تبليغاتX
عفت ماهباز

... شام آخر، ماست و خیار
به یاد هم بندان مجاهدم - من از یادت نمی کاهم

 

"فروزان عبدی پیربازاری" دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران

 



• . اکثرشان -نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ ابسیاری را سال ۱۳۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند

...

 

 

 

 


 

عکس ها از راست به چپ عبارتند از :سهیلا رحیمی - مهری کریمیان - مریم گل زاده غفوری - مهری رحیمی- شورانگیز کریمیان                                                                                                                                                                     

نفس که نه، درد می کشیدیم .شش ماه اشک ماتم و آه. همه زندانیان روزهای سخت و دشواری را می گذراندند. چند ماهی بود در بند عمومی سالن سه آموزشگاه حدوا ۲۵۰ نفری بودیم ٬ چهل نفر از هم بندانم از گروه مجاهدین بودند. با وجودیکه این افراد به دلیل حکم آیت الله منتظری - از اواخر ۱٣۶٣ حکم اعدام زنان لغو شد و این عده از زنان و دختران جوان که شکجنه های سخت را متحمل شده بودند از تیغ مرگ جسته بودند - اما مسولین زندان مجاهدین را در فاصله ۱٣۶۶ تا ۶۷ بویژه در سه ماهه بهار به بازجویی می بردند و در هر بازجویی آنها را به اعدام تهدید می کردند. زندان بانان از اینکه دستشان بسته است و زنان را نمی توانند اعدام کنند نفرتشان را با خشونت های فیزیکی و کلامی در شلاق و شکنجه، با نامیدن ملحد و کمونیست و یا انواع تهمت های دیگر نشان می دادند.

