تبليغاتX
عفت ماهباز

کتاب "فراموشم مکن" فراموش شدنی نيست!

گزارش و عکس اختر قاسمی

 تصوير سازی هنرمندانه نويسنده به همراه نثر روان و ساده کتاب در روح و روان انسان رخنه می کند. خواننده را به اعماق سياه چال های اوين می برد و در مقابل شکنجه گران قرار می دهد. خواننده به همراه نويسنده همه جا هست و با حس او همراهی می کند. زمانی که از عشق ديدارهای کوتاه شاپور سرشار از مستی ست و گاهی که از شکنجه تاب و توان ندارد. خواننده با عفت درد را تحمل می کند و گاهی می خواهد به درون کتاب راه يابد تا به کمک او بشتابد. فضای دردناک درون زندان و عدم تفاهم و دوستی گروه های مختلف زندانی درد را غير قابل تحمل تر می کند    akhtar.ghasemi@gmail.com                                                          

 به مناسبت انتشار کتاب "فراموشم مکن"، خاطرات زندان عفت ماهباز، مراسمی در شهر کلن آلمان با حضور نويسنده کتاب عفت ماهباز، دکتر ماشالله آجودانی پژوهشگر و محقق تاريخ ايران، و رضا کاظم زاده، روان شناس، برگزار گرديد. در اين برنامه نمايش کوتاهی بر اساس قسمت هايی از کتاب "فراموشم مکن"، توسط بازيگران و خود نويسنده به اجرا در آمد. گزارش اين مراسم و تصاويری از آن را می بينيد

عفت ماهباز نويسنده کتاب " فراموشم مکن"، فعال فعلی حقوق بشر و جنبش زنان است. وی که از هواداران سابق سازمان فداييان خلق ايران ـ اکثريت بود هفت سال از بهترين سالهای زندگيش را را در زندان جمهوری اسلامی سپری کرد.وی برای معرفی کتاب خود سفری به کلن داشت. اين برنامه با حضور دکتر ماشالله آجودانی پژوهشگر و مورخ، و رضا کاظم زاده روانشناس و بيش از صد و سی نفر شرکت کننده در سالن خانه ی فرهنگ های جهان ـ کلن برگزار شد.
کتاب " فراموشم مکن" بخشی از تاريخ سياه ميهن ماست که حتی خواندن چند برگ از آن می تواند خواننده را تا مدت ها به درون خود ببرد؛ با نويسنده همراه کند و او را دچار خشم و کينه ای صد چندان نسبت به تمام دشمنان آزادی و عدالت کند. کتاب خواننده را به دوران سياهی که در دهه شصت در ايران گذشته می برد. به دورانی که خارج از زندان، حتی سايه خود می ترسيدی و فضای حاکم بر جامعه رعب و وحشت و ترس بود. برای آزاديخواهان ايران دهه شصت فراموش نشدنی ست شايد به همين دليل هم عفت ماهباز نام "فراموشم مکن" را برای کتابش برگزيده است. خواننده ی کتاب تمام مدت با راوی، سلول های زندان را تجربه می کند، به همراه او شکنجه می شود و درد شلاق را با کلماتی که در کتاب آورده می شود؛ بر پيکر خود حس می کند. راوی و نويسنده کتاب که هر دو يکی هستند از زندگی زمينی خود با ما سخن می گويد. روند زندگی او زندگی فرد فرد آزاديخواهان ايران است. زندانيان بسياری خاطرات زندان نوشته اند. همه از شکنجه و وحشت و درد درون زندان سخن گفته اند. اما خاطرات عفت ماهباز گويی حرفی تازه ديگری نيز دارد. در اين کتاب عفت ماهباز قهرمان نيست بلکه يک انسان است با تمام خصوصيت های انسانی،همراه با ضعف ها و نقاط قوت. او صادقانه زمانی که با شکنجه و رعب مجبورش می کنند تا بنويسد که نماز می خواند تا از شکنجه رها شود. می گويد: نوشتم ، شکستم و فروريختم ...اوبرای اينکه چنين نکند با زدن رگ دست خود تصميم به خودکشی گرفته بود اما زندگی بر مرگ غلبه کرد. می گويد: "...در يک لحظه دريچه باز شد و پاسدار حرفی زد و من دستهايم را پنهان کردم و ياد پروين، گلی آبکناری و مهين بدويی افتادم که تو زندان خودکشی کردند. و چقدر زندانبان ها را خوشحال کردند. ياد پدرم افتادم که چقدر از مرگ برادرم غمگين بود. اين بود که من زندگی را انتخاب کردم و تيغ را داخل توالت انداختم و سوزن ها را نيز. و دستم را با پارچه ای بستم. اما زمانی که بعد از ۷ روز به سراغم آمدند اين ۳ کلمه را نوشتم که "من نماز می خوانم" نوشتم، شکستم و فرو ريختم..."
يکی از قوی ترين بخش های نمايش و در عين حال دردناک ترين صحنه همين قسمت است. عفت ماهباز در خاطرات تلخ خود از عشق به همسرش شاپور که به اتفاق هم در تهران دستگير شدند می گويد. در تمام تقريبا سی صد صفحه ی کتاب، شاپور به همراه عفت است؛ حتی زمانی که شکنجه می شود به شاپور فکر می کند. او می دانست که شاپور رفتنی ست. در مرداد سال ۶۷ شاپور را به همراه خيل عظيمی از زندانيان سياسی اعدام می کنند. ۵ سال را عفت و شاپور با هم در زندان بودند. ولی عفت در آرزوی ملاقات حضوری با همسرش شاپور می سوخت.
سال های شصت جزو تيره ترين سال های رژيم اسلامی است. فضای درون زندان هم فضايی بسيار وحشتناک، به همراه شکنجه و ترس و وحشت و اعدام بود. اسلام گرايان اقتدارگر روحيه ای را در زندان حاکم کردند که همه به هم بی اعتماد بودند. عفت ماهباز با به تصوير کشيدن اين فضاها خاطرات هفت سال از بهترين دوران سنی خود يعنی از ۲۵ تا ۳۲ سالگی را با خطوط و رنگ هايی که در اين مدت در ذهن خود حک کرده بود برای خواننده ترسيم می کند. او بخشی از تاريخ نسل ما را ثبت می کند. تصوير سازی هنرمندانه نويسنده به همراه نثر روان و ساده کتاب در روح و روان انسان رخنه می کند. خواننده را به اعماق سياه چال های اوين می برد و در مقابل شکنجه گران قرار می دهد. خواننده به همراه نويسنده همه جا هست و با حس او همراهی می کند. زمانی که از عشق ديدارهای کوتاه شاپور سرشار از مستی ست و گاهی که از شکنجه تاب و توان ندارد. خواننده با عفت درد را تحمل می کند و گاهی می خواهد به درون کتاب راه يابد تا به کمک او بشتابد. فضای دردناک درون زندان و عدم تفاهم و دوستی گروه های مختلف زندانی درد را غير قابل تحمل تر می کند.

