که باید که بگویم فراموشش کن... اما یاد راحله و زهرا هستم  که چهارشنبه در زندان اعدام خواهند شد.یاد زنانی هستم که جون راحله زمانی، بیگناهند و یا در واقع اگر قانون از آنها حمایت می کرد مرتکب جرم نمی شدند و امروز کنار کودکانشان بودند. یاد راحله و دو دختر 3 و 5 ساله اش را به دست عمو سپرده شده و مادر که دو سال از دیدارشان محروم .

بیشتر سردم می شود سرم را درون شالم فرو می کنم و یا به آن پناه می برم و بغضم را فرو می خورم .نامه راحله که برای خانواده شوهرش نوشته آرامم نمی گذارد غم دخترهای سه و پنج ساله اش ، راحله و طناب داری که به گردنش خواهند آویخت شادی را از من دور می کند....

 راحله زماني متهم است ۲ سال پيش شوهرش را با ميله اهني به قتل رسانده است به همین جرم چهار شنبه او را به دار خواهند آویخت. راحله خواستار توقف اجرای حكم از سوی قوه قضاييه شده است تا بتواند فرصت‏‎ ‎كافی برای گرفتن رضايت از خانواده شوهرش که از بستگان او هستند را داشته ‏با شد.او نامه ایی خطاب به خانواده شوهرش نوشته :

«من از اين كه ناخواسته اين كار را كرده‌ام پشيمانم. هنوز باورم نمي‌شود كه چه كرده‌ام. فكر مي‌كنم خواب ديده‌ام. آنقدر اذيت شده بودم و آنقدر رنج كشيده بودم كه يك لحظه كنترلم را از دست دادم و نفهميدم چه شد. من هم خيلي ناراحتم. باور كنيد من هم دلم براي شوهرم مي‌سوزد. اما اين كار ناخواسته بود. من مي‌خواستم زندگي ‌ام را حفظ كنم. اما يك دفعه اتفاق افتاد. كاري كنيد حالا كه بچه‌هايم بي‌پدر شده‌اند ديگر بي‌مادري نكشند. سه سال است كه بچه‌هايم (دختر ۵ ساله و پسر ۳ ساله‌ام) را نديده‌ام. ........ اين بچه‌ها بدون پدر و مادر چطور بايد بزرگ شوند. وقتي بزرگ شوند نمي‌گويند چرا مادر ما را نبخشيديد. نمي‌گويند چرا نگذاشتيد ما بزرگ شويم و تصميم بگيريم. من سه سال است كه بچه‌هايم را نديده‌ام. چهار بار درخواست كرده‌ام اما آنها را نياورده‌اند. قبلاً براي ملاقات آنها خيلي اصرار نداشتم چون مي‌ترسيدم اگر آنها را ببينم قلبم بلرزد. مي‌ترسيدم نه خودم ديگر دوري آنها را طاقت بياورم و نه آنها دوري من را. اما حالا مي‌خواهم آنها را ببينم. دلم ديگر به تنگ آمده، ديگر تحمل دوري بچه‌هايم را ندارم......

من خانواده شوهرم را مثل پدر و مادر خودم مي‌دانم. الان هم خيلی برای آنها‎ ‎ناراحتم و برای اتفاقی كه برای ‏پسرشان افتاده خيلی پشيمانم. آنها به خاطر‎ ‎يك لحظه‌يی كه نفهميدم چه شد، فكر می‌كنند با پسرشان يا خودشان كينه ‏و‎ ‎دشمنی دارم ولی اينجوری نيست و من واقعاً نفهميدم كه چه كردم و الان‏‎ ‎پشيمانم. من هر شب خواب خانواده ‏شوهرم را می‌بينم و الان كه از خانواده او‎ ‎دور شده‌ام انگار از خانواده خودم دور شدم. فكر كنند من هم بچه ‏خودشان‎ ‎هستم. من هم اميدم اين است كه آنها از خون من بگذرند. اصلاً نمی‌توانم‎ ‎تصور كنم آنها طناب دار را دور ‏گردن من بيندازند»

 

راحله  در خصوص علت ارتکاب قتل شوهرش، در جلسه محاکمه اش در دادگاه کیفری استان تهران چنین گفت:

