تبليغاتX
عفت ماهباز

پدر بزرگ که شد يه آه،

انگار همين ديروز بود! (ششم مهر ماه سال شصت)، خداحافظی مان غريب و دردناک بود با غم و اشک در چشمانمان. انگار می‌دانستيم اين ديدار آخر است و ديدار آخر بود. فردا غروب خبر آوردند که علی را از سرکار به اوين بردند.
گريه‌های همسرش که با اطمينان می‌گفت او را می‌کشند او را می‌کشند... و او را کشتند بی آن که با کسی ديداری داشته باشد و يا با کسی حرفی زده باشد هيچ کس او را نديد و کسی تا امروز نمی‌داند در دو ماه و نيمی که در زندان اوين بود چگونه گذراند؟!
چندی است علی صاحب نوه ای شده که به دنيا و مادر بزرگ لبخند می زند و مدام می پرسد: "اين کيه؟ اين چيه؟
"

پدر بزرگ که شده يه آه!

يکی بود و نبود
پدر بزرگی بود
با چشمهای خاکستری و اشک های ابی
عاشق بچه ها
که ديگه يه روزی نبود

***

"اون کيه؟ اين چيه؟"
وسط ديوار
توی يه قاب،
"پدر بزرگ
با چشمهای خاکستری و کفشهای کوه اش"
ايستاده به نگاه
دور و دور

***

"اون کيه؟ اين چيه؟"
مادر بزرگ، کاش
علی بود و می ديد تو رو
، نوه گلم
تا با تو و اين ناز و ادات
"اين چيه"و اون چيه" هات
پرسش های هر روز تو
ميشد با ما يه صدا
تا با بابک و بيژنش
می ساختند آشيونه غشق

***

اما توخونه ما
علی هست و نيست
اون
تو اخم و خنده های بابک
تو مهر و صداقت بيژن
آفتابيه
هنوز هم
هر روز
از مطب که می رسم
سر می کشم
گوشه کنار
که شايد
علی رو ببينم
در انتظار
تو اون گوشه ها
علی هست و نيست
نفس می کشه
با گل ها
با شمعدونی های سرخ و
ياس های سپيد
نفس تو نفسهای
بابک و مهدی و بيژنشه

***

پدر بزرگ
سی ساله که نيست
مادر بزرگ دوره می کنه
روز و روز و هنوزديروزو
مزه مزه می کنه
گرمای آنروزو
با آن يادها
ساخته خونه
برای همه
برای تو نوه
که هی می پرسه "اين کيه؟ اين چيه"

***

مادر بزرگ
باخنده پر غصه اش
تا يکی بود و نبود
توی ميدون شهرمون
پدر بزرگه چشم خاکستری بود
که وقتی بچه های پاپتی
گوشنه و تشنه شون می شد
با اشکهای ابيش
اونجا می رسيد
دستی ميکشيد
به اون يکی
. سری می زد به ديگری

***

تااينکه روز روزگار عوض شد
همين جوری، همين جوری
يه روزی بی خودی
ديوه اومد و
بردش
سرپا نشست و خوردش!

***

اما
پدر بزرگ چشم خاکستری
يه روزی پيداش شد
عينهو افسانه
يه آه
اومد نشست کنارت
رو پنجره ديوارت
تا به تو بگه
"اون چيه اون کيه "

***

اون
پدر بزرگه
که می گه
يکی بود يکی نبود
زير گنبد کبود
تو زمستون و تو برف،
يه هوهی
پر ديو و دد شد، شهر ما
مردم آواره در بدر
خانه ها پره آه همه جا
شهر جای ماست
ديو گله داره
سياهی روسياست
ديو گله داره
يه روز اما دوباره
بهار می ياد تو چاره
آه ها می شن
يه دريا
ديوها می شن به صحرا
شهرها می شن جای ما
بچه ها می شن پادشاه
هاجستيم و واجستيم
به خونه نرسيديم
اما...

عفت ماهباز
۲۸ آذر ۱۳۸۷

به ياد اشک های ابی برادرم علی

گویا نیوز http://news.gooya.com/politics/archives/2008/12/080997.php

efatmahbas@hotmail.com

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387 و ساعت 0:54 |

فراموش نمی کنیم

معرفی کتاب "فراموشم مکن" نوشته ی عفت ماهباز با حضور نویسنده در تورنتو

http://fa.shahrvand.com/2008-07-14-20-49-09/2008-07-14-20-49-46/1687-2008-12-10-23-05-47

 

فرح طاهری

 

 

زمستان سرد تورنتو هفته ی پیش از راه رسید. وقتی برف و باد و سرما از راه می رسد، همه ترجیح میدهند تا آنجا که میشود از خانه ها بیرون نیایند، ولی یکشنبه 30 نوامبر 2008، حدود صد تن از ایرانیان تورنتو به بنیاد پریا آمدند تا میزبان میهمانی باشند که از راه دور آمده بود تا از ما بخواهد فراموششان نکنیم.

عفت ماهباز، 25 ساله بود که در فروردین  1363 دستگیر شد و تا مرداد 1369 در اوین به سر برد. برادر او در سال 60 اعدام شده بود و همسرش علیرضا اسکندری (شاپور) جزو اعدامی های تابستان 67 بود. او در میان آخرین زنان زندانی سیاسی بود که از زندان بیرون آمد، آن هم با یک مرخصی ده روزه.

دو سال و نیم بعد در سال 1993 از ایران خارج شد. به آلمان رفت. در دانشگاه دورتموند در رشته  فمینیسم (مطالعات زنان) درس خواند. از آن زمان به عنوان روزنامه نگار آزاد در رشته زنان فعالیت کرده است. سه سال پیش در انگلستان ساکن شد و اکنون آنجا درس میخواند و کار میکند.

سال 2005 اولین کتابش با عنوان "زنان ایران؛ چراغی در دست، چراغی در راه" توسط نشر باران منتشر شد.

ماهباز در این کتاب با 21 تن از زنان فعال در جنبش زنان ـ نویسنده، استاد دانشگاه، روزنامه نگار، حقوقدان، هنرمند، شاعر ـ به گفت وگو نشسته و بحث محوری را چگونگی شکل گیری و روند جنبش زنان در ایران و مشکلات فراروی آن انتخاب کرده است. ژانت آفاری، شهره آغداشلو، نوشین احمدی خراسانی، پروانه اسکندری (فروهر)، شهلا اعزازی،  مهشید امیرشاهی، گلناز امین، منیره برادران، سیمین بهبهانی، شهرنوش پارسی پور، نیره توحیدی، نیره توکلی،  شهلا شرکت، شیرین عبادی، فردوس(فاطمه تاجدینی)، مهرانگیز کار، جمیله کدیور، شهلا لاهیجی، شهرزاد مجاب، شهین نوایی ، حمیلا نیسگیللی، افرادی هستند که ماهباز با آنان به گفت وگو  پرداخته است.