عفت ماهباز
عفت ماهباز

عفت ماهباز در برنامه معرفی کتاب خود در کلن برگ هايی از کتاب را به صورت نمايشی اجرا کرد. کتاب آن چنان در روايت صحنه ها موفق است که نيازی به تصوير سازی به کمک سناريست يا نمايش نامه نويس نيست. عفت به روی صحنه می رود و ابتدا به عنوان راوی صحبت می کند: "من و همسرم شاپور در عيد نوروز سال ۱۳۶۳ در تهران دستگير شديم. مدتی بود که زندگی مخفی داشتيم. چه عيد پر غصه ای بود. بچه ای را که اين همه انتظارش را کشيده بوديم بلافاصله پس از زايمان مرد."
او از آخرين روزی که نوروز را در خانه محقری در ميدان آريا شهر با همسرش جشن گرفت؛ می گويد يعنی روز اول فروردين. در اين روز عفت يک روسری گلدار از همسرش هديه می گيرد که در صحنه های نمايش بر سر داشت. آن ها برای ديدار خانواده خانه را ترک می کنند و در بين راه توسط ماموران سپاه ظاهرا مشکوک به حمل مواد مخدر دستگير می شوند. عفت می گويد: "از خونه مون تو آرياشهر با دو اتوبوس به ميدان امام حسين رسيديم هوا بهاری بود و باران نم نم می باريد. ما به خاطر اين که شناسايی نشيم سرمان را انداخته بوديم پايين و با شتاب می رفتيم. که ناگهان ماشينی جلوی پامون ترمز کرد. ما را سوار ماشين سپاه کردند. و ماشين حرکت کرد. و من آخرين دقايق همراهی با همسرم را در کنار کسانی طی می کردم که اصلا دوستشان نداشتم. دلم می خواست با فرياد همه جهان را به کمک بطلبم اما نمی شد. ساده لوحانه بود اما از اين که در آخرين سفر می بايست همراه شاپور به زندان برم خوشحال بودم. وارد اتوبان پارک وی شدند، ما را به طرف زندان اوين می بردند و من در دلم آرزو می کردم که ای کاش اين راه هيچ گاه به پايان نرسد. چرا که می دانستم برای شاپور پايان خط زندگی اش است. خيلی دلم می خواست برای آخرين بار سرم را روی شانه شاپور بگذارم ." نمايش صحنه دستگيری شان را نشان می دهد. علی رستانی و کاوه نقش پاسدار و شاپور را بازی می کنند و عفت هم نقش عفت و راوی. بازيگران فقط يکی دو هفته وقت آماده کردن خود را داشتند ولی به جرأت می توان گفت که بسيار حرفه ای نمايش را اجرا کردند. (با اين که بازيگران اين نمايش ـ به جز علی رستانی بقيه اساسا بازيگر نبودند و برای اولين بار به روی صحنه می رفتند)


عفت ماهباز، کاوه و علی رستانی

عفت ديده ها و احساس خود را در روز اول دستگيری چنين بازگو می کند: "فضا و شرايط زندان وحشتناک بود . با وجود اين که برادرم علی را در پاييز سال ۱۳۶۰ اعدام کرده بودند . باز چيزهايی را که در آن لحظات با چشم می ديدم باور نمی کردم .. آدم هايی را می ديدم که از فرط شکنجه له و لورده شده بودند و بدنشان خونين و کبود بود. شکنجه، رعب و فرياد لحظه ای قطع نمی شد. می شد تصور کرد که حتما عده ای هم زير شکنجه کشته می شوند. آن جا آدم هايی را می ديدم که به شدت ددمنش شده بودند. راستی چگونه می شود آدمی به جايی برسد که همچون درنده ای وحشی، شلاق به دست گوشت و پوست انسانی ديگر را بدرد؟ به چشم های ناباورم دست می کشيدم و با خودم می گفتم آيا برادر عزيزم را اين چنين لت و پار کردند؟"
عفت ما را به شکل غريبی هنرمندانه انچنان با خاطراتش به سال های سياه برد.طوری که نا خود اگاه احساس عذاب وجدان می کردم تمام مدت می خواستم به ياد بياورم که نوروز ۶۳ کجا بودم و چه کار می کردم. از اين که من در ميان خانواده و عفت و عفت های ديگر در شرايط وحشتناک زندان بودند؛ حس بدی به من دست داده بود که چرا در آن موقع من آزاد بودم و بخش عظيمی از دوستان آزاديخواه من، هموطنان من دردناک ترين وضعيت را در زندان داشتند. گر چه در بيرون از زندان هم جو بسيار هولناک و وحشتناک بود. به هيچکس اعتماد نبود. هر روز که از خانه بيرون می رفتی با اين فرض بود که ممکن است ديگر برنگردی. يادم می آيد که بين دوستان و خانواده صحبت و سوال بر سر اين بود که اگر دوست يا فاميلی را در خيابان ديديم آيا از ديدار او استقبال کنيم و سلام کنيم يا اين که بايد فرار کرد. وحشتناک بودن چنين دوران و شرايطی را تنها با تجربه شخصی می توان حس کرد. دورانی که لکه ننگی ست بر تاريخ سياسی ـ اجتماعی ايران.
عفت ماهباز در ادامه آن چه که در زندان می بيند چنين می نويسد:
"صدای نوحه آهنگران در فضا می پيچد و به همراه آن صدای شلاق و صدای فرياد زنی.
زن- نزن ...نزن ...نه نمی گويم.....نه نه خونه نه ...چرا می زنی
مرد- فاحشه. بدکاره مادر جنده
زن- برادر بازجو نزن. صدای دويدن
مرد- فاحشه کجا می روی ؟ زنيکه ی هرزه کجا؟"
صحنه بازجويی و صحنه ديدار عفت و شاپور پشت ديوار شيشه ای صحنه های بسيار تکان دهنده ای ست. در اين صحنه عفت که گويی می داند اين آخرين ديدار او با همسرش است نمی خواهد از او جدا شود. و پاسداران با خشونت آنها را جدا می کنند. تماشاگر عفت را می بيند که چنان به خود و گذشته بازگشته که گويی صحنه واقعی ست و ديدار او در زندان با همسرش است. او تحمل اين صحنه را ندارد و واقعا به روی زمين می نشيند و با دستانش صورتش را از بيننده پنهان می کند و می گريد!

عفت ماهباز

او از آخرين گفتگوی بين خود و همسرش در زندان می گويد:
"چقدر خوشحالم که تو را دارم. چقدر عشقی که به تو دارم قشنگه. اين عشق است که به من زندگی می دهد. باور کن حس می کنم حتی حالا بيشتر از گذشته هم دوستت دارم و با اين عشق می تونم سال ها زندگی کنم.
شاپور- تو نرگس زيبای منی. بهت افتخار می کنم. خوشحالم که توی زندگی همراهی مثل تو داشتم... زندگی خوب و قشنگی کنار هم داشتيم... شرايط را بايد ديد... نمی دانم چی پيش می آيد... وقتی بخواهم بروم، به يادت ترانه ی جان مريم نوری را می خوانم و به جايش می گويم عفت..."
و بعد صدای فرياد پاسداران که آن ها را با خشونت جدا می کنند.
در تمام مدت چهل دقيقه ای که نمايش اجرا می شود سکوت بسيار تلخ و سنگينی در سالن و بر تماشاگران حاکم است که اين خود نشانگر رابطه عميقی ست که تماشاگر با مضمون نمايش برقرار می کند. به جرأت می توانم بگويم که تمام حضار در جلسه اشک ريختند.
من که برای عکس گرفتن در گوشه ای از سالن ايستاده بودم احساس کردم که در تاريخ غرق شدم، تاريخی نه چندان دور، تاريخی که سال ها بايد پاسخگوی آن باشيم. به ياد آلمانی ها افتادم که هنوز بعد از گذشت بيش از شصت سال نتوانستند پاسخگوی نسل های بعد باشند. به سال های شصت و روزهای شوم دستگيری ها و اعدام ها برگشته بودم به روزهايی که مرتب خبر اعدام و يا دستگيری دوستان و رفيقان و بستگان را می شنيدم. چنان غرق در تاريخی که عفت دوباره پيش رويم گذاشته بود؛ بودم که فراموش می کردم بايد از نمايش عکس بگيرم؛ ضمن اين که توان عکس گرفتن هم نداشتم.
سنگينی نمايش و ماجراهای هولناک روايت زندان حاضرين در سالن را چنان ميخکوب کرده بود که برای اولين بار می ديدم که حتی به هنگام اعلام استراحت عده ی زيادی سر جای خود نشسته و به فکر فرو رفته بودند.
بعد از استراحت نوبت به دکتر ماشالله آجودانی رسيد. او در باره اهميت نگارش چنين روايت ها و فرديت و حافظه تاريخی برای ما سخن گفت. رضا کاظم زاده قبل از اجرای نمايش در باره روان شناسی شکنجه از قربانی تا قهرمان برای تماشاگران سخن گفته بود.
بعد از سخنان آجودانی جلسه با حضور هر سه شرکت کننده به يک ساعت پرسش و پاسخ اختصاص داده شد. سنگينی و درد گفتار عفت ماهباز به همراه بررسی فلسفه شکنجه توسط رضا کاظم زاده و چالش دکتر ماشالله آجودانی در باره ضعف حافظه تاريخی ما نوعی احساس گناه را در بعضی از شرکت کنندگان به وجود آورده بود که از قرمزی صورت تماشاگران می شد به آن پی برد. در پايان و بخصوص بعد از شنيدن حرف های دکتر آجودانی در باره عدم حافظه تاريخی ما با اين پرسش روزبرو می شديم که آيا ما مسئول خطای نياکان مان هستيم که تجربه های خود را به ما منتقل نکردند؟
صحبت های آقای کاظم زاده و دکتر ماشالله آجودانی آن چنان با اهميت و آموزنده بودند که نتوانستم فقط به نکاتی از آن در گزارش اشاره کنم. و به دليل اهميت زياد تصميم گرفتم که سخنان اين دو صاحب نظر را که از منظر روانشناسی و تاريخی به اين مسئله پرداختند به طور کامل در زير نقل کنم:

[گزارش سخنرانی رضا کاظم زاده با عنوان: روانشناسی شکنجه ـ از قهرمان تا قربانی]

[گزارش سخنرانی ماشاالله آجودانی با عنوان: فرديت و حافظه تاريخی]

به تصاويری از اين مراسم توجه کنيد:


عفت ماهباز


رضا کاظم زاده، روان شناس


عفت ماهباز، کاوه و علی رستانی


رضا کاظم زاده، ماشاالله آجودانی و عفت ماهباز


+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 18:23 |
 

فرديت و حافظه تاريخی،

سخنرانی ماشاالله آجودانی در مراسمی به مناسبت انتشار کتاب خاطرات زندان عفت ماهباز

به مناسبت انتشار کتاب "فراموشم مکن"، خاطرات زندان عفت ماهباز مراسمی در شهر کلن آلمان با حضور نويسنده کتاب، دکتر ماشاالله آجودانی مورخ  و رضا کاظم زاده، روان شناس، برگزار گرديد.. اختر قاسمی گزارشی از اين سخنرانی تهيه کرده است که در زير می خوانيد:

دکتر ماشالله آجودانی محقق تاريخ ايران، موسس کتابخانه ايرانی لندن و نويسنده کتاب "يا مرگ يا تجدد"  چنین سخن گفت: او در ابتدای سخن خود از حس وابستگی اش به همه زندانيان سياسی گفت: "من به عنوان زندانی سياسی رژيم گذشته هميشه و همواره يک وابستگی با زندانيان سياسی و با تمام کسانی که در جهان شکنجه شدند داشتم و دارم. حضور من امشب به همين معناست. به زبان ساده و به روشن ترين زبان اين نوعی هم بستگی و هم دلی با همه کسانی است که زندان کشيدند شکنجه شدند و در راه آرمانشان هستی شان را کف دستشان گذاشتند" دکتر آجودانی به موضوع سخنانش در مورد تاريخ و حافظه های تاريخی اشاره کرد و گفت که مشخصا بحث او به همين مسئله و دقيقا به همين کتاب و نظاير اين کتابی که منتشر می شود ربط دارد و اهميت اين نوع نوشته ها را برای تاريخ نگاری کشور با ارزش و اهميت دانست.