  «همسرم مدتی بود كه‎ ‎با زنان ديگر رابطه داشت من اين موضوع را فهميده ‏بودم اما همسرم علی گردن‎ ‎نمی‌گرفت تا اينكه روز حادثه از خانه خواهرم به خانه خودم برگشتم و ديدم‎ ‎همسرم از ‏سر كار برگشته او هيچ وقت وسط روز به خانه نمی امد وقتی وارد خانه شدم ديدم زنی رو به رويم ايستاده »

راحله در ادامه افزود : «فرياد زدم از شوهرم به خاطر كاری كه كرده بود توضيح‎ ‎خواستم ما او كتك مفصلی به من ‏زد و مرا از خانه بيرون كرد . شب‎ ‎دوباره برگشتم چون بچه‌هايم در خانه بودند دوباره با شوهرم دعوا كرديم‎ ‎‎. شوهرم در چشمان من نگاه كرد و با عصبانيت گفت تو دو بچه به دنيا آوردی و‎ ‎ديگر به درد من نمی‌خوری ‏ديگر از با تو بودن لذت نمی‌برم»

«اين حرفش به شدت مرا عصبانی كرد كه كنترل خودم را از دست دادم و با ميله آهنی به سرش كوبيدم. حرفهای او مرا مثل مار زخمی كرده بود»

.

از  عدالت جهان که سهم مردم سرزمینمان مرگ و گرفتار ی ، فقر و دار است خشمگینم . از اینهمه بی عدالتی در حق زنی که اگر قانون از او ذره ایی حمایت می کرد. و اینهمه میدان را برای مردان باز نمی گذاشت. این زن و آن زن منتظر دار و آن یکی که از ترس به سجاده پناه برده، هرگز مرتکب جرم نمی شدند در خشمم ..قانون نابرابر که به مرد حق می دهد ناعادلانه رفتار کند خشونت ورزد و زن را به جایی رساند که مرتکب قتل شود این قتل را راحله مرتکب نشده این قتل را قوانینی مرتکب شدند که از راحله در شراط عادی حمایت نکردند قوانین این چنین را به دار عدالت بیاویزید و تغییرشان دهید ایا زمان ان نرسیده این قوانین ضدزن 74 سال پیش بازبینی شوند ؟

زمان آن نرسیده حکم اعدام متوقف گردد.؟

 

عفت ماهباز لندن

 

ایران امروز – بر اساس گزارش‌های رسیده از ایران، دو زن به نام‌های راحله زمانی و زهرا ن. قرار است که ‏روز چهارشنبه در زندان اوین اعدام شوند. ‏به گزارش سایت مظنونان، راحله زمانی متهم است‎ ‎۲‏‎ ‎سال پيش شوهرش را با ميله آهنی به قتل رسانده است.‏

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 3:20 |
 ۱۶ آذر  روز دانشجو

 

                             نه جنگ  نه زندان صلح و برابری

 

عکس ها* از روزهای انتظار برای آزادی دوستان از زندان حکایت دارد .حکایت از غم زنان و دختران جوان که دهه هاست آزادی شان را به نام های مختلف در حکومت های مختلف غصب شده عکس ها از برابری زن و مرد سخن می گوید

عکس ها از حصوز زنانی و مردانی با تفکر ت مختلف (مذهبی و سکولار ) سخن می گوید که هر دو برای   آزادی جامعه  سکولار مبارزه می کنند

عکس ها از زنان و مردان جوانی سخن می گوید که دغدغه شان آزادی برابری و استقرار صلح در جامعه  است

نه جنگ  نه زندان صلح  آزادی و برابری

 عکس ها بدون تفسیرند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عکس ها از زهره صدری نژند Zohre Sadry Nejad
فارغ التحصیل رشته عکاسی از دانشگاه تهران ، دانشکده هنرهای زیبا عکاس و خبرنگار 

http://www.photoblog.com/zohrepix/

  تجمع دانشجویی به مناسبت روز دانشجو
دانشگاه تهران
دانشکده فنی
سه شنبه 13 آذر 1386
Scholar Day
Iran_Tehran
Tehran University

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 16:15 |

آخرین نغمه

 

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

در این بهار شکوفان

روم به قله ایی دور

هر آنچه بادا باد

کسی که سر نکند خم به دامن افلاک

از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

 

 

طرف های عصر،هنوز می شد سرخ برگ های پائیز را بر تن درختان دید و روی زمین زیر پا له شان نکرد. در بارانی نرم و نازک به آنجا رسیدیم .بیمارستان و یا خانه ایی در مرکز لندن، مکانی دیگر برای ژاله شاعر، که به کولی بودن، خو گرفته بود.:

می پرسی از من

اهل کجايم؟

من کولی ام

دوره گردم.

