سهراب1، علی، شاپور2
موجی در موجی می بندد
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد
پروین با عکس پسر جوانش پشت در زندان اوین سرگران سرگردان ،ایستاده با نگرانی و دل شوره ازاین و ان می پرسد که ایا او را، سهراب ش را دیده اند از ۲۵ خرداد که دستش از دست دلبندش رها شد تا همین دیروز که خبر هولناک را شنید، نمی خواست حتی یک لحظه هم فکر کند هرگز جگر گوشه اش نخواهد دید. به همه گفت: "آخر او انقدر ارام بود که صدایش را به زور می توتنستی بشنوی پسرم می گفت کنکور قبول می شم مامان " هی به خود دلداری می داد عیب نداره بذار بیاد سال دیگه کنکوره میده!؟ باز می پرسید میشه دوباره صداش روبشنوم میشه و میشه اما...
در این چند روز به همه جا سرکشیده بود. بیمارستانها گورستان ها حتی به پزشک قانونی هم سر زده و با تنی لرزان در آلبوم عکس اجساد جوانان ۱۹ تا ۲۰ ساله ها به جستجوی وی پرداخته. بود عکس پسر را ندید نفسی به راحت کشید دوباره عکس به دست با امید فراوان به پشت در اوین رسید به هر جوانی که از ان در اهنی مخوف بیرون امد، جلو رفت.از پسر نشان می جست .روزی کسی هم گفت او را در زندان زنده دیده است. می خواست از شادی پر بکشد با خود دوباره گفت
"بچه نتونست کنکور بده دیگه! الان دو تا کنکور نداده. ببین چقدر هم دلش شور میزنه! میگفت من قبولم مامان! نگذاشت که براش معلم بگیرم یا بفرستمش کلاس کنکور. خیلی ملاحظه کاره بعد از مردن باباش همش مواظبه خرج درست نکنه. هر چی بهش گفتم بذار برات معلم بگیرم. میگفت مامان من خودم خوندم میدونم قبول میشم.؛نگران نباش!"
هر روز تا پاسی از شب گذشته باعکس سهرابش پشت در اوین بود. از بس پرسیده بود مامورین دیگر می شناختنش می گفتند ازادش می کنند.! ازادش کردند.نکردند؟! با گلوله ایی در قلبش به پاس ازادی خواهی مسالمت آمیزش
۲۰ تيرماه، مامورين حکومتی مجموعه عکس هايی از کشته شدگان وقايع اخير را به خانواده سهراب نشان می دهند این بار عکس جسد سهراب را در آلبوم عکس افراد ۲۵ تا ۳۰ ساله در پزشک قانونی یافتند.دیگر گریزی برای مادر نمانده بود می بایست باور کند نوشکفته گلش پر پر شده است، جنازه عزیزش را در حالیکه گلوله قلب جواننش را شکافته بود،باز پس گرفت. زندانبانان می گویند او در در گیری در خیابان کشته شده است اما.سهراب در روز ۲۵ خرداد در خیابان از مادرش جدا شد و دیگر به خانه بازنگشت ...
پروين فهيمی را در فیلم کوتاهی در جلوی اوین دیده ام. نمی شناسمش اما هم نسل من است با همان مرارت ها و دردهای سی سال.انقلاب. .نباید و نمی شود فراموش کرد انچه را نسل من کشیدند. در پروین .خود را می بینم با او و های های ضجه اش در مزار پسرش شریک می شوم در تنهایی خانه.
خود را درسال ۱۳۶۰،می یابم .پس از سر زدن به بیمارستانها، ُگورستان و پزشک قانونی و مکانهای موجود قابل پرسش جلوی همان دری ایستاده ام که پروین با عکس دانش متولد ۱۳۶۹ساله اش ایستاده بود. دوعکس علی و شاپور (برادر و همسرم) را در دست دارم . در جلوی پیشخوان در اوین عکس را نشان میدهم .