دکتر آجودانی ابتدا با طرح اين سوال که "آيا می دانيم که ملت ما از چه زمانی با تاريخ هخامنشی؛ مادها و يا با کوروش و داريوش آشنا شدند؟" به بحث خود پرداخت و به نمونه هايی برای اثبات عدم استمرار حافظه تاريخی ايرانيان پرداخت. او به اختلاف نظر در بين تاريخ نگاران ايرانی پرداخت. و گفت:
"باستانی پاريزی در مطلبی که در مورد مشيرالدوله پيرنيا که تاريخ ايران باستان را نوشته می گويد بايد توجه داشته باشيم که ما امروز صحبت از تاريخی می کنيم که مربوط به دو هزار و پانصد سال پيش از اين است و متاسفانه تا چهل سال پيش برای ما مجهول و نامعلوم بود." آجودانی ادامه می دهد که اين سخن باستانی پاريزی در واقع مربوط به سال ۱۳۴۲شمسی است و باستانی پاريزی معتقد است که ما تا ۴۰ سال پيش از اين تاريخ اطلاعی از گذشته خود نداشتيم. او سپس از مورخ ديگری به نام "مينويی" نام می برد که چهار سال بعد از باستانی پاريزی اين مطلب را چنين توضيح می دهد:
"برای اين که با فردوسی و شعر او آشنا شويم به مقدمات احتياج داريم. قبل از همه بايد بدانيم که ما ايرانيان گويا دو تاريخ مکتوب داريم يکی تاريخ واقعی و ديگری تاريخ اساطيری. تاريخ واقعی ما تا صد و بيست سال پيش بر ما به کلی مجهول بود. و محققين اروپا آن را از روی کتاب های تاريخی يونان و روم و کتيبه ها و منابع ديگر کشف کردن دو ما آن را از اروپاييان ياد گرفتيم. پيش از آن فقط تاريخ اساطيری خود را می دانسيتم و آن را تاريخ واقعی تصور می کرديم و هنوز هم عامه ايرانيان بيشتر به تاريخ اساطيری واقفند تا به تاريخ واقعی."
دکتر آجودانی در اين جا به تفاوت نگاه دو مورخ ايرانی با فاصله چهار سال می پردازد که يکی می گفت تاريخ ما تا چهل سال پيش (۱۳۰۲هجری خورشيدی) برای ما ناآشنا بود و ديگری تا صد و بيست سال پيش. (۱۲۲۶ هجری خورشيدی)
دکتر ماشالله آجودانی ادامه می دهد: "واقعيت اين است که در معنای عام و وسيع کلمه آن چه که باستانی پاريزی می گويد درست است. ما از تاريخ گذشته متن مکتوب نداشتيم و حماسه بزرگ و ملی ما شاهنامه که بخش مهمی از آن به تاريخ ساسانيان مربوط است چيزی از نام داريوش و کورش هخامنشی در آن نيست. از آمدن اسکندر حرف می زند. فردوسی به فاصله کمی در قرن چهارم هجری از اشکانيان وقتی حرف می زند فقط از چند نام اسم می برد و اعتراف می کند که: از ايشان جز از نام نشنيده ام / نه در نامه خسروان ديده ام ... يعنی در نامه ای (خدای نامه) که در اواخر دوره ساسانی در مورد تاريخ ما تدوين شده بود اثری از گذشته تاريخ ما وجود نداشت. ما ملت تاريخی بوديم که در غيبت تاريخ خودمان زندگی می کرديم و نه تنها در غيبت تاريخ خودمان بلکه در غيبت تاريخی زندگی می کرديم. گسسته بوديم و نمی شناختيم. اين را من طرح می کنم که ببينيد اگر حافظه های تاريخی نباشد تا کجا می توانند ملتی را نابود کنند. يعنی به آسانی حکومت ها برای منافع شخصی خودشان تاريخ را به ميل خودشان بازنويسی می کنند حذف می کنند يا تحريف می کنند. دگرگونه جلوه می کنند و ملتی از تاريخ خود بی خبر می ماند و نمی داند که چه داشته و چی بر او گذشته. درست در زمان فتحعلی شاه (که هيچ اطلاعی از تاريخ نداشته) در غرب هگل (همزمان با فتحعلی شاه) اين طور می گويد: "با امپراطوری ايران نخستين گام به پهنه تاريخ پيوسته می گذاريم. ايرانيان نخستين قوم تاريخی هستند. امپرطوری ايران همجون امپراطوری گذشته آلمان و مملکت پهناور زير فرمان ناپلئون امپراطوری به معنای امروزی اين واژه است." آجودانی در اين جا از مخاطب خود می پرسد که "تصور کنيد که در زمان فتحعلی شاه برای ايرانيان اين جمله را می خوانند، آنان چه تصوری می توانستند از اين جمله داشته باشند." آجودانی سپس ادامه می دهد: "به همين دليل هم خيلی ها کله پا شدند و وقتی که ايرانيان اين حرف ها را شنيدند همه آرمان شان به ايران باستان برگشت و جريانات ناسيوناليستی پيش آمد و خواستند ايران باستان را احيا کنند.
آجودانی سپس هدفش را از اين مقدمه چنين بيان می کند:
"اگر غربی ها نبودند و غربی ها هم به واسطه تاريخ يونان و کسانی مثل هرودت و ديگران که تاريخ گذشته ما را نوشته بودند؛ با تاريخ ما آشنايی حاصل نمی کردند ما خود چيزی از تاريخ مان نمی دانستيم؛ اگر آنان ترجمه نکرده بودند؛ و بعد هم امثال راوليسون يا بعضی آلمانی ها که خط ميخی را خواندند و ترجمه کردند نبودند ما خود قادر نبوديم که اين کتيبه ها را بخوانيم. ما قرن ها اين کتيبه ها را در مملکت مان داشتيم و کسی نمی دانست که اين ها چه می گويند. بعد از آن ترجمه ها و بازخوانی ها تازه متوجه شديم کی هستيم و چی هستيم و از اين جا بزرگ ترين تنافصات تاريخی ما شروع شد. از طرفی ما خودمان را ملتی تاريخی می ديديم که گذشته شکوهمند داريم و از طرفی ملت برباد رفته ای که فکر می کرديم با آمدن اسلام همه چيز را از دست داديم." او ادامه داد :" واقعيت اين بود که حکومت های دوره اشکانی تاريخ هخامنشيان و حکومت های قبل را حذف کردند و اشکانيان را نيز ساسانيان را حدف کردند و آن ها بودند که به حافظه تاريخی ملت ما دستبرد زدند و اگر ما اين حافظه را می داشتيم شايد سرنوشت ديگری پيدا می کرديم."
دکتر ماشالله آجودانی با اين مقدمات به حافظه تاريخی برمی گردد و اهميت آن را در ثبت تاريخ ملت ها اين طور بيان می کند: "حافظه های تاريخی تاريخ نيست و تاريخ بعد از حافظه های تاريخی نوشته می شود بايد حافظه های تاريخ باشد تا تاريخ نوشته شود اگر حافظه های تاريخی وجود نداشته باشد تاريخی در کار نيست با اين که حافظه های تاريخی تاريخ نيستند اما ارتباط اين دو ارتباط بنيادی هستند. بدون حافظه های تاريخی هيج ملتی تاريخ ندارد."
دکتر ماشالله آجودانی با بررسی علمی عدم حافظه تاريخی ما ايرانيان به يک مثال در دوره صفويه می پردازد و سپس اهميت خاطرات زندانيانی چون عفت ماهباز را چنين بيان می کند:
"حافظه های تاريخی را بايد ملت ها ايجاد کنند. اگر امروز کتاب تذکره الملوک وجود نداشت ما نمی دانستيم دوره صفويه ساختار اداری آن چگونه بود و مملکت را چگونه اداره می کردند؟ ولی به برکت يک سند که يک شخص نه چندان معروف نوشت، ما امروز می توانيم ساختار حکومت صفويه را بازنويسی کنيم. بنابراين جنايات زندان های پهلوی و جنايات زندان های هولناک رژِيم خمينی را فقط از طريق تکميل حافظه های تاريخی می توان ماندگار نگه داشت. حافظه های تاريخی اهميت شان در روايت است يعنی هر متنی بايد يک راوی داشته باشد. يعنی مبنای آن فرديت است برای آن که آن چه که در زندان ها اتفاق افتاده برای فرد فرد بوده و هر کس يک تجريه دارد و تجربه ها متفاوت است؛ برای اين که حساسيت ها و ديدها متفاوت است."
دکتر ماشالله آجودانی از اين جا به مسئله فرديت در کتاب عفت ماهباز و اهميت اين گونه روايت ها در حافظه تاريخی می پردازد و می گويد: "کمتر کتابی ديدم که روايت های فردی اين گونه آشکار و گويا بتواند با من و شما صحبت کند.
او به مثال هايی در کتاب "فراموشم مکن" اشاره کرد. به گفتگوی کودکی که در زندان با عفت ماهباز داشته اشاره می کند. کودکی که به همراه مادرش به زندان می رود و برای رهايی از زندان به عفت ماهباز می گويد ما می توانيم با تفنگ پاسداران را بکشيم تا به بيرون برويم! آجودانی می گويد اين گفتگو را فقط عفت ماهباز تجربه کرده و ما می بينيم که ذهن کودک معصوم به داشتن اسلحه و کشتن ديگری برای رهايی خود کشيده می شود؛ آجودانی در اين جا می گويد تنها اين گفتگو می تواند عمق فاجعه را که چگونه اين رژيم به کودکان ما تجاوز کرده نشان دهد.
آجودانی به مثالی ديگر در کتاب می پردازد. به مادران بهايی در زندان اشاره می کند و می گويد عفت ماهباز می نويسد: اتاق آن ها از بقيه جداست بعضی از بچه های چپ به اين اتاق مادران بهايی رفت و آمد دارند اما نويسنده در جايی ديگر می پرسد که چرا بعضی از بچه های چپ انقلابی هرگز به اتاق آن ها نمی روند؟ آجودانی به اين مسئله که فرهنگ شيعه حتی چپ های ما را نيز تحت تاثير قرار داده اشاره می کند و می گويد: "خانم ماهباز به نوعی در اين کتاب به پس ذهن چپ هايی که نادانسته چون مذهبی ها رفتار می کنند می پردازد. و اين ماجرا ننمه کوچکی است از آن چه که در مجموع و به عنوان يک مفهوم آرامش دوستدار به درستی از آن به "دينخويی" ياد می کند."
دکتر آجودانی سپس ادامه می دهد: "همين روايت هاست که کار مورخ را آسان می کند." او سپس به پيغامی که از سازمان به درون زندان رسيده و از اعضا و هواداران می خواهد که انزجار بدهند تا از زندان ها رها شوند اشاره می کند و می گويد عفت ماهباز می نويسد: "در آن لحظات ما از آزادی دفاع می کرديم و از حق خودمان نه از حق سازمان سياسی که به آن اعتقاد داشتيم. آن روزها ما از چارچوب تنگ و کوچک سازمان سياسی بيرون آمده بوديم و از آزادی و آرمان بزرگ تر آزادی بيان و عقيده دفاع می کرديم."
دکتر آجودانی در اين جا دوباره به مسئله هويت فرد می پردازد و به اين اشاره می کند که جايی که انسان هويت اش در خطر می افتد يعنی حکومت می خواهد وجود و هستی اش را از او بگيرد و او دفاع می کند. اين جاست که انسان نه به خاطر سازمان بلکه به خاطر آزادی و هويت خودش دفاع می کند. او در ادامه می گويد:
"منابعی که ما امروز می توانيم منابع مهم تاريخ نگاری بدانيم روايت های مهمی ست که با ذهنيات و روحيات مردم و درون زجر ديده مردم سر کار دارند؛ اين روايت ها را بايد در کتاب هايی از اين دست خواند. بايد شيوه های تاريخ نگاری را متحول کرد. تاريخ نگاری چنين جريانی را بايد با ديد فرهنگ ايران و تاريخ ايران از درون و با نگاهی درونی به آن نوشت. صرفا اتکا به مکاتب تاريخ نگاری غرب مايه گمراهی خواهد شد.
دکتر آجودانی در پايان سخنان اش با توجه به سطری از شعر لورکا که می گويد "زخمی بر او بزن عميق تر از انزوا "گفت عفت ماهباز با گزارش های هولناک اش از تجربه زندان های جمهوری اسلامی و حدهای نماز چنين زخمی بر او زده است.