 پرورده ی اندوه و دردم .

 دیدار ژاله شاعر آنهم در بستر بیماری کار دشواری است. با ژاله و شعرهایش در زندان آشنا شدم. این شانس را داشتم در دیدارهای دوستانه، با او هم سخن شوم. در آستانه اتاق چارچوب چهره ایی می گفت که ژاله است اما انگار باکسی دیگریی روبرو شده ایم. از آنهمه شادابی چند ماه پیش در چهره اش، دیگر خبری نبود. با ناهید و با تردید، به سویش می رویم. ژاله خاطره های دورش را به یاد می آورد . ما به گذشته نزدیکش تعلق داشتیم ، ظبیعتا ما را نشناخت پسرش بیژن چای تعارف کرد.هنوز نشسته بودیم که صبا آمد فضای نا آشنایی شکست. در چهره اش دنبال ژاله ی آشنا گشتم.پیدایش کردم. چشمان خورشید وارش مثل دوگوی درخشان هنوز از زندگی می درخشید!.

گفتم: چشم تان مثل خورشیده مثل دوگوی رازدار

خندید و گفت شعر میگی یا منو در این حالت مسخره می کنی ؟

خندیدم: معلومه که راست میگم

ناهید با نگاهی پر زمهر به او، خندان گفت:

عفت راست می گه اما آخه ژاله جون این دختر هم شعر می گه

گفتم نه نه،من شعر نمی گم اسمش را می گذارم، چیزی بنام شعر ، چون شاعر بودن کار هر کسی نیست . مقدمه کوتاه نوشته مریم حسینخواه  را برایش خواندم

. گفتار ما اینگونه آغاز شد .گرم شد و دور شدیم از واقعیت و یادمان رفت که به عیادت مریضی آمدیم. ژاله از رفتن به خانه اش با حسرتی دور حرف می زد و با تردید و پوشیده سخن از رفتن به کوچی دیگر می گفت!

 گفتم: شما را که غمی نیست همیشه در یاد ها زنده هستید  میدانید اولین بار کجا باشما آشنا شدم؟ در سلولی در اوین در فروردین 1363

دوباره خورشید چشمانش درخشید سراپا گوش شد و رفتن فراموش.

 گفتم همان روزهای اولم به سلول، فردین مدرسی** زمزمه گر شعر هایتان بود.او برایم از ژاله اصفهانی شاعر زنی حرف زد که شعرهایش بوی امید و زندگی در ان روزهای ناامیدی به درون زندان می کشید . فردین در هنگامه درد و شکنجه ، شعرهای شما تسکین و پناه یش می شد. شعر را برایم در کاغذ پاره ایی کوچک سیگار که در جایی مخفی کرده بود،نوشت تا این سرود را به خاطر بسپارم.

:

بشکفد بار دگر لاله ی رنگین مراد،

غنچه سرخ فروبسته دل باز شود

من نگویم که بهاری که گذشت اید باز،

روزگاری که به سر امده، اغاز شود.

روزگار دگری هست و بهاران دگر.

 

......**********..

شاد بودن هنر است،

شاد کردن هنری والاتر

لیک هرگزنپسدیم به خویش ،

که چو یک شگلک بی جان شب و روز ،

بی خبر از همه، خندان باشیم.

بی غمی عیب بزرگی است،

که دور از ما باد!

****************

شاد بودن هنر است،

گر به شادی تو ، دل ها دگر باشد شاد.

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست.

هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود.

صحنه پیوسته به جاست.

خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.