اکنون دومین کتاب عفت ماهباز که خاطرات زندان او را در بر دارد با عنوان "فراموشم مکن" توسط نشر باران منتشر شده است. عفت ماهباز 14 سال پس از آزادی از زندان اقدام به نوشتن خاطراتش کرده است. در گفت وگویی که با او در دفتر شهروند داشتم به پرسش من درباره ی چرایی این فاصله پاسخ داد.

اما اول به جلسه ی معرفی کتاب او در تورنتو بپردازیم.

رزا روزبهان که با همکاری همسرش زحمت برگزاری جلسه را کشیده بود، گرداننده برنامه بود. او از دکتر عزت مصلی نژاد کارشناس ارشد مرکز کانادایی حمایت از قربانیان شکنجه دعوت به سخنرانی کرد.

دکتر مصلی نژاد که هم به واسطه ی کارش با مقوله ی شکنجه و قربانیانش آشناست و هم خود زندانی شده و شکنجه دیده ی دوران رژیم پهلوی است، در سخنان کوتاهی با اشاره به قتل عام سال 1994 در روآندا که طی آن هشتصد هزار تن کشته شدند، گفت: سال 1996، دو سال پس از نسل کشی به روآندا رفتم و به خاطر وجود نسل کشی و تجاوز به هزاران زن و بچه، تصورم این بود که با جامعه ای خشن روبرو می شوم ولی در کمال تعجب دیدم در جامعه خشونت نیست. هر جا رفتم مردم حرف از بازسازی و آشتی ملی و عدالت میزدند؛ تنها خواست هایی که داشتند این سه بود.

او با ذکر بازدید از صحنه های فجیع همچون گورهای دسته جمعی و جمجمه های تلنبار شده در آن جا گفت: من در مشاهداتم به این نتیجه رسیدم که هیچ جامعه ای از فاجعه و بحران مصون نیست. بدترین چیز آن است که عاطفه در جامعه ای از بین برود.

او همچنین از تجربه ی سفر به نیجریه در همین رابطه گفت و به فرهنگ شکنجه اشاره کرد و افزود: چه کسی بهتر از کسی که خودش شکنجه دیده میتواند علیه شکنجه حرف بزند.

دکتر مصلی نژاد گفت: از کشتار 67، 20 سال گذشته و هنوز که هنوز است در سازمان ملل قطعنامه ای نداریم که این فاجعه را به رسمیت بشناسد و کتاب ماهباز یکی از این اسناد است.

او افزود: مردم میخواهند بدانند چه کسانی دستور شکنجه دادند، چه کسانی دستور اعدام دادند. به نظر من هر چه کتاب در این زمینه نوشته شود کم است و باید بیشتر نوشته شود و از دیدگاه های مختلف هم نوشته شود. آنگاه با این کتاب ها می توانیم کمی به حقیقت نزدیک شویم و ببینیم بر ما چه گذشت.

دکتر مصلی نژاد سپس با اشاره به اینکه کتاب عفت ماهباز هنوز به تورنتو نرسیده و خوانده نشده، ولی بخش هایی از آن را در اینترنت یافته، به دو فراز از این کتاب اشاره کرد آنجا که ماهباز می گوید، ما را در زندان "دیگری" می دانستند که اشاره به اختلاف دیدگاه های سازمانی افراد درون زندان داشت.

سخنران با نقل قولی از گاندی که می گوید"بی اخلاقی مطلق باید با اخلاق مطلق پاسخ داده شود"، این پرسش را مطرح کرد که آیا ما باید با اختلاف دیدهایمان باهم بنشینیم و این فجایع را به بحث بگذاریم و یا باید به روی هم نگاه هم نکنیم؟ و افزود، بهترین کتاب، کتابی ست که بیشترین پرسش ها را برانگیزد.

او یکی دیگر از نکات مثبت کتاب را پرداختن نویسنده به ضعف های خود برشمرد و گفت: عریان کردن روح خیلی مهم است. در این کتاب نویسنده از نظر روحی خودش را عریان کرده است.

 

دکتر مصلی نژاد با اشاره به لحظاتی از شکنجه ی خودش در زندان تاکید کرد که باید توجه داشته باشیم که شکنجه گران، امثال حاج داود رحمانی، حسینی، لاجوردی و ... از بین خودمان به وجود آمدند.

سخنران در پایان خطاب به عفت ماهباز که در ردیف اول نشسته بود گفت: من به خانم ماهباز آفرین می گویم. تو با بودنت و زنده ماندنت تودهنی بزرگی به نظام زدی و بعد داستان زندگی خودت را نوشتی و آگاهی بخشیدی. خانم ماهباز فراموش نمی کنیم. فراموشت نمی کنیم.

پس از این سخنان، اکبر قیدرپور هنرمند نوازنده با سنتور قطعاتی نواخت و رزا روزبهان به کوتاهی از فاجعه ی اعدام های جمعی سال 67 گفت و عفت ماهباز را به روی صحنه دعوت کرد. 

خانم ماهباز بخش هایی از کتاب را روخوانی و اجرا کرد. از آخرین نامه ها و دیدار با همسرش در زندان گفت. از روزی پنج وعده شلاق خوردن به ازای نخواندن پنج وعده نماز.  از تب و هذیانی که پس از اعتصاب غذا و شکنجه به سراغش آمده بود؛ هذیانی توام با آرزوهای ساده و کوچک، رویای رفتن به کوه زادگاهش لیلاکوه و راندن در رودخانه چمخاله. او به زیبایی احساسات آن روزش را بیان می کرد و همه را تحت تاثیر قرار داده بود.

در وقت بین دو نیمه برنامه، عده ای به دور عفت ماهباز جمع شدند؛ در آغوش کشیدن ها، مرا به یاد داری؟ هم بندی ها یکدیگر را هزاران کیلومتر دورتر از اوین در شبی توفانی در تورنتو یافته بودند... "من هم بند شاپور همسرت بودم"... زنده شدن خاطرات تلخ ...

پس از استراحتی کوتاه، جمعیت گرد آمدند تا پای سخنان دکتر عباس آزادیان، روانپزشک، بنشینند. دکتر آزادیان که خود نیز زندان را تجربه کرده، با شعری از فروغ "میان پنجره و دیدن فاصله ای است"، گفت، خانم ماهباز با اجراشون این فاصله را برداشتند.

او در ادامه شعر دیگری از فروغ خواند و به مسئله شکنجه پرداخت و گفت: شکنجه بالاتر از سیاسی بودن، مسئله روحی و روانی و شکستن انسانها هم است. هدف شکنجه گر درهم شکستن زندانی است.