[گزارش اختر قاسمی از اين مراسم

http://news.gooya.com/politics/archives/2008/11/079154.php

[http://news.gooya.com/politics/archives/2008/11/079156.php

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 17:1 |

روانشناسی شکنجه؛ از قهرمان تا قربانی،

 سخنرانی رضا کاظم زاده در مراسمی به مناسبت انتشار   کتاب "فراموشم مکن" عفت ماهباز

به مناسبت انتشار کتاب "فراموشم مکن"، خاطرات زندان عفت ماهباز مراسمی در شهر کلن آلمان با حضور نويسنده کتاب، دکتر ماشاالله آجودانی مورخ و رضا کاظم زاده، روان شناس، برگزار گرديد اختر قاسمی گزارشی از اين سخنرانی تهيه کرده است که در زير می خوانيد:

رضا کاظم زاده در يک مرکز روان درمانی برای قربانيان شکنجه کارمی کند. اين مرکز يکی از قديمی ترين مراکز درمان قربانيان شکنجه در اروپا است که توسط يک روان پزشک شيليايی (دکتر خورخه بارودی) که خود قربانی شکنجه بوده، در دهه هفتاد تاسيس شده است.
رضا کاظم زاده در ابتدای سخن خود به شکنجه و تاثير گذاری آن اشاره کرد و گفت:
"شکنجه يک وضعيت تاثيرگذاری است. در اين حالت ناراحتی روحی فرد به "طبيعت" و يا گذشته اش مربوط نمی شود بلکه نتيجه ی مستقيم عمل ديگری يعنی اعمال خشونت است. خشونتی که مهم ترين وجه مميزه ی آن سازمان يافته بودنش است. در پديده ی شکنجه ی مدرن، ما با سيستمی روبرو هستيم که به طور منظم و حساب شده از خشونت جهت دست يابی به اهدافی مشخص بهره می برد. به همين جهت برای ايجاد تمايز ميان شکنجه مدرن با تمامی انواع آن در گذشته، از آن به عنوان "خشونت سازمان يافته" نام می برند." کاظم زاده ادامه می دهد: "اطلاعات ما در مورد شکنجه از کجا می آيد؟ اين پرسش مهمی است چرا که پيرامون شکنجه معمولا نوعی سکوت وجود دارد. سکوتی که غالبا بر اساس توافقی ضمنی شکل گرفته است. توافقی که هم از جانب دستگاه اعمال شکنجه و هم در اکثر موارد حتی توسط افرادی که مورد شکنجه واقعه شده اند رعايت می شود."