 

 

. در سال های بعد درون دیگر سلولها و یا بند و هوا خوری زندان، شعر هایتان را روی دیوارها خواندم و یاخود نیز نوشتم . این گفتار ژاله را بیشتر بر سر شوق آورد . صبا شعر شاد بودن ژاله را که روی دیوار خیابانی در شهر لنگرود به صورت شعاری نوشته بودند، و او آن را در فیلمی دیده بود، گفت. .همه روح و جانش در وجد بود. ما نیز همراه او در وجد . انگار فراموش کرده بودیم که او در بستر بیمار ی است درد دارد.از او دل نمی کندیم . . ژاله چشمان خورشیدی اش می درخشید هنوز وقتی که خواند آخرین شعر و نغمه اش را* 

 

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

در این بهار شکوفان

روم به قله ایی دور

هر آنچه بادا باد

کسی که سر نکند خم به دامن افلاک

از این بتان زمینی چه بیم دارد و باک

گل شکفته ز طوفان نپژمرد در باد

 

بر کاغذی تند و تند آنچه او  خواند، نوشتم ، تکرارش کرد . برایش خواندم . تصیح اش کرد. متحیر این همه هوش و حافظه او بودم . اینکه مغزش چقدر دقیق تا این لحظات آخر کار می کند :

من از هر وقت دیگر، بیشتر امروز هوشیارم.

به بیداری پر اندیشه ام

در خواب بیدارم

زمان را قدر می دانم

زمین را دوست می دارم

....

دیروقت بود باید می رفتیم او می خواست بیشتر به دیدارش برویم . نمی دانم در نگاهش، ان دو گوی خورشید گون، چه بود و چه گفت که میخکوب زمین شدم پایم از من اطاعت نکرد بروم . او شاید می گفت :

 

پرندگان مهاجر در اين غروب خموش

که ابر تيره تن انداخته، به قله کوه

شما شتابزده راهی کجا هستيد

کشيده پر به افق، تک تک و گروه گروه؟

.....

پرندگان مهاجر دلم به تشويش است

که عمر اين سفر دورتان دراز شود

به باغ، باد بهار آيد و بدون شما

شکوفه های درختان سيب باز شود

 

و یا شاید از منظری دیگر می پرسید

آیا من از دریچه این غربت

بار دگر برآمدن آفتاب را

از گرده فراخ تو خواهم دید؟

آیا تو را دوباره توانم دید؟

 

به سختی راه رفته را باز گشتم، دوباره تن خسته،درد کشیده از شصت سال زندگی در غربت، را تنگ در اغوش گرفتم  بر دو گوی درخشان چشمش بوسه نهادم . با نمی از اشک، چشم در چشمش گفتم شما که نباید نگران باشید. شما هیچوقت نمی میرید .شما همیشه زنده اید. «خرّم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد»

 

هفته ایی  بعد از آن روز بودکه  ژاله اصفهانی، شاعر نامدار ایرانی، (5 شنبه 28 نوامبر) در همان اتاق دربیمارستانی در لندن درگذشت. اشعارش را برای آیندگان باقی گذاشت . اشعاری که سرشار از لطافت و روحی زنانه است. از همان آغاز ژاله در شعر گفتن ، سبک خاص خود را دنبال کرد. شاعری که همه عمر شاعرانه و با شعر هایش زیست در هر سرایطی شاعر ماند . در لحظات آخر حیات هم ،شاعرانه در حالی که اشعارش را که و حاصل همه عمرش بود را در گوشش زمزمه می کردند، جهان را ترک کرد

:

به گذشته ام می اندیشم

و به شعرم

که اگر نمی بود

من نمی بودم

 

**********.

تمام عمر دویدیم ،عاشقانه دویدیم

پی امید بزرگی پی رهائی تامی .

ژاله خسته از مرزهای مسدود و نگرشهای محدود ، خسته از تنگ نظریها دوران خویش بود اینگونه بود که شاعر امید و رهایی،  پرنده مهاجر، شعر ايران، بعد از شصت سال زندگی در غربت، با جهان  برای هميشه وداع گفت.:

مرا بسوزانید

و خاکسترم را

بر آبهای رهای دریا بر افشانید،

نه در برکه،

نه در رود:

که خسته شدم از کرانه های سنگواره

و از مرزهای مسدود.

ژاله در ارامشی در خور دست در دست دوستان و  کنار فرزندانش درگذشت . امروز همه می پرسند

کچایی تو؟

از کدام پرنده

کدام پروانه

از کدام درخت

از کدامین ستاره بپرسم کجایی تو

کجایی؟

 

عفت ماهباز لندن

 

 efatmahbas@hotmail.com

 

 *21 نوامبر ساعت هشت شب

ژاله اصفهانی که نام اصلی اش، مستانه سلطانی در سال 1300  شمسی در شهر اصفهان به دنیا آمد. اولین شعرش را در هفت سالگی سرود او در سيزده سالگی نام خود را به ژاله تغيير داد نخستین مجموعه شعرش  با عنوان گل های خودرو در سن22 سالگی منتشر کرد.. در 25 سالگی به اتحاد جماهیر شوری مهاجرت ، در مسکو مدرک دکترا گرفت  در سال ۱۳۵۹ بعد از انقلاب به ایران بازگشت اما این باز گشت دیری نپائید او این بار مجبور شد که به لندن مهاجرت کند.