  دکتر آزادیان به تحقیقاتی که به سفارش سازمان CIA از سوی رئیس جامعه ی روانپزشکان کانادا و آمریکا انجام گرفته بود اشاره کرد که در این تحقیقات چگونگی درهم شکستن انسان ها آزمایش می شد. او اشاره کرد که این تحقیقات سری بوده و در آن از روش های شوک، مواد مخدر، نگه داشتن طولانی در سلول های انفرادی، تلقین و تکرار مدام بی ارزش بودن فرد به او استفاده میشده.

سخنران افزود، سی آی ا مجبور بود که پنهانی این تحقیقات را انجام دهد و برایش هزینه ی زیادی بکند اما بعدا مسائل رو شد ولی جمهوری اسلامی ظرف چند سال تمام این کارها را انجام داد.

دکتر آزادیان افزود: در اجرای خانم ماهباز من احساس ناتوانی انسان در آن شرایط را دیدم. در زندان و در جریان شکنجه میخواهند که این احساس به وجود آید.

سخنران در ادامه به مسئله ی تواب اشاره کرد و  با شعر دیگری از فروغ "شاید حقیقت آن دو دست جوان بود" به سخنانش پایان داد.

پس از آن بخش پرسش و پاسخ صورت گرفت.

این بخش با طرح پرسش های بسیار از سوی شرکت کنندگان به درازا کشیده شد و در پایان عفت ماهباز از رزا روزبهان و همسرش عباد، برای برگزاری جلسه و از حسن زرهی و نسرین الماسی و شهروند برای حمایتشان تشکر کرد. او همچنین از سخنرانان برنامه سپاسگزاری کرد و ضمن تشکر از حاضران که در هوای سرد در برنامه شرکت کرده بودند، افزود: شما بویژه مرا شرمنده کردید وقتی که در پایان اجرایم ایستادید و تشویق کردید.

*********

روز دوشنبه عفت ماهباز به شهروند آمد. چهارشنبه مسافر بود و می خواست دیدار دیگری با بچه های شهروند داشته باشد و دفتر شهروند را از نزدیک ببیند.

گرم و صمیمی و با لبخند وارد شد. اولین ایرادی که به من گرفت این بود، چرا به در و دیوار اتاقت اینقدر عکس مرد چسبانده ای؟

برای اولین بار نگاهی متفاوت به دیوارهای اتاقم انداختم. راست می گفت. تقویم دیواری ام عکس موسیقیدان هاست، با عکسی از شجریان در روی جلد، پوستری از نقاشی چهره ی شاملو با شعر آزادی در کنارش، عکس جمعی عده ای شاعر و نویسنده (مختاری، گلسرخی، ...) و روی جلد شهروند با چهره ی دوست داشتنی زنده یاد دکتر گودرزی روزنامه نگار شریف و همکار شهروند به مناسبت درگذشت او و البته یک عکس از کودکان دبستانی یکی از دهات آذربایجان...

ماهباز به هر جا که سر کشید این گلایه را کرد. پوسترهایی که به در و دیوار بود و عکس های نویسندگان و شاعران... 

این اولین بار بود که با چنین پرسشی روبرو شده بودیم و البته پاسخی هم نداشتیم.

از او پرسیدم

این اولین سفرت به تورنتو بود؟

ـ نه سال 96 هم به تورنتو آمده بودم برای سخنرانی.

در چه شهرهایی برنامه معرفی کتاب داشتی و در کل چه طور بود؟

ـ در مونتریال برنامه داشتم. انجمن زنان ایرانی مونتریال دعوت کرده بود که در واقع انگیزه ی آنها حمایت از یک زن نویسنده و حمایت از کتاب من بود. از مونتریال به اتاوا رفتم که در یک جمع کوچکی کتابخوانی داشتم در آنجا  دوباره از من دعوت کردند که 6 دسامبر برنامه عمومی در شهر اتاوا داشته باشم. 29 نوامبر در ونکوور برنامه بود که توسط شهروند ونکوور آقای هادی ابراهیمی برگزار گردید و بیش از صد نفری شرکت داشتند. در آنجا جمع صمیمی و مهربانی مخاطب من بودند. من با خاطره ای خوش به تورنتو آمدم.

در کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان امسال که در دانشگاه برکلی برگزار شد، وقتی مادران خاوران به عنوان زنان برگزیده ی سال معرفی شدند و خانم میهن روستا متنی را در این باره خواند و فیلمی نشان داده شد، بسیاری گریه می کردند. پس از برنامه من از تعدادی در مورد این انتخاب نظرخواهی کردم. چند نفر گله داشتند که انتخابی بجا و شایسته بود ولی تا کی عزاداری. به جای اینکه تحلیل کنیم که چه شد به اینجا کشیده شد؟ هم سهم آنان که کشتند و هم سهم آنان که کشته شدند در این میان چه بود؟ در اجرای تو هم بسیاری گریه می کردند ( از جمله خود من) آیا با پرسشی این چنینی روبرو شده ای؟ 

ـ اتفاقا در ونکوور خانمی گفت چقدر صحرای کربلا؟ تا کی ما باید این ها را بشنویم؟  در پاسخ می گویم، اگر صحرای کربلا 1400 ساله که زنده مانده به خاطر اینست که این یادها را هر سال در روزهای خاص زنده می کنند و بازسازی اش می کنند، نوشته و باز نوشته شده است و این ماجرا  به صورت اسطوره ای درآمده است و مبنایی برای تاریخ اسلام است و مسلمانان بدان استناد می کنند. امام حسین وقتی در صحرای کربلا کشته شد بالای 70 سال سن داشت، اما این انسانهایی که از سال 60 به بعد کشته شدند به خاطر آرمانشان آزادی و برابری، و هر کدام با انگیزه ی خاص خود، که امروز ممکن است من ایده هایشان را قبول نداشته باشم یا در چارچوب فکری من نباشند، اما میدانم همه ی این جوانان که به خاطر وطن کشته شدند، یک چیز را مشترکا میخواستند: آزادی و عدالت اجتماعی. من این خواسته  را امروز هم قبول دارم. اینها صدها نفری  بودند در سنین 14 تا 70 سال . بسیاری شان حتی مکانی که در آن دفن شدند مشخص نیست، اینها حتی کربلایی ندارند که خانواده هایشان به نام آن کربلا گریه کنند. آدمهایی که گورشان هم از آنها دریغ شده. مادرانی که با هزار درد و رنج آنها را تحویل جامعه دادند؛ آنها بهترین تحصیل کردگان مملکت ما بودند، و این مادران جایی را ندارند که بروند در سوگ بچه هایشان گریه کنند! فکر نمیکنید این مادران و پدران و خانواده ها حق دارند بدانند که چرا این بچه ها کشته شدند؟ چگونه کشته شدند و کجا دفن شدند؟ فکر میکنم شاید حرفهایی که ما میزنیم کمی دشوار و دردناک  باشد، ولی باید گفت برای اینکه تاریخ کشور ما از نبود حافظه ی تاریخی و نبود این یادها، رنج می برد و هر روایت از زندان، هر روایت از این عزیزانی که امروز نیستند، یادهایی هستند که به حافظه های تاریخی کشور ما اضافه خواهد کرد و مجموع آن کمک  به تاریخی می کند  که به آن می شود  استناد کرد. امروز جوانان کشور ما از این گذشته ی ویران سی ساله خبری ندارند؛ شاید آنها روزی بخواهند تاریخ این سی سال را بنویسند. شاید روزی روانشناسان جوان ما بخواهند به کمک آدم های زخم دیده از زندان ها بیایند. جامعه شناسان جوان ما بخواهند دلایل اینکه انسان ایرانی چگونه است و چرا این گونه است را تدوین کنند. پس ضرورتا نیاز هست تا این یادها و خاطره ها گفته و نگاشته شود. اگرچه امروز زخمه ای بر زخم های بی شمار انسان ایرانی باشد.