او اضافه می کند: "در حال حاضر ما سه منبع اصلی در مورد شکنجه در اختيار داريم. طبيعتا در درجه ی اول اطلاعات ما در اين باره به شهادت افرادی برمی گردد که خود مستقيما تحت شکنجه قرار گرفته اند و يا اين که از نزديکان اين افراد می باشند. با اين حال متاسفانه تعداد اين افراد بسيار کم است. بخش دوم اين اطلاعات توسط انجمن های مدنی، ملی و يا بين المللی (انجمن های دفاع از حقوق بشر، کميته مبارزه با شکنجه و غيره) در اختيار عموم قرار گرفته اند. بخش سوم به کارهای موردی يا تحقيقی مربوط می شود که توسط روان درمانگرانی که با قربانيان شکنجه به کار درمان می پردازند منتشر شده است. ميان همه ی اين متن ها شباهت هايی در شيوه های به کارگيری شکنجه و همين طور عواقب آن بر قربانيان به چشم می خورد."
کاظم زاده شکنجه را در نوع مدرن آن يک پديده جهانی ارزيابی می کند و معتقد است که : "در بعضی از کشورها مانند سريلانکا و توگو به طور سيستماتيک اعمال می شود. در بعضی ديگر مانند ايران و عربستان، حتی انواعی از آن (مانند تعزير، سنگسار، قطع اعضای بدن و غيره) به شکل قانونی و علنی به اجرا در می آيد. در برخی ديگر از کشورها (مثلا برزيل)، شکنجه به شکلی مخفی توسط گروه هايی که با دولت رابطه مستقيم ندارند ولی عملا بخشی از دستگاه سرکوب آن به حساب می آيند اعمال می شود.
شکنجه مدرن در اکثر کشورهايی که در چند دهه ی گذشته ساختارهای بنيادی و نهادهای اجتماعی در آن ها به سرعت در حال دگرگونی بوده و همچنان هست به چشم می خورد. فروپاشی نظام های سنتی از يک سو و کمبود و حتی نبود نهادهای اجتماعی برای دربرگيری خيل عظيم مهاجران روستايی در شهرها از سوی ديگر، از مشخصات مهم چنين جوامعی است. در اين کشورها در کنار بحران های اجتماعی و اقتصادی، ما همزمان شاهد بحران عميق فرهنگی هستيم که متاسفانه تا به امروز کمتر به آن توجه نشان داده شده است. بحران فرهنگی در اين جوامع مستقيما به مسئله ی هويت فردی و همچنين نقش های اجتماعی افراد در جامعه مربوط می شود. يکی از دلايل مهم و اوليه بحران که انسان تازه در شهر ساکن شده ی اين جوامع با آن دست به گريبان است به پديده ای مربوط می شود که آن را فرآيند فرهنگ زدايی می نامند.
در اين جوامع يک نوع مدل در روابط جمعی می خواهد جای مدل های گوناگون گذشته را بگيرد. اعمال خشونت سازمان يافته که شکنجه دولتی يکی از انواع آن به حساب می آيد، در واقع ابزاری است که توسط آن مدل فرهنگی حاکم قصد دارد تا تمامی مدل های فرهنگی ديگر و موجود در جامعه را نابود سازد. در واقع از اين زاويه در جامعه ی ما شکنجه وسيله ای است برای اعمال فرآيند فرهنگ زدايی اما در سطح و مرحله ای فردی."
رضا کاظم زاده به کتاب خانم ماهباز اشاره می کند که نشان می دهد شکنجه در اغلب موارد خيلی دقيق و حساب شده صورت گرفته است. او هدف نهايی شکنجه را در کشورهای مختلف متفاوت بررسی می کند و می گويد: "تمايل قدرتمداران به تحميل يک نوع فرهنگ (که در جمهوری اسلامی شکل ايدئولوژی اسلامگرايی به خود گرفته) از طريق نابودسازی ساير مدل های فرهنگی، پيامدهای بی شماری برای افرادی که در چنين نظامی زندگی می کنند دربر داشته است. يکی از نتايج آن، تضادی است که به مرور ميان فرهنگ درونی شده با فرهنگی پديد می آيد که فرد می بايد در جمع به نمايش بگذارد.
در اغلب موارد می شود نوعی شباهت ميان ساختار يک نظام سياسی با منطق حاکم بر شکنجه و اهدافی که از طريق اعمال آن پيگيری ميشوند يافت. روش های شکنجه مدرن که رايج ترين و مهم ترين شان ايجاد درد، محروميت های طولانی مدت، زير پا گذاشتن عمدی تابوهای فرهنگی و ايجاد مدام وحشت می باشند، کم و بيش به شکلی يکسان در تمامی اين نوع کشورها به چشم می خورد و تفاوت ها چندان مهم نيستند. با اين حال اهدافی که حکومت ها در اعمال شکنجه دنبال می کنند گاهی از يک کشور تا کشوری ديگر متفاوت است.
به عنوان نمونه در نظام جمهوری اسلامی يکی از اهداف مهم شکنجه، به ويژه در دو دهه ی شصت و هفتاد، ايجاد تغيير در هويت فرد بود. در حقيقت در کنار استفاده از شکنجه برای گرفتن اطلاعات، اجرای اعترافات علنی، نوشتن ندامت نامه و غيره، همزمان هدف مهم ديگری را نيز دنبال می کردند که آن ايجاد تغييری بنيادی در درون فرد و استحاله ی وی به موجودی تماما جديد و متفاوت بود. اين همان هدفی بود که امروزه "سياست تواب سازی" می نامند. سياست تواب سازی به شيوه ای که در زندان ها به ويژه در دو دهه ی شصت و هفتاد دنبال می شد ويژگی هايی دارد که خاص جامعه ی ما است و به همان شکل و با همان اهداف در نقاط ديگر دنيا ديده نشده است. در واقع می توان در سياست تواب سازی، خطوط اصلی و ويژگی های مهم ساختاری نظام و ايدئولوژی اسلام گرايان حاکم بر ايران را تشخيص داد."
رضا کاظم زاده به قربانی شکنجه و راه هايی که در برابر شکنجه گر دارد می پردازد. او می گويد: "اعمال شکنجه به شيوه ای منظم و هدفمند معمولا دو راه بيشتر پيش پای قربانی باقی نمی گذارد:
۱) يا زندانی به قصد حفظ هويت گذشته اش مجبور است مرزی قاطع و عبور ناپذير ميان آن چه هست با آن چه می نماياند در درون خود برقرار سازد. (به رمان "بازيگر شطرنج" اثر استفان زوايگ مراجعه کنيد)
۲) يا اين که "من" زندانی در اثر ناکارآمدی و عدم پايداری مکانيسم های دفاعی روان در هم می شکنند و درنتيجه کارگزاران شکنجه به هدف خود دال بر تاثيرگذاری عميق بر هويت فرد دست می يابند. (مورد توابان)
عين همين سياست، به شيوه ای اما متفاوت در سطح جامعه نيز عمل می کرد."
رضا کاظم زاده در ادامه اين بحث به حالت خاص ايران و مسئله تواب ها می پردازد او معتقد است که در مورد تواب ها در واقع شکنجه گر موفق شده به هويت و درون شکنجه شده دست يابد. او ادامه می دهد: "اگر به فرضم در ابتدای بحث باز گردم (يعنی همانندی ميان ساختار رژيم سياسی و اهدافی که از اعمال شکنجه دنبال می کند) می توان گفت که در جامعه نيز افراد و شهروندان مجبور بودند که يکی از اين دو راهی که در بالا بدان اشاره کردم را انتخاب کنند. بدين معنا که افراد يا مجبور شدند با کشيدن ديواری هر چه نفوذناپذيرتر ميان دو فضای عمومی و خصوصی از حريم خصوصی زندگی شان دفاع کنند يا اين که با پيوستن به گروه هايی مانند بسيج خود را در اختيار فرآيند فرهنگ زدايی و استحاله ی هويتی قرار دهند."
رضا کاظم زاده معتقد است که تفاوت ميان فرآيند فرهنگ زدايی در داخل زندان با خارج از آن در اين است که در زندان، زندانی تحت شکنجه و برخلاف ميل باطنی خود اين پروسه را طی می کند در حالی که در جامعه فردی که به بسيج می پيوسته به طور داوطلبانه و به خواست خود، خويش را به دست پروسه ی فرهنگ زدايی می سپرده است.
رضا کاظم زاده در ادامه می گويد: "نکته ی اصلی در ايدئولوژی اسلام گرايی که در سال های پس از انقلاب در زندان ها به سياست تواب سازی تغيير شکل داد به مفهوم مرکزی "هويت" و نحوه ی نگاه ايشان به آن بازمی گردد. سرچشمه های ابتدايی و آغازين نگاه قدرتمداران جمهوری اسلامی به موضوع هويت و تلاش برای تغيير آن در شرايط زندان را می بايد در سال هايی جستجو کرد که اينان به جای همراهی با قدرت، به ستيز با آن برخاسته بودند. انگاره هايی که به خصوص در دو دهه چهل و پنجاه هجری شمسی به شکلی منظم در قالب ايدئولوژی اسلامی تکوين و تدوين گشته بودند. در اين دوره مفهوم "هويت" در انديشه ی انقلابيون راديکال (چه از نوع چپ و چه از نوع اسلامی اش)، يکی از مشغله های مهم نظری و همزمان عمل سياسی ايشان بود. نگاه اين افراد به موضوع جامعه، فرد و ارتباط اين دو با يکديگر شديدا تحت تاثير برداشتی بود که از مفهوم هويت پيدا کرده بودند. "