اشعار منتشر شده ژاله اصفهانی : ۱ـ گل های خود رو ، تهران ۱٣۲۴ ۲ـ زنده رود ، مسکو، ۱٣۴۴ ٣ـ زنده رود ، چاپ دوم، تهران ۱٣۵٨ ۴ـ کشتی کبود، تاجیکستان، ۱٣۵۷ ۵ـ نقش جهان ، مسکو، ۱٣۵۹ ۶ـ اگر هزارقلم داشتم ، تهران، ۱٣۶۰ ۷ـ البرز بی شکست ، لندن ، ۱٣۶۲ ٨ـ البرز بی شکست ، چاپ دوم، واشینگتن،۱٣۶۵ ۹ـ ای باد شرطه ، لندن ، ۱٣۶۵ ۱۰ـ هر گل بویی دارد: ترجمه‍ ی اشعارخارجی به قارسی، لندن ۱٣۶۵ ۱۱ـ خروش خاموشی، سوئد، ۱٣۷۱ ۱۲ـ سرود جنگل، لندن، ۱٣۷۲ ۱٣ـ ترنم پرواز، لندن، ۱٣۷۵ ۱۴ـ موج در موج ، تهران، .۱٣۷۶ مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد.و همچنین گزیده ای از اشعار او هم با نام پرندگان مهاجر     Migrating Birds به زبان انگلیسی انتشار یافته است. مجموعه ای از شعرهای او در سال ۱۳۴۴ با عنوان "زنده رود" در مسکو منتشر شد.سایر آثار او: ـ نیما یوشیج، پدر شعر نو. ـ عارف قزوینی: شعر و موسیقی مبارزش.ـ ترجمه‍ی چند نمایشنامه از زبان آذری آثار تحقیقی و تطبیقی در باره شعر معاصر ایران، افغانستان و تاجیکستان ـ سایه های سال، خاطرات.

ژاله بعد از پروين اعتصامی اولین زنی بود که کتاب شعرش را که اشعارش را در دوران دبيرستان سروده بود، به چاپ رساند. شصت‌ سال  پیش در نخستين كنگره‌ى نويسندگان ايران به رياست ملك‌الشعراى بهار و با شركت فروزانفر و صادق هدايت و بسيارى ديگر ،. ژاله‌‌ى اصفهانى، بعنوان يك زن شاعر  يكى از شركت‌كنندگان در اين كنگره بود.

در ژوئن 2002 در کنفرانس سالانه بنیاد پژوهشهای زنان که در کلورادو برگزار شد، ژاله اصفهانی بعنوان زن  برگزیده سال انتخاب گردید. .

**  فردین (فاطمه )مدرسی، از اعضای مرکزی سازمان مخفی حزب توده که در سال 1361 به همراه کودکش دستگیر بعد از تحمل شکنجهای سخت و زندانی طولانی در 6 فروردین 1368 در اوین اعدام شد

 

اشعاراین نوشته بر گرفته از کتاب شکوه شکفتن

 

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/14834/

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در یکشنبه یازدهم آذر 1386 و ساعت 21:32 |

مریم، «زنی در میان زنان»
مریم پر مهر، برای گنجشگان اوین هم دانه می پاشد


 صد میلیون وثیقه برای رفتن به خانه را به زن جوانی می گویند که می دانند تنها دارایی اش در داسرای ویژه امنیت می تواند قلم و اندیشه اش باشد ...

 

یکشنبه آفتابی؟
نه ابری و باد است
دیروز
در دادسرای ویژه امنیت
امنیتی نبود
اما اتهام ؟
نشر اکاذیب، تشویش اذهان و
تبلیغ علیه نظام ..

صبح سپید،
زود است هنوز
مریم آب می دهد
گل های خانه ر ا
« وبلاکش حوا »
مانده در هوا

مریم به حوا
مباد
سیبی نچیده بر درخت و ...
بر زمین .ویا. مانده در هوا.