- علی ماهباز فرزند سید عیسی متولد ۱۳۲۶ . برادرم است اقا
- خبرنداریم خانم
- شما خودتان تلفن زدید .گفتید اوین است..سر تکان می دهد
- عکس شاپور همسرم را جلوی می برم.
- علی رضا اسکندری نام پدر عزیزالله ،متولد ۱۳۳۲ بعد از کمی مکث و ورق زدن دفتر، با تاکید می گوید
نداریم خانم اینجا نیست
اقا دیروز به من دردفتر سپاه پاسداران .....گفتند در بند ۲۰۹ است
باز سر تکان می دهد و با دست اشاره می کند برو
انگار همین دیروز بود! عصر روز ششم مهر ماه ١٣٦٠. علی به دیدنم آمد. غمگین و نگران و دلخور از اینکه دستگیری شاپور همسرم را بعد از اینهمه مدت از همه حتی او پنهان کردهام ... خداحاقظی مان غریب و دردناک بود با درد و اشک در چشمانمان. انگار هر دو میدانستیم این دیدار آخر است و دیدار آخر بود. فردا غروب خبر آوردند که علی را از سرکار به اوین بردند. انگار همین دیروز بود در صف وصیتنامه در لوناپارک به انتظار ایستادیم! پدرم هنوز امید داشت و دعا می کرد. ما ناباور بودیم اما آرزو میکردیم دست خط او نباشد... دست خط او بود. فغان و فریاد پدر بود از دیدن وصیت نامه علی: او را کشتند بی آنکه با کسی دیداری داشته باشد و یا با کسی حرفی زده باشد هیچ کس اورا ندید و کسی تا امروز نمیداند در دو ماه و نیمی که در زندان بود چگونه گذراند؟! انگار همین دیروز بود! که به خاوران رفتیم ردیف چهار قبر شماره ٥٨
انگار همین دیروز بود عید نوروز ۱۳۶۳ بود ، من و همسرم را در خیابان با لباسی نوروزی دستگیر و به اوین بردند .
انگار همین دیروز بود آخرين ملاقات مان روز ۷ تيرماه ۱۳۶۷ بود. صبح نسبتاً گرمي بود و من در شتاب ديدار همسرم، برخلاف هميشه به دور و بر توجهي نداشتم. پشت شیشه سالن ملاقات وداع می کردیم ....زندگی خوب و زیبایی در کنار هم داشتیم.....» و سرانجام با عاشقانهترین نگاه، به او ميگويم که «اگر خواستند.ترا برای اعدام ببرند.. خواهش ميكنم بگو، بگو كه همديگرو ببينيم.» عاجزانه نگاهم ميكند. ميخواهد از اين موضوع كه آخرين ديدار است فرار كند. نميتواند با غصه و رنج بسیار می گوید «شرايط رو بايد ديد. نميدونم چي پيش مياد؟!»نگاهدرنگاه، پشت شيشه ماندیم تا اینکه پاسداری دستش را کشید و برد. تمام شد. دنیا برایم به آخر رسید! نرسید؟!انگار همین دیروز بود ساک لباسی از او به دست مادرش می دهند و حلقه دستش و تداوم مهرش که فراموشش نکنم برای من می ماند انگار همین دیروز بود سال ۱۳۷۱ است از زندان به مرخصی امده ام به خاوران می روم خم می شوم بر خاک بوسه می زنم برای همه که برای عدالت در گورهای جمعی دفن شدند
نه دیگر همین امروز است من در لندن در خانه با مادر سهراب در بهشت زهرا می گریم
سهراب شاپورعلی :در سه برهه مختلف تاریخشان به هم پیوست هریک از انها ، برابری و ازادی عدالت اجتماعی را با روشی مسمالمت امیز برای میهنشان خواستار بودند.