باید به موردی در اروپا اشاره کنم. بیش از 60 سال از جنگ جهانی دوم می گذرد در آلمان هنوز پس از گذشت سالیان، هر ساله ده روز، به یاد قربانیان و کشته شدگان جنگ و چرایی آن، یادبود می گیرند.  با نمایش فیلم و سخنرانی و عکس در رابطه با کشتار هیتلر  و کتابسوزان... و یاد آن روزها را زنده می کنند. با اینکه برای مردم اینها یادآور خاطراتی دردناکی ست و دیدنشان اصلا برایشان خوشایند نیست ـ هر چه باشد هیتلر از میان خودشان برخاسته بود ـ ولی آنها لازم می بینند یادآوری کنند تا دوباره روزی  تکرار نگردد. برای من هم نوشتن این خاطرات با درد بسیار همراه بوده است.

گفتی 14 سال بعد از اینکه از زندان بیرون آمدی شروع به نوشتن خاطرات زندان کردی. چرا این همه مدت ساکت بودی؟

ـ وقتی توی زندان بودم یکی از آرزوهای من این بود که اگر بگویند قبل از مرگ چه چیزی دوست داری انجام بدی، غیر از دیدن شاپور، آرزویم رفتن به بالای قله توچال بود، از حیاط آموزشگاه قله ی تخم مرغی شکل توچال را در وقت هواخوری می دیدیم. هفته ی اول که با مرخصی بیرون آمدم رفتم توچال روی قله و اسم دوستان و عزیزانی که دیگر نبودند روی سنگ کندم "سهیلا درویش کهن"، "فاطمه مدرسی تهرانی"، "شاپور" و ... آنجا گفتم قول میدم فراموش نکنم و زمانی بنویسم، ولی در ایران امکانش نبود، خانه و مکانی نداشتم. سال 1993 آمدم خارج. و زندگی در خارج چندان هم آسان نیست و بسیار دشواراست تا خودت را با شرایط تطبیق دهی، زبان دیگری یاد بگیری، دانشگاه بروی و کار پیدا کنی و غربت را هضم کنی و در ضمن خودت را هم پیدا کنی و منفعل نباشی. من هر وقت کتابی درباره ی خاطرات زندان در می آمد و می خواندم می دیدم حرف من در کتاب نیست؛ سفره ی جدایی های درون زندان و بایکوت ها به دلیل تفاوت فکر نوشته نشده. این نوشته ها رنج های امثال مرا کمتر نشان می دادند. یا اصلا نشان نمی دادند. اینها رنج بزرگی برای من بود ولی در ضمن در شرایطی نبودم که شروع به نوشتن کنم، اما به عنوان روزنامه نگار آزاد می نوشتم  تا اینکه کتاب اولم توسط نشر باران منتشر شد و من به واسطه ی آشنایی با نشر باران، فضای انتشاراتی آنجا را مناسب برای کار دیدم. چون این کاری نبود که بتوانم در تنهایی انجام دهم. نیاز داشتم کسانی کنارم باشند. از آنها پرسیدم آیا امکان این است که من بتوانم در آنجا خاطراتم را بنویسم؟ همسر مسعود مافان و محمد مافان (پسرعموی مسعود) همکاران نشر باران از این پیشنهاد استقبال کردند. و من کار نوشتن را آغاز کردم.  ابتدا شش ماه شب و روز روی کتاب کار کردم و سپس  به فاصله چند ماه توان آن را یافتم که  به بازنویسی بپردازم.

در اینجا باید بگویم که حتی پس از  چندمین ادیت هم در تنهایی خانه مشکل داشتم که به این کار بپردازم. در لندن هم  دو هفته ایی رفتم خانه ی دوستی تا بتوانم کار کنم. در آن زمان هم گاهی روی بعضی از صفحات روزی چند بار به هق هق می افتادم، اما آنها آدمهایی بودند که مرا درک کردند. با این شرایط توانستم این کتاب را بنویسم. در اینجا از این فرصت استفاده می کنم و از آنها که مرا یاری کردند سپاسگزاری می کنم.

برنامه تورنتو را چگونه دیدی؟  

ـ شرکت کنندگان تورنتو تقریبا به همان تعداد ونکوور بود. حضور طیف های مختلف فکری برای من بسیارجالب بود و اینکه علیرغم هوای توفانی و سرد جمع خوبی آمده بودند.

و کار دلچسب و جالبی که در اینجا و در ونکوور دیدم  و کمی خجالت کشیدم این بود که در پایان اجرای من، مردم به احترام از جای برخاستند و با مهر بسیار با دست زدن مرا تشویق نمودند. این برای من سپاس بیکرانی بود از جانب مردم. در پایان برنامه گفتم که این قدردانی شما مرا شرمنده کرد و امیدوارم درخور این قدردانی باشم و کتابم پاسخ درخوری به این محبت های بیدریغ تان بدهد.

کلا این ارتباط های رودررو با انسان ها و افکار مختلف و محبت هایی که از آنها تا کنون دیده ام مرا سرشار از مهر بیشتر به انسان ها می کند و بر زخم هایم مرهمی ست و مرا امیدوار میکند که با تلاش بیشتر به راهم ادامه دهم و تا امروز مهر بی پایانی از آنها  دیده ام.  