کفشی و چادری سیاه
با *شهاب، و بی شتاب
دانه پاشید
برای گنجشکان
با شتاب و با شهاب
از کوچه گذر کرد
جا گذاشت
شهاب و حوا* وهاجر* و گل و گلدان
گنجشگ خانه را
پشت در

سرکشید به لیلا در بندی در اوین
سرودی سرود
اینک زنی در میان زنانی با....
دردهای از
نوع نابرابری...


یکشنبه۲۷آبان ماه ۱٣٨۶، چند روز پس از مسدود شدن سایت زنستان ارگان مرکز فرهنگی زنان، مسئولین امنیت نظام، سراغ مریم حسین خواه از اعضای مرکز فرهنگی و تحریریه زنستان و سایت تغییر برای برابری، رفتند، به مدت دو ساعت در دادسرای ویژه امنیت او مورد بازجویی قرار دادند اتهامات او را: نشر اکاذیب، تشویش اذهان عمومی و تبلیغ علیه نظام بر شمردند. بعد هم گفتند آزادی بروی اما صد میلیون وثیقه برای رفتن به خانه لازم داری!
مریم طبیعی بود که صد میلیون وثیقه نداشت، قاضی پرونده هم گفت: «جایی می فرستمت که تحقیقاتت را در مورد زنان تکمیل کنی». 
صد میلیون وثیقه برای رفتن به خانه را به زن جوانی می گویند که می دانند تنها دارایی اش در داسرای ویژه امنیت می تواند قلم و اندیشه اش باشد.
این ها ابتکارات حکومتی است که به جای چاره جویی و یافتن راه حل، که هر روز با خلق مسایلی اینگونه به سراع فعالان مدنی می روند. به سراع زنانی که حتی با همین قوانین نابرابر هم جرمی مرتکب نگشته اند. یک روز انقلاب مخملی است روز دیگر نشر اکاذیب علیه نظام است، البته منظور آنها تلاش زنان برای کسب برابری و رفع تبعیض است، زنانی که درد و رنج های زنان دیگر را بر کاغذ می آورند و خواهان تغییر آنچه هستند که حتی خود مدعیان هم می گویند حق با شماست. اما ...
مریم پرمهر بی ادعا و دقیق می نویسد، حوایش را در وبلاگش تغذیه می کرد و حواسش بود که سیبی از دستی به زمین نخورد. لحطه به لحطه با دلارام علی بود که دو روز قبل از خودش قرار بود به زندان ببرندش، برای روناک و هانا و یاسر یاران هم کمپینی اش برای یک میلیون امضا، که ملاقات نداشتند، تلاش می کرد صدایشان باشد. برای زهرا بنی یعقوب دل سوزاند که مظلومانه رفت.
نوشته هایش دست نوازش پرمهری می شد بر سر ما در دیار غرب ...
دیروز مجسمش کردم به اوین رسیده، همان دم در بازرسی اش کردند چشم بندی به چشمش زدند. مسیر کوتاهی را طی کرد به بند عمومی جای آشنا قبلی اش رسید
او در جمعی که گرم پذیرفتندش جا گرفت و نوشت:
«اینجا زندان است و من زنی در میان زنانی که دردهایشان مثال روشن نابرابری است»
از لیلا و درد هایش نوشت که چه بیهوده در زندان مانده بخاطر قوانین نابرابر: «باورش سخت است اما لیلا ۴۷ ساله، بیست سال است که می خواهد از شوهری که او و کودک عقب مانده اش را رها کرده...»
انگار مریم رفته تا برای گنجشکان اوین دانه بپاشد.
اما ما و گنجشک های بیرون دیدنش عادت مونه!


لندن


اخبار روز: www.akhbar-rooz.com

پنج‌شنبه  ۱ آذر ۱٣٨۶ -  ۲۲ نوامبر ۲۰۰۷


زیرنویس

* ۱ -شهاب میرزایی همسر مریم و هاجر حسین خواه خواهر مریم
۲* - منابع سایت کمپین یک میلیون امضا
«هاجر خواهر مریم می گوید: «مریم خیلی از رفتار خوب زنان زندانی با خودش حرف زد. گفت اینجا براحتی آدم جدید را قبول نمی کنند اما رفتارشان با من رفتار با یک آشناست. آنها از فعالیت های ما خبر دارند»

* حوا وبلاگ مریم حسین خواه


 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه دوم آذر 1386 و ساعت 3:30 |