رضا کاظم زاده در اين جا به سه خصوصيت مهم اين نحوه ی نگرش به مسئله هويت فردی که به طور مستقيم با سخن او در ارتباط است می پردازد:
۱) "اولين نکته اين که در چنين نگاهی هويت امری قائم به ذات و استوار بر خود تلقی می شود که فرد می تواند تنها به خواست خود و با به کارگيری آموزه های ايدئولوژيک آن را از اساس و در ذاتش متحول کند. بدين ترتيب همان طور که پيشتر گفتم از چنين ايده ای همزمان تصور "قهرمان" و همزادش "ضد-قهرمان" نيز زاده می شود. انسانی که هويت خود را تماما از نو بيافريند و سپس آن را بر درون خويش استوار سازد، طبيعتا می تواند در برابر تمامی عوامل بيرونی که قصد دخل و تصرف در آن را داشته باشند ايستادگی کند. به همين ترتيب انقلابی ای که زير شکنجه می شکند، يا به قصد خود چنين تصميمی گرفته (که در اين صورت "خائن" تلقی می شود) و يا اين که در کار خودسازی انقلابی و ساخت هويت جديدش جديت لازم و کافی را به کار نگرفته است. در هر دو حالت مقصر اصلی خود او می باشد و کارگزاران شکنجه تنها نقشی درجه دو می يابند. در واقع مقاومت به مهم ترين معيار درستی و حقانيت ايدئولوژی درمی آيد. قهرمان که در ابتدا خود زاده ی ايدئولوژی بود، پس از تولدش، رسالت اثبات حقانيت آن ايدئولوژی را از طريق به کارگيری خشونت (مبارزه ی قهرآميز) و يا مقاومت در برابر خشونت (به ويژه خشونت) برعهده گرفت.
۲) نکته مهم ديگر اين است که برای ساخت اين هويت انقلابی، گسست کامل از فرهنگ موجود (که تحت عنوان واپس گرا يا غرب زده متهم می شود) ضرورت دارد. در اين حالت ايدئولوژی بر جای فرهنگ می نشيند و فرآيندهای فرهنگ زدايی به بخشی مهم از تکنيک های ساخت و پرداخت هويت انقلابی درمی آيد. بدين ترتيب "خودسازی انقلابی" اسلام گرايان انقلابی اين دوره را بايد در پرتوی مفهوم "فرهنگ زدايی" بازخوانی کرد.
۳) نکته سومی که در تفکر اسلام گرايان به مثابه مهم ترين ابزار برای ساخت و سپس حفظ هويت و روحيه ی انقلابی نقشی مهم ايفا می کرد، به موضوع خشونت مربوط می شد. بدين معنا که در کادر فرآيند فرهنگ زدايی که بر گسستی دو جانبه از دو فرهنگ (يکی بومی و ديگری متاثر از غرب) استوار بود، مهم ترين ابزار برای ساخت هويت انقلابی، اعمال خشونت بود. در اين دوره ايدئولوژی اسلام گرايی در افراطی ترين شکلش خشونت را تحت عنوان مفاهيمی هم چون "قهر و کينه ی انقلابی" تئوريزه کرد و نمونه ی آرمانی (ايده آل-تيپ) آن را در مفهوم شهادت (به ويژه در بازخوانی روايت امام حسين) متحقق ساخت. در اين شرايط، هم به کارگيری قهر به مثابه مهم ترين روش مبارزه و هم قربانی قهر حاکمان واقع شدن، هر دو از اهميت ويژه ای در ايدئولوژی اسلامگرايان برخوردار بود. به کارگيری قهر فرد را به مبارزی انقلابی تبديل می کرد و مورد قهر حکومت واقع گشتن او را تا مرتبه ی قهرمان که برترين مرحله اش شهادت بود، بالا می کشيد.
به طور خلاصه و در ارتباط با سخنان بالا روان شناس و روان درمان گر، رضا کاظم زاده چنين نتيجه می گيرد:" در دو دهه ی شصت و هفتاد، در ايدئولوژی حاکم بر سياست تواب سازی در زندان های جمهوری اسلامی هر سه عنصری که در بالا بدان ها اشاره شد وجود داشت. نظريه پردازان و کارگزاران شکنجه می پنداشتند که با شکستن سيستم دفاعی فرد می توانند هويت فردی او را تغيير دهند. و تغيير دادن هويت اجتماعی و فردی وی، در واقع بطالت و عدم حقانيت ايدئولوژی مخالفانشان را به اثبات می رساند و زندانی را حتی در برابر نگاه همرزمانش به ضد-قهرمان تبديل می کند.
از سوی ديگر برای دست يابی به هدف خود از تکنيک های فرهنگ زدايی که به قطع کامل پيوندهای فردی و اجتماعی منجر می گشت، استفاده می کردند. در اين مرحله نيز، فرآيند فرهنگ زدايی برای ايشان تنها با به کارگيری خشونت که در زندان شکل شکنجه به خود گرفت، امکان پذير می گشت.
رضا کاظم زاده معتقد است که "يکی از اهداف مهم شکنجه شفاف ساختن شخصيت و وجود قربانی است." کاظم زاده اضافه می کند: "نگاه سيستم توتاليتر، نگاهی است که می خواهد به درون افراد راه يابد و همه چيز را در وجود و شخصيت قربانی ببيند و کنترل کند. از اين منظر يکی از اهداف مهم شکنجه گر دست يابی به تمامی رازهايی می باشد که قربانی در درون خود پنهان کرده است. در زندان های جمهوری اسلامی اما اين رازها تنها به امور سياسی و روابط فرد با گروه اجتماعی-سياسی اش محدود نمی شود بلکه به تمامی حوزه های زندگی خصوصی او گسترش يافته است. بدين ترتيب با برملا ساختن رازهای درون، بازجو فقط به هويت اجتماعی فرد حمله نمی کند بلکه به طور مستقيم هويت فردی او را هدف قرار می دهد. از ميان بردن رازهای درون به شدت سلامت روحی فرد را به خطر می اندازد و همزمان از او موجودی رام و مطيع می سازد.
ايجاد راز در درون يک گروه و يا واحد اجتماعی يکی از مهم ترين روش هايی است که با توسل به آن يک گروه از يک سو خود را از محيط بيرون و ديگران متمايز می کند و از سوی ديگر ميان اعضايش پيوند و همبستگی ايجاد می کند. (مثال خانواده) با از ميان بردن راز درون در واقع شکنجه گر به حس تعلق فرد به گروه است که حمله می کند. بدين ترتيب مرزهای ميان من و ديگری نيز در هم می ريزند و هويت فرد با حذف تمامی خصوصياتی که وی را در گذشته از ديگران متمايز می نمود، مسخ و دگرگون می گردد.
رضا کاظم زاده به راز جديدی که شکنجه گر با قربانی شکنجه برقرار می کند اشاره می کند و معتقد است که:
اما کار شکنجه گر تنها با ازميان بردن راز به پايان نمی رسد. با از ميان بردن راز درون و شفاف ساختن شخصيت زندانی، همزمان شکنجه گر راز جديدی را جايگزين آن می سازد: اين راز جديد در درون زندانی، به اتفاقاتی برمی گردد که در زندان و در رابطه با شکنجه گر بر او رفته است. بسياری از قربانيان خشونت سازمان يافته حتی سال ها پس از پايان ماجرا و در شرايطی کاملا متفاوت (مثلا حتی پس از آمدن به کشورهای دمکراتيک غربی که در آن ها ظاهرا می توان بدون احساس خطر از آن چه بر آنان گذشته سخن بگويند) قادر به بيان سرگذشت شان در زندان (حتی به نزديک ترين کسان شان) نيستند. بدين ترتيب مرزی جديد در دنيای قربانی شکل می گيرد. مرزی که اين بار او را نه تنها از دژخيمان، بلکه از تمام دنيای اطرافش جدا می نمايد. زندانی پس از رهايی از زندان، اين بار محکوم به حبس ابد در زندانی می شود که بازجويان در درونش تعبيه کرده اند.
از اين زاويه می توان چنين گفت که شکنجه به حس وابستگی و پيوند فرد به گروه های اجتماعی اش و در نهايت حتی به حس تعلق او به نوع بشر است که حمله می کند. شکنجه گر با قربانی اش طوری رفتار می کند که گويی ديگر او به بشريت تعلق ندارد." کاظم زاده نتيجه می گيرد که :"بدين ترتيب هدف نهايی شکنجه ی مدرن نه به حرف آوردن زندانی بلکه خاموش کردن ابدی اوست."
رضا کاظم زاده به روش های شکنجه از جمله شلاق و دستبند کتک زدن و محروميت از غذا و محروميت های ديگر اشاره می کند و می گويد: "همه ی اين روش ها وقتی می توانند کارساز باشند که بر اساس نوعی منطق متناقض شکل گرفته باشند. از يک سو زندانی در دنيايی بسته به سر می برد که در آن همه ی امور زندگی روزانه اش تابع قواعد و نُرم هايی روشن، استثناناپذير و همه شمول است. قواعدی که همه به شکلی وسواس گونه موظف به پيروی از آن ها می باشند. بدين ترتيب همه ی امور مربوط به زندگی فرد تحت فرمان نظمی سخت، مشخص و تغيير ناپذير قرار دارد. از سوی ديگر همين زندانی، در هر لحظه ممکن است سلول و يا بندش تغيير کند، به بازجويی فراخوانده شود و مورد شکنجه قرار گيرد. بدين ترتيب زندانی در دنيايی زندگی می کند که همزمان از دو منطق متفاوت پيروی می کند: از يک سو زندگی اش بر اساس نظمی تغييرناپذير و در نتيجه قابل پيش بينی سازمان يافته، از سوی ديگر در هر لحظه می تواند با امری پيش بينی ناشده (بازجويی، شکنجه و يا تغيير مکان) روبرو گردد."