تا به حال شش برنامه ی معرفی کتاب در کلن، لندن، مونتریال، اتاوا، ونکوور و تورنتو داشتی. در مجموع چه نظری داری و چه هدفی را دنبال می کنی؟

ـ آرزومندم بخشی از مخاطبان کتابم کسانی باشند که مسلمان هستند ـ که جامعه ی ما اکثریت از این ها هستند ـ و این ها بدانند که دین اگر به صورت ایدئولوژی عمل کند چگونه میتواند به خطا برود و چگونه میتواند بسم الله را تبدیل به شلاقی کند  و بر سر انسانها بکوبد و آنها را شکنجه بدهد. آن گونه که با ما  زنان و مردان زندانی در سال 67 کردند؛ به نام اسلام و دین روزی پنج بار ما را به شلاق بستند ظاهرا به خاطر اینکه ما نماز بخوانیم. آیا فکر میکنید آنهایی که ما را در دادگاهی چند دقیقه ای با پرسیدن چند سئوال به شکنجه گاه فرستادند اصلا اسلام برایشان اهمیتی داشت؟ آیا با چنین شیوه ای اگر کسی هم نماز بخواند کمکی به دین می کند؟ آن گونه که امروز پس از گذشت بیست سال من و مایی که اینگونه شکنجه شدیم هر بار با شنیدن صدای اذان آماده می شویم که به شکنجه گاه برویم. آیا این شیوه می تواند مهری هم بر دل ما باقی بگذارد که مهربانانه بنگریم که اسلام هم می تواند دین خوبی باشد؟ خطاب دیگرم آنهایی ست که فکر میکنند که دین باید در جامعه تغییر کند و با مدرنیت دنیای امروز خود را تطبیق دهد مثل آقای سروش. آنها اگر این فجایع را میدانند و سکوت کرده اند اشتباه می کنند. برای تغییر دین نیاز است این فجایع گفته شود و انتقاد و بررسی گردد حتی توسط اینها. امیدوارم این عده کتاب مرا بخوانند و نقدش کنند.  آنها باید بیشتر بدانند که چه بر سر انسان ایرانی در آن زندانها آمده است. آنهایی که  اطلاع دارند که سالهای 60 و  67 در زندان ها چه گذشته و حتی بین خود چرایی آن را می دانند! اما تا امروز سکوت کرده اند. آنها حتی به نام دینشان موظف هستند با مردم آنچه که گذشته را بیان کنند. اگر اینها به نام دین سکوت کرده اند بدانند که این به ضرر دینشان تمام خواهد شد. حداقل کاش بتوانند از آقای منتظری درسی بگیرند و آن مسایل را با جوانانی که هنوز به اینان امید بسته اند، در میان بگذارند. تا باشد که در آینده جامعه ما دردهایی از اینگونه را که ما از سر گذراندیم  تکرار نکنند و جوانان بتوانند در آسایش زندگی کنند.

 http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=394

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 17:32 |
متنی که شناسنامه مولف است    هادی ابراهیمی
 
image عفت ماهباز / عکس از مرتضی پاکی

http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2324

عفت ماهباز با نوشتن خاطرات، خود را «... از صف مردگان جدا می‌سازد»(۱)


 
بانویی با چمدانی از خاطره‌های تلخ دوره اسارت، هزاران کیلومتر را پشت سر می‌گذارد تا از اروپا به شهرهای مونترال، اتاوا، تورنتو و ونکوور برسد و نشان دهد بر انسان ایرانی و زن ایرانی چه رفته‌است.
شنبه هفته‌ی گذشته، عفت ماهباز، زندانی سابق در جمهوری اسلامی در نمایشی نمادین - که برداشتی نمایش‌گونه از کتاب خاطرات وی به نام فراموشم مکن است - ظلم رفته بر انسان ایرانی را به قضاوت مخاطبانش گذاشت.  این برنامه که در حضور نزدیک به صد تن از ایرانیان ونکوور اجرا شد، در ابتدا محمد خرازی هنرمند ساکن ونکوور، آهنگ‌هایی را که بر روی شعرهای سهراب سپهری و فروغ فرخزاد ساخته‌بود، به‌طرز زنده و زیبایی اجرا کرد.
 
[نوشتن هر متن، به سخنی دیگر، هر متن‌نوشته، دارای حیات فردی است.  متن‌های زیادی باید نوشته شود و حیات بسیارانی باید به متن درآید و متولد شود.  هر متن، شناسنامه‌ی فردی خود را دارد.  در واقع شناسنامه‌ مؤلف است.  در هر هزاران متن‌نوشته، هزاران اثر انگشت متفاوتی ظاهر خواهد شد که در عین نزدیکی ظاهری و شباهت صوری، خصوصیات فردی خود را نیز داراست.
آن‌که می‌نویسد، برای خود آشیانه‌ای فراهم می‌آورد تا بی‌وطنی‌اش را در درون متن به آشیان خود مبدل سازد.  
مارگریت دوراس می‌نویسد:
«یگانه وطنم نوشته است، کلمه است.
و می‌نویسم، پس نمی‌میرم.
می‌نویسم،
از تن بی‌جان می‌نویسم،
... آن‌که می‌نویسد، همراه تمام جهان می‌نویسد، نه به تنهایی»

باری، عفت ماهباز همراه تمام زندانیان سیاسی ایران می‌نویسد، همراه تمام حیات درون زندان می‌نویسد.  اما تنها با اثر انگشت و فردیت خود می‌نویسد.  صدایی است همراه مردمان ایران، همراه جهان و برای جهان.  پس الزاما او همه‌ی جهان، همه مردمان ایران و همه زندانیان ایران نیست.  او عفت ماهباز است که با نوشتن زنده می‌شود و زنده می‌ماند.
متن «فراموشم مکن» از دو منظر می‌تواند قابل بررسی باشد.  منظر اول؛ حیات و زندگی فردی عفت ماهباز که او با نوشتن آن، خود را «... از صف مردگان جدا می‌سازد»(۱) و منظر دوم؛ حافظه‌ی تاریخی و تاریخ شفاهی‌ای که به حیات متنی رسیده و قصد دارد فراموش نکند و فراموش نشود.] (۲)