علی وشاپور جرمشان عقیده سبزشان بود اما سهراب از نسلی دیگر بود حتی در ۲۱ سال پیش که اعدام های دست جمعی در زندان صورت گرفت به دنیا نیامده بود او جهانش را سبز و برابر می خواست هریک از سه تن قصه جدای خود را می گوید اما هرسه تن جهان سبز عدالت و برابری را می خواستند
پس از گذشت سی سال از انقلاب موج در موج پیوسته دریای مردم به جلو می رود سه نسل کنار هم ایستاده اند تا موج سبز را،با برابری ازادی جان هستی بخشند
مادر سهراب، پروین عزیزم، امروراینجا در لندن در های های گریه با تو هم صدایم انگار عزیز دل من است عزیز تو، به عکس جوانش خیره ام . می دانم از جنس منی می دانم به راه سبز پسرت ایمان داری می دانم مادر فروغ دیگری به جمع مادران پیوسته است امروز تو تنها نیستی، مادر ندا و صدها مادری که تو عکسشان را دیده ایی و من نمی شناسمشان کنار توهستند. مادر فرزین مادر شاپور مادر فروغ و مادر ابکناری ها مادر سرحدی زاده مادر صوفی مادر زکی پور صادقی مادربه کیش مادر پروین و مهناز ....به همراه هزاران مادر دیگر و من در کنار تو، با هم برای آنچه عزیزانمان می خواستند موج سبز رهایی ازادی و برابری ایرانمان را فریاد می زنیم و با هم می خوانیم
موجی در موجی می بندد
بر افسون شب می خندد
با آبی ها می پیوندد
فردا رود افشان ابریشم در دریا می خوابد
خورشید از باغ خاور می روید بر دریا می تابد
می گذرد در شب آیینه رود
خفته هزاران گل در سینه رود
گلبن لبخند فردایی موج
سرزده از اشک سیمینه رود
زیر نویس زیر نویس
1- پروين فهيمی؛ مادر سهراب که از اعضای مادران صلح است در اين مدت ۲۶ روز تلاش های گسترده ای برای کسب خبر در باره پسرش کرده بود و عکس های او را به همه زندانها، دادگاه ها و هر جايی که امکان داشته برده وخواستار روشن شدن وضعيت او شده بود. سرانجام در شامگاه بيستم تيرماه، پس از برگزاری يادبود دهمين سال جنبش دانشجويی، داگاه انقلاب آنها را احضار کرد تا با مراجعه به اداره آگاهی از ميان عکس های فراوان اجساد، سهراب را شناسايی کنند. به گفته اعضای خانواده سهراب به کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران، جسد سهراب در روز ۲۹ خرداد ماه يعنی ۵ روز پس از ناپديد شدنش، به پزشکی قانونی تحويل داده شده است. سهراب اعرابی قرار بود که در تيرماه امسال در کنکور ورودی دانشگاه ها شرکت کند. سهراب اعرابی در اثر تيراندازی به قلبش کشته شده است اما هنوز معلوم نيست که آيا او اول مجروح شده و به بيمارستان منتقل شده و بعد فوت کرده است يا اينکه در همان جريان راهپيمايی و بلافاصله پس از تيراندازی کشته شده است.سهراب اعرابی، هم در فعاليت های انتخاباتی اين دوره فعال بود و هم در تظاهرات اعتراضی ۲۵ خرداد فعالانه شرکت کرد.
2- علی ماهبازی متولد ۱۳۲۶ و دارای دو فرزند بود. او کارشناس علوم آزمایشگاهی در ۲۸ اذر ۱۳۶۰ در اوین اعدام شد..علیرضا اسکندری ساعت ١١ شب ٥ مرداد ١٣٦٧ در قتل عام زندانیان سیاسی، در زندان اوین اعدام شد. ودوهفته دیگر بیست و یکمین سالگرد اعدام اوست
http://social.iran-emrooz.net/index.php?/social/more/5892
شهادت یک پزشک
شنبه ی خونین در تهران چه گذشت
فيلمی از خاکسپاری سهراب:
تصاويری از مراسم خاکسپاری سهراب اعرابی:









عکس های سايت کمپين بين المللی دفاع از حقوق بشر در ايران از اين مراسم:



+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت
3:7 |