او با اشاره به کتاب عفت ماهباز می گويد: "در کتاب خانم ماهباز، تغيير پی در پی جای زندانی و تعريف اوين توسط بازجويان به مثابه بازداشگاهی عمومی که در آن افراد در هر لحظه، حتی پس از حکم گرفتن، می توانند بازجويی شوند به همين نکته ی منطق متناقض برمی گردد."
وی در ادامه و در ارتباط با يکی ديگر از تکنيک های مهم برای مرعوب ساختن زندانی می گويد: "سخن گفتن بازجو به هنگام شکنجه دادن زندانی ميان دنيای نمادين واژه ها و درد و جراحت وارد شده بر پيکر زندانی پيوند ايجاد می کند. با اين کار شکنجه گر هدف نهايی خود را که رسوخ به حيات روانی و دنيای ايده ها و احساسات زندانی است در بدن زندانی ضبط می کند. فرانتس کافکا را بعضی از منتقدين آثارش يکی از مهم ترين نويسندگان قرن گذشته می دانند که در آثارش ظهور توتاليتاريسم و پی آمدهای آن را برای بشريت پيش بينی کرده بود. در داستان "گروه محکومين" کافکا به خوبی ويژگی های شکنجه مدرن را توصيف می کند. در اين داستان حکم صادر شده برای مجازات محکوم با آخيشی بر بدنش حک می شود. در واقع کيفر و مجازات با همديگر ترکيب شده اند و بر پيکر زندانی نقش می بندند. بدين ترتيب پيکر قربانی هم محل اجرای مجازات و هم معنای آن مجازات می شود.
رضا کاظم زاده در انتها و در ارتباط با اهميت کتاب هايی از نوع کتاب "فراموشم مکن" متنی را که از قبل تهيه کرده بود خواند که در زير به طور کامل آن را نقل می کنم:
"با درک چنين شرايطی است که می توان به يکی از جنبه های اصلی اهميت نگارش خاطرات زندان (به شيوه ای که در کتاب "فراموشم مکن" با آن روبرو هستيم) پی برد. اين دست از خاطرات زندان، در برابر گفتمان رسمی، تماميت خواه و شديدا ايدئولوژيک حاکمان، تجربه ای فردی و وابسته به شرايط خاص زندانی را قرار می دهد. بيان تجربه ی فردی که در محدوده ی زندگی يک شخص باقی می ماند و به هيچ وجه داعيه ی ايراد گفتمانی عمومی که شرايط و تجربه ی تمامی قربانيان را در بر بگيرد ندارد، يکی از موثرترين روش هايی است که می توان با آن گفتمان ايئولوژيک حاکمان را بی اعتبار و ناموجه ساخت. بدين ترتيب فرد، تجربه ی شخصی خويش را با پرده برداشتن از دنيای درون خويش، در مقابل جمع و در برابر گفتمان رسمی قرار می دهد. موثرترين روش مقابله با گفتمان ايدئولوژيک نظام حاکم، برافراختن گفتمانی جمعی و از نوع ديگر نيست که در مقابل ارزش های يک گروه، ارزش های تماميت خواه يک گروه ديگر را قرار می دهد. اين نحوه ی برخورد تنها شيوه ای بود که تا اين دوره ی اخير، گروه های مخالف نظام های ديکتاوری در ايران، به ويژه از زمان به کارگيری شکنجه مدرن در دهه ی پنجاه، در پيش گرفته بودند. ايشان در برابر نظام ارزشی تماميت خواه حاکمان، نظام ديگری از ارزش های گروهی و جمعی را قرار می دانند. بدين ترتيب درگيری اصلی، نزاع ميان دو ايدئولوژی و دو سيستم ارزش گذاری بود. در اين ميان فرد و پيکرش به هنگام شکنجه، به يکی از حساس ترين صحنه های نبرد ميان دو ايدئولوژی درآمده بود.
از اين منظر نبرد ميان اين دو نظام ايدئولوژيک بر حول مفهوم "قهرمان" از يک سو و همتا و همزادش يعنی "ضد-قهرمان" از سوی ديگر آشکار می شد. بدين ترتيب بدن زندانی به آوردگاه و صحنه ی نبرد ميان دو نيروی متخاصم تبديل می شود که هر کدام حقانيت خويش و عدم اعتبار ديگری را در گروی مقاومت و يا شکست زندانی در پايداری بر سر مواضع خود قرار داده بودند. در چنين وضعيتی، مصاحبه های تلويزيونی و اعترافات علنی هسته ی اصلی روايت حاکمان از کارزار خود با مخالفانشان را تشکيل می داد و بيان قهرمانی های زندانيان (به ويژه از قبال بی توجهی ايشان نسبت به سرنوشت فردی شان) مهم ترين روش برای مخالفان جهت اثبات بی اعتباری گفتمان حاکمان. تلاش حاکمان در اين بود که نشان دهند چگونه فرد بازيچه ی دست گروه هايی بدخواه و نابکار قرار گرفته است و در مقابل سعی مخالفان در نشان دادن اين امر بود که چگونه فرد می تواند بدون توجه به خود و رنج هايی که بر او و پيکرش وارد می آيد، از ارزش های گروه اش دفاع کند و با اين کار در واقع حقانيت آن را به اثبات رساند. در چنين حالتی، هر دو گفتمان در عين اين که شديدا با يکديگر در جنگ و پيکار بودند، اما همزمان با همديگر پيوندی ارگانيک داشتند.
اما امروز با ظهور خاطرات زندان که کتاب "فراموشم مکن" به نظر من يکی از نمونه های بسيار خوب آن است، ما شاهد نشانه هايی از تغييری بنيادی و مهم هستيم. خاطراتی که در برابر گفتمان گروهی، آرمان خواه و ارزش پرست، به توصيف تجربه ی درونی يک فرد در شرايط سخت زندان می پردازد. تجربه ای که در عين بی خاصيت گرداندن ادعاهای حاکمان نه تنها جنبه ی ايدئولوژيک و تماميت خواه ندارد بلکه همزمان خويش را از تجربه ی ساير هم بندانش نيز متمايز می سازد، چه اينان به گروه های مخالف با او تعلق داشته باشند و چه به گروه سياسی خود او. اين که در حال حاضر در جامعه ما خاطرات برخی از زندانيان به يکی از بسترهای مهم رشد و بروز فرديت و فردبنيادی تبديل شده است نکته ای قابل تامل است. در اين خاطره نويسی ها ديگر تجربه ی فردی زندانی به پيکار با گفتمان رسمی و ايدئولوژيک بر نمی خيزد بلکه تنها و به سادگی آن را ناموجه، پوچ و فاقد معنا می سازد. يکی از مهم ترين پی آمدهای چرخش توجه جمع از ارزش های ايدئولوژيک به سمت مصائب و رنج های فردی و شخصی تغييری است که چنين چرخشی در پارادايم "قهرمان" پديد می آورد. پارادايم "قهرمان و ضد-قهرمان" (که در ابتدا حاکمان و متاسفانه به پيروی از ايشان حتی نيروهای مخالف نيز بر آن نام تواب گذاشتند) تا زمانی کاربرد دارد که توافقی ضمنی ميان صاحبان قدرت و مخالفانش بر سر آن وجود داشته باشد. در حالی که يکی از مهم ترين پيامدهای بيان تجربه ی فردی از طريق نقل خاطرات زندان، تبديل پارادايم "قهرمان" به پارادايم "قربانی" است. تغيير چنين پارادايمی در جامعه ما دلايل ديگری نيز دارد که در اين جا فرصت طرح آن ها نيست. مهم ترين نکته اما در اين جا اين است که به ميزانی که چنين تغييری در برداشت عموم و نيروهای اجتماعی صورت بپذيرد، سياست به اصطلاح تواب سازی حاکمان نيز همزمان به تدريج بی اثر می شود. در چنين وضعی حاکمان ديگر نمی توانند مطابق گذشته به سياست خود مبنی بر به حرف آوردن زندانی، نادم ساختن او و اجرای اعترافات علنی و نمايشی ادامه دهند. اگر در گذشته قهرمان صحنه ی کارزار و در نهايت انعکاسی از صحت و يا عدم صحت ارزش های گروه بود که خود را در آثاری که شکنجه بر پيکر فرد باقی می گذاشت نشان می داد، ظهور پديده ی قربانی در فضای عمومی، در واقع فرد را به مثابه يک ارزش در مقابل ارزش های مورد دفاع جمع قرار می دهد.
رضا کاظم زاده در انتهای بحث خود می گويد: "از نگاه من يکی از مهم ترين جنبه های کتاب فراموشم مکن در اين نکته نهفته است."

http://news.gooya.com/politics/archives/2008/11/079155.php

http://news.gooya.com/politics/archives/2008/11/079154.php

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در جمعه بیست و چهارم آبان 1387 و ساعت 16:24 |