نیلوفر شیدمهر، شاعر، نویسنده و دانشجوی دکترای آموزش و پرورش به معرفی عفت ماهباز پرداخت و در بخشی از سخنان خود گفت: «در بستر هر فرهنگی، به یاد آوردن خصلت ویژه‌ای پیدا می‌کند.  گاه در فرهنگی مثل فرهنگ فرانسوی، آنطور که دکتر نیکفر (2008) می‌گوید، مکان‌های یادآوری اهمیت پیدا می‌کنند و گاه در فرهنگی دیگر، زمان‌های یاد آوری و یا مشخصه‌ای دیگر.  من با دکتر نیکفر موافقم که در فرهنگ ایرانی اینطور به‌نظر می‌رسد که نه زمان‌ها مهم‌اند و نه مکان‌ها. 
بیشتر داستانها و رمانهای فارسی، بهخصوص آنها که بعد از انقلاب 57 نوشته شدهاند به استثنای چندی مانند رمانهای احمد محمود، نه در مکان مشخصی اتفاق میافتند و نه در زمان مشخصی.  و جالبتر اینکه شخصیتها هم اسم ندارند و یکجوری بیهویتاند. قهرمان خیلی از داستانها "زن" یا "مرد" است، بی نام و نشان. حالا در چنان بستر غالبی ژانر خاطره نویسی در طی 10 سال گذشته آنهم خاطره نویسی زندان یکدفعه در بین جماعت ایرانی ساکن خارج از ایران رو میآید که بسیاری از نویسندگان آن زنان هستند. این داستانها که تاریخی جمعی را در کنار تاریخی فردی به تصویر میکشند در مکانهای خاصی اتفاق میافتند: در زندانهای خاصی که نام و نشان دارند: اوین، قزل حصار و … و جغرافیای خاصی دارند.  بند 251 و … و آدرس مشخصی دارند.  پس یکدفعه مکان مهم میشود: مکانی که انگیزهی بهیادآوری میشود.  و زمان هم مهم میشود چون خیلی از این کتابها به حوادث مشخصی اشاره میکنند که در سال و ماه و روز و ساعت مشخصی اتفاق افتادهاند: سال 67، تابستان 67، ماه …، روز ….،  صبح.  پس اینجا بهیادآوری، شخصیت پیدا میکند و مهم میشود.  این بهیادآوری زمانها و مکانها و وقایع را به تاریخ تبدیل میکند و در بستر تاریخ قرار میدهد.  و مهمتر اینکه به این مکانها و زمانها چهره و تصویر مشخصی میدهد. . .»

پس از آن عفت ماهباز روایتی نمایشی از کتاب خاطرات زندان را به کمک دو تن از هنرمندان شهر ما، منصور خرسندی و مرتضی مشتاقی به اجرا گذاشت.  در طول اجرای برنامه، مخاطبان ناظر بر این روایت تلخ، لحظات بسیار سخت و نفسگیری را پشتسر گذاشتند.  گاه بغض و گاه اشک چنان تعارف آشکاری با یکدیگر میکردند که به راحتی ترا لو میدادند.  اشکی که با لجاجت، آرام بر گونهها چسبیده بود و فرو نمیغلطید و رسوایت میکرد. 
بر انسان و انسانیت در جمهوری اسلامی چه رفته بود و چگونه میرود! 
پس از پایان برنامه حاضرین با کف زدنهای پرشور و برخاستن از جا، دقایقی به تشویق عفت ماهباز میپردازند. 

در بخش دوم برنامه، ماهباز با مخاطبانش به گفت و شنید میپردازد.  شاید دو گزینه از مجموعه سئوالات در این یادداشت، خالی از لطف نباشد.  یکی از مخاطبان همراه با بغض از ماهباز میپرسد: «ایکاش شاهپور، همسر شما و دوست خوب من نیز میشکست اما امروز در میان ما میبود و زندگی را برمیگزید.» و مخاطبی دیگر از عفت میپرسد «آیا پس از شاهپور هرگز عاشق شدهاست؟  و عفت جواب میدهد قلب، من زود عاشق میشود و من همیشه  عاشقم ، ُاما عشق شاهپور  در دلم جاودانه است و من هنوز حلقه ازدواج او را در دست دارم و حلقه دست او ، گردنبند ی است که بر گردنم آویختهام.» 

______
۱) نوشتن بیرون جهیدن از صف مردگان است. «کافکا»
۲) […] متن سخنان کوتاه این قلم در برنامه ماهباز (هادی ابراهیمی).
عکسهای مراسم ماهباز از مرتضی پاکی

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در یکشنبه هفدهم آذر 1387 و ساعت 18:10 |
 

نفرت را که در سینه انباشته ‌کنی،

 آدم بدتری می شوی

http://www.shahrgon.com/fa/index.php?news=2310

http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=394

خانواده‌ها حق دارند بدانند فرزندان‌شان چرا کشته شدند و اجسادشان کجا دفن شده. باید بدانند چرا فرزندانشان اینگونه به خاک سپرده شده‌اند.


گفت وگوی عفت ماهباز با شهرگانٰٰ خسرو شمیرانی

 


شهرگان: آذر ماه 1387:  چند روز پیش نمایندگان جمهوری اسلامی تلاش کردند با استفاده از آیین نامه کمیته سوم سازمان ملل، از طرح قطعنامه محکومیت جمهوری اسلامی در مجمع عمومی جلوگیری کنند. این تلاش موفقیت آمیز نبود. 

آذر ماه 1387: اما تلاش دیگری در داخل ایران به "ثمر" نشست: دستگاه قضایی ایران ده زندانی محکوم به مرگ را اعدام کرد.  فاطمه حقیقت پژوه، یکی از اعدام شدگان است.  جرم او قتل شوهر صیغه‌ای‌اش بود و فاطمه اظهار می کرد که شوهر صیغه‌ای وی تلاش کرده بود به دختر 14 ساله‌ی او تجاوز کند. 

آذر ماه 1387: دهمین سالگرد قتل‌های دلخراش روشنفکران و فعالان سیاسی دگر اندیش توسط کارکنان وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی  در گوشه و کنار برگزار شد.

پاییز 1387: بیستمین سالگرد برملا شدن کشتار هزاران زندانی سیاسی در تابستان 1367 است.

چند مورد بالا گوشه‌ی بسیار کوچکی از سیاهه‌ی طولانی و غم انگیز انسان کشی، در جمهوری اسلامی ایران  است که از بدو تاسیس آن شروع شده و تا به امروز نیز ادامه داشته‌است.  در همین روزها مونترال میهمان عفت ماهباز بود. عفت ماهباز زن جوانی بود که چند روز پس از مرگ اولین و آخرین فرزند نوزادش، به‌همراه شوهرش در تهران دستگیر و به اوین برده شد.  او که در سال 1360 پس از اعدام برادرش داغ بر دل داشت، شاهد اعدام همسر و محبوبش در اوین شد.  ماهباز طی هشت سال اسارت در زندان اسلامی، هزاران هزار مورد حق کشی را به چشم دید و طعم زجر و شکنجه را چشید.  عفت ماهباز سر خم نکرد و تاوان پس داد.  خودش می‌گوید:  
"یک روز بالاخره بر روی برگه‌ی بازجویی نوشتم: نماز می خوانم و ... شکستم." 
و ادامه می دهد:
"اما هرگز نماز نخواندم."

عفت ماهباز اکنون برای معرفی کتاب خاطرات دوران زندان خود به نام " فراموشم مکن" در کانادا به سر می‌برد. او فردا (شنبه 29 نوامبر) در ونکوور سخنرانی می کند.  ماهباز هفته پیش در مونترال و اتاوا بود.  هنگام حضور وی در مونترال، شهرگان گفت وگویی با وی انجام داد که در زیر می‌خوانید:
خ. ش
shemiranie@yahoo.com
 
 
خانم عفت ماهباز اگر بخواهید سه دلیل برای نوشتن خاطرات زندان بگویید آن سه دلیل چیست؟
می نویسم تا فراموش نشود که آزادی‌خواهان برای آزادی در ایران چه کردند.  می گویم که فجایع روی داده، تکرار نشود.  و می گویم برای نسل آینده تا جوانان بدانند ما برای داشتن جامعه‌ای بهتر چگونه روزگار گذراندیم.

چرا خاطره نویسی را مهم می‌دانید؟
به نظرم جوامع نیز چون انسان دارای حافظه هستند.  به این حافظه باید خوراک داد تا تاریخ نویس بتواند با استفاده از آنها به تجزیه تحلیل تاریخ بپردازد.  تا جامعه‌شناس برای کار خود مواد خام داشته باشد.  به نظرم حافظه خوب تاریخی یک جامعه نیاز رسیدن به جامعه‌ای بهتر و دمکراسی و آزادی است.

بسیاری افراد دست به خاطره نویسی می زنند.  به نظرم بدیهی است که نوشتن خاطرات شخصی، نویسنده را با لحظات سخت و آسان، تلخ و شیرین، شاد و غمگین روبرو می کند،  اما فکر می‌کنید در هنگام نوشتن خاطرات زندان، بیشتر درد است تا شور؟ بیشتر غم است تا شادی؟  این نکته اگر درست باشد، کار شمای نوعی را به مراتب دشوارتر می کند.  درست نیست؟
خاطرات زندان به‌ویژه در این دوره‌ی اخیر، جای شادی ندارد و اگر دارد لحظات آن خیلی کوتاه است.  درمقابل درد است و غم و رنج.  البته طبیعتاً در زندان هم با عشق و مهر محبت روبرو می‌شوی و این لحظات در میان آن همه نفرت، زیبا و دل انگیزند اما متاسفانه خیلی کوتاه هستند.   پس دوره‌هایی که بتوانی در زندان سه دهه گذشته،  احساس آرامش و تنفس بیابی، بسیار نادر هستند.  من در این سیصد و پنجاه صفحه، در جایی دوستی یک پرنده و یک انسان را تصویر می کنم.  فکر می کنم این تنها جایی است که خواننده می‌تواند احساس سبک داشته باشد. 

حدس می زنم نوشتن چنین کتابی انسان را بیش از پیش به کندوکاو در درون خود وا می‌دارد.  آیا برای شما چنین بوده؟  ماهباز پیش و پس از فراموشم مکن متفاوت است؟
در هر صفحه، هر  پاراگراف و در هر جمله درون خود را می کاویدم.  بخصوص که سعی من بر آن بوده که عریان باشم.  یعنی با راستی و صداقت، آنچه بر من گذشته را تصویر کنم.  علاوه بر اینکه آدم به طور مرتب در حال تغییر و اصلاح‌  - و همه چیز در حال تغییر- است، می توانم بگویم که بله این کتاب مرا تغییر داد.  پس از نوشتن و چندین بار خواندن آن، حس می کنم با دریای انسان‌ها، انسان‌هایی که حتی این کتاب را نخوانده‌اند و شاید هرگز آن را نخوانند در پیوند قرار دارم.  از دیدگاه دیگر می‌توانم بگویم که نوشتن این کتاب مرا سبک کرده‌است. 

با توجه به این تغییرات الان عفت ماهباز کیست؟  کاری ندارم کی و کجا بدنیا آمده، چه درسی خوانده و خانواده‌اش کیست و یا چه وضعیت مالی و جایگاه اجتماعی دارد.  همه اینها را کنار بگذاریم بعد ببینیم آن‌چه باقی می‌ماتند، کیست یا چیست؟
عفت ماهباز انسانی است که انسان و حقوق او برایش اصل هستند.  من برای زن شمالی تعریفی قائل هستم و می‌خواهم بگویم عفت یک زن شمالی است، زنی که می‌خواهد خشونتی را که به وی اعمال شده با زیبایی‌ها پاسخ بدهد.   با حکایت‌هایی که می‌نویسد، می‌خواهد بگوید زیبایی اصل است و اصیل است.  می‌خواهد آرزوهایی را در دوران زندگی خود نمی بیند، برای آیندگان زنده نگاه دارد و برای آن تلاش کند.

همانطور که در ابتدا گفتم، "فراموشم مکن" را دو روز پیش از  دست تو گرفتم ولی هنوز تا به آخر نخوانده‌ام. در ابتدای کتاب نمی دانی چه کسی تو و شاپور را لو داد و سبب دستگیری شما دو نفر و اعدام شاپور شد.  آیا سرانجام فهمیدی این فرد که بود؟
در کتاب که جلوتر بروید، می بینید که آن فرد را می شناسم.  

احساس شما نسبت به او چیست؟
همان موقع هم احساس غم‌انگیزی برای او داشتم.  می‌دانستم که برایش به شدت دشوار بوده.  بعد‌ها فهمیدم تلاش زیادی کرده بود تا بسیاری از اطلاعات را نگه دارد.  او هم اعدام شد.  به نظرم باید توجه داشت که یک نظامی وجود داشته و دارد که انسان‌ها را از خود تهی،  و آنها را به چنین کارهایی وادار می کرده.  این فرد و افرادی مثل او اگر زنده مانده‌اند زندگی سختی دارند.  من برای این آدم‌ها که امروز دیگر با شکنجه‌گرها همراه نیستند و می‌دانم که زندگی سختی دارند.  من نسبت به اینها احساس همدردی می‌کنم.  اشتباه نشود ترحم نمی‌گویم، از همدردی می گویم.  به نظرم، من یک قربانی بودم اما آنها قربانیان بزرگتر بودند.  من توانستم طوری عمل کنم که امروز سربلند باشم و بتوانم با سربلندی به زندگی لبخند بزنم.  اما آنها نیز که غالبا شکنجه‌های وحشتناک تحمل کردند به‌گونه دیگری از زندان بیرون آمدند. 

در کتاب به فردی اشاره می کنید که موقع دستگیری در کنار شما و شاپور نشسته بود.  به عبارت دیگر "شکارچی" شما بود. آیا این همان فرد است؟
بله این هم او است.  همانطور که گفتم او هم اعدام شد.

آیا هیچ به‌این فکر کرده‌اید که شکنجه گران خود و شاپور را در آزادی ببینید؟
پیش می‌آید که در خارج از کشور نیز با افراد خاص روبرو می‌شوم.  بعضی اوقات فکر می‌کنم که این فرد می‌تواند همان شکنجه‌گر باشد.  من در باره شکنجه‌گران خودم و همسرم در "کنفرانس برلین" گفتم که اگر اینها تغییر کرده‌اند و از کرده‌های خود پشیمان هستند، می‌توانم آنها را یک انسان معمولی بدانم.  شاید هیچوقت نتوانم به عنوان دوست با آنها همراه شوم اما می‌توانم انها را ببخشم.

گفتید افرادی را می بینید که می‌توانستند شکنجه‌گران شما بوده باشند.  آیا واقعا وقتی فردی را می بینی، می‌توانی تشخیص بدهی که به دسته آنطرفی‌ها تعلق دارد یا داشته؟
گاهی افرادی را می‌بینم و حسی به من می‌گوید که این فرد از همان‌هاست.  اما حتی وقتی که چنین فردی به جلسه سخنرانی من می‌آید راضی هستم و می‌خواهم که او هم بشنود و بداند من چه می‌گویم.  در عین حال نسبت به او به هیچ وجه نفرت به دل ندارم.  علاوه بر این دلم می‌خواهد آنها که می‌خواهند جامعه‌ی امروز ایران تغییر کند اما نمی توانند افراد سکولار را ببینند، مثل آقای سروش، گنجی، خاتمی و دیگران کتاب مرا بخوانند و ببینند که چه به روز دین خودشان آورده‌اند.   پدر و مادر فرد شکنجه شده مسلمانان خوبی بوده‌اند، صلح دوست بوده و به کسی بدی نکرده‌اند. حالا دلم می‌خواهد این‌ها کتاب مرا بخوانند و بدانند فرزند این مسلمانان خوب، هنوز بعد از سال‌های سال، وقتی صدای اذان می‌شنود خود را جمع و جور می‌کند و برای شکنجه شدن آماده می‌شود.  هنوز بعد از گذشت بیست سال، بسیاری از دوستانم که شلاق نماز نخواندن را خورده‌اند، در وحشت به سر می‌برند.  به آن دسته که هنوز در دام قدرت اسیر هستند، کاری ندارم اما می‌خواهم به این‌ها که از تغییر صحبت می‌کنند بگویم که آقای سروش و آقای خاتمی! اگر به خاطر بر باد نرفتن اسلام‌تان سکوت می کنید، اتفاقا همین سکوت اسلام شما را بر باد می دهد. 

این حرف بزرگی است. آنچه خودتان تحمل کرده‌اید به یک سوی اما اینکه می توانید شکنجه‌گر همسر اعدام شده‌ی خودتان را ببخشید خیلی بزرگ است.  آیا واقعا در لحظه عمل هم اینطور فکر می‌کنید؟
بله.  به این فکر کرده‌ام و می‌دانم از چه چیز می‌گویم.  اما در "فراموشم مکن" و در دیگر نوشته‌هایم تاکید کرده‌ام که روزی در شرایطی عادلانه باید به این امر رسیدگی شود و در دادگاهی منصفانه باید بررسی کند که چرا اینها چنین کردند.  چرا اینها در آن جایگاه قرار گرفتند.  من به انتقام فکر نمی‌کنم اما به پاسخ‌ها فکر می کنم. به این فکر می‌کنم که این وقایع نباید رخ می‌دادند و حالا که اتفاق افتادند هرگز نباید تکرار شوند.  اینکه ببخشیم و خط بکشیم و فراموش کنیم را به هیچ وجه اعتقاد ندارم.  امیدوارم روزی کشور ما به آنجا برسد که به این همه چراهای سیاه و سخت پاسخ داده شود.  خانواده‌ها حق دارند بدانند فرزندان‌شان چرا کشته شدند و اجسادشان کجا دفن شده.  باید بدانند چرا فرزندانشان اینگونه به خاک سپرده شده‌اند.

با برخی از زندانیان و شکنجه شده‌های سابق برخورد می‌کنیم که به نظر می‌آید که انگار شلاق‌های شکنجه تخم نفرتی ابدی را در دل آنها کاشته، نوشته‌های شما از تحقیر و شکنجه و فشاری که تحمل کرده‌اید حکایت می کند اما از نگاه و قلم شما نفرت بیرون نمی‌آید.  چگونه نفرت را به مهر به انسان تبدیل کردید؟
من سعی کردم انسان‌ها را درک کنم.  به این فکر کردم که این انقلاب بر چه اساسی بوجود آمد و آنها که به سمت حکومت اسلامی رفتند چه کسانی بودند.  مادری را دیدم که جلوی تلویزیون آمد و درخواست کرد که پسرش اعدام شود.  علاوه بر آن دیدم که او هم یک مادر است.  فکر می‌کنم آن مادر هم به فرزندش مهر داشته اما شرایط وی را به آن سوی رانده که چنان کند.  آدم هایی را در مکان‌های تشکیلات مختلف دیدم که برای رسیدن به هدف خود حاضر هستند پا روی انسان‌های دیگر بگذارند، مهمترین کاری کردم این بود که از این افراد متنفر نشوم.  این را فهمیده‌ام که وقتی نفرت را در سینه‌ات انباشته می کنی، آدم بدتری می شوی، و در نتیجه به آنها هم که به تو بدی خاصی نکرده‌اند، کینه می ورزی.  من به این رسیدم که به عنوان یک انسان به مهر نیاز دارم.
وقتی که از زندان بیرون آمدم و برای برخی مردم گوشه‌هایی از سرگذشتم را تعریف کردم، از آنها مهر دیدم. بعضی از آنها افرادی بودند که به راحتی در سال های 1360 می‌توانستند از همان دسته‌ی فروشندگان نفرت باشند. 
من این عشق و مهر را دوست دارم. می‌دانم شرایط زندگی، انسان‌ها را گاه بی‌مهر و حتی درنده‌خو می‌کند. امیدوارم جامعه به جایی برسد که جایی برای این بی‌مهری‌ها و بد‌منشی و ددمنشی‌ها باقی نماند.  برای خودم هم امیدوارم بتوانم روز به روز قلبم را بیشتر سرشار از عشق به مردم کنم.

شما درد بسیار کشیده‌اید.  چرا نمی‌روید آرام بنشینید و زندگی خود را بکنید؟  چه چیزی انگیزه شده تا دور دنیا بگردید و برای حقوق بشر تلاش کنید؟ 
روزی را به یاد می‌آورم که در زندان بودم و به عفو بین الملل و سازمان ملل فکر می کردم و اینکه به داد من برسند.  بعد که بیرون آمدم فهمیدم که بخشی از زندگی‌ام را مدیون آنهایی هستم که در خارج از کشور برای نجات جان ما تلاش می‌کردند.  نمی توانم فراموش کنم که انسان‌هایی در اروپا و کلاً در خارج از کشور بی‌آنکه موظف باشند برای زنده ماندن و نجات من، تلاش کرده‌اند.  تمام تجربیاتم به من می‌گوید، برای دیگران نسخه نپیچم و دوم اینکه به دیگران بیاندیشم و مهرم را تقسیم کنم.

خانم عفت ماهباز از شما سپاسگزاریم
 
عکس از هفته / Photo by HafteH
+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در شنبه نهم آذر 1387 و ساعت 10:26 |