اعدام‌های ۱٣۶۷

چهارم مردادماه حوالی ظهر بود که پاسداران بند اعلام کردند: با حجاب کامل. برای سرشماری یا در واقع بازجویی به بند ‌آمدند. سه نفر بودند. آن‌ها اتاق به اتاق از تمام زندانیان نام و نام خانوادگی، وابستگی سیاسی و حکم‌شان را پرسیدند. آیا نماز می‌خوانید؟ آیا گروهتان را قبول دارید؟ و سرانجام: آیا انزجار می‌دهید؟
بازجویی همگانی به این‌ روش تا آن‌موقع در زندان مرسوم نبود. اکثرا زن های چپ‌ (هواداران خط سه، راه کارگر، فدائیان - اقلیت، اکثریت و ۱۶ آذر- حزب توده، رنجبران ) در بند سالن سه آموزشگاه ، تا آن تاریخ، جزو سر موضع های زندان بودند و انزجار نمی‌دادند. آنها در پاسخ به پرسش "اتهام"، نام گروه خود را کامل ذکر می نمودند. زنان چپ‌ سالن سه آموزشگاه نماز نمی‌خواندند. اگرچه چند نفر از آن‌ها قبلاً در بندهایی زندگی کرده بودند اجبارا به‌دلایل مختلف نماز خواندند. اما آن روز پاسخ اکثر زندانیان چپ به سوال آیا نماز می خوانید؟ نه بود. آنها همچنین گفتند از گروه فکری خود، حاضر به انزجار نیستند. مجاهدین معمولا - تا قبل از آن روز- زمانی که از انها پرسیده می‌شد اتهام؟ پاسخ می دادند: منافق. اما آن روز انگار داستان حکایت دیگری داشت. تقریباً همگی در پاسخ به پرسش "اتهام"؟ پاسخ دادند: مجاهد. نگاه تیز و برنده‌ی‌ بازجویان به آن‌ها شرربار و پر نفرت شد.
این پرسش و پاسخ بیش از حد نگران‌مان کرد. آیا مجاهدین در لحظه پاسخ این پرسش پی‌آمد آن‌را پیش‌بینی می‌کردند؟ آیا در آن زمان نسبت به عملیات در پیش، فروغ جاویدان بیش از حد خوش‌بینی نداشتند؟ بی‌گمان این‌گونه بود. آنها رقص‌کنان به استقبال مرگ شتافتند. شاید به گوش‌شان رسیده بود که حمله‌ای در راه است. اکثر آن‌ها موهای سر‌شان را دوسانتی کوتاه کرده بودند. این به معنی آن بود که آن‌ها خود را برای شرایط دشوارتری آماده کرده بودند. آیا فکر می‌کردند رهبران پیروزشان در زندان را برایشان خواهند گشود؟ یا پیش‌بینی می‌کردند اعدام خواهند شد؟ چرا موهایشان را کوتاه کرده بودند؟
شاید آری و شاید نه! چند هفته پیش‌تر فریده - هوادار مجاهدین- از بازجویی به بند بازگشت با خنده و شوخی برای دوستانش تعریف ‌کرد بازجو به او چه گفته: «مطمئن باش که نمی‌ذارم زنده بمونی؟» لحن تمسخرآمیز دختر و خنده اش نسبت به این گفته خشونت بار مرا نگران و متعجب کرد. آیا فکر می کردند آنها نمی توانند به این کار دست بزنند؟
بعد از رفتن بازجویان، بین ما ولوله افتاد. دلشوره و آشوب داشتیم .چه پیش خواهد آمد؟ چه در انتظار ماست؟
ساعت ده شب همان‌روز، سه نفر از مجاهدین بند ما را صدا زدند. هما، مریم غفوری و... همه‌ی بند نگران‌شان بودند. دوستانشان با آن‌ها وداع کردند. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم آن‌ها را کجا می‌برند. بازجویی؟ شکنجه یا اعدام؟ با نگرانی در راهروی بند برای خداحافظی ایستاده بودیم. می‌دانستیم که این‌بار با همیشه فرق خواهد داشت. زندانبانان آن سه را بردند و در را پشت سرشان بستند. مجاهدین با نگرانی با هم پچ‌پچ ‌کردند. فردا در بین زندانیان این زمزمه بود که آن سه را سحرگاه دیشب اعدام کرده‌اند. بعضی گفتند آن‌ها را به زندان سه هزار برده‌اند. بعضی هم گفتند بردنشان دوباره زیر شکنجه. برخی هم هنوز امیدوار بودند که باز خواهند گشت. فردا شب چند نفر دیگر را بردند. باز هم ناباورانه خداحافظی کردیم. آن شب یکی از آن‌ها به بند بازگشت. دقایقی نگذشته بود که حس کردیم مجاهدین دگرگون شدند. روز آخر در اتاق ۱۱۱ مهری تعریف کرد چه شنیده بودند: او گفت چنان‌چه فردی در ورقه‌ی بازجویی خود را مجاهد معرفی کند حتما حکمش اعدام است.
بی‌شک بازگشت آن‌ روز یکی از بچه‌های مجاهد از دادگاه هم اتفاقی نبود. زندانبانان با این شیوه، اخبار ناگوار و ترس‌آور را به بند منتقل ‌کردند. این‌گونه ترس و وحشت را افزایش ‌دادند.
عصر چهارم مرداد ماه بود. هنوز تلویزیون داشتیم. اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی ‌گفت:
مجاهدین به مرزهای ایران حمله کرده‌اند. آن‌ها از مرز شاه‌آباد وارد کرمانشاه شده‌اند. در پایان خبرها اعلام کرد: «همه‌شان را به درک واصل نمودیم». تلویزیون فیلمی نشان ‌داد از وقایع و چگونگی حمله مجاهدین به غرب. اجساد مجاهدین روی زمین انباشته شده بود.
تلویزیون هنوز روشن بود پاسدارها داخل بند شدند. در همان لحظه تلویزیون را بردند. از فردای آن روز دیگربه ما روزنامه ندادند. نماز جمعه از رادیو پخش شد. آیت‌الله موسوی اردبیلی امام جمعه بود. در نمازجمعه شعارهای «مرگ بر منافق ـ مرگ بر منافق» و شعار «زندانی منافق اعدام باید گردد» تن را می‌لرزاند.
با تلاش‌های آقای منتظری زنان زندانی سیاسی را از سال ۱٣۶۴ تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. اما آن روز در خطبه‌ی نماز جمعه از حرف‌های آیت‌الله موسوی اردبیلی این‌گونه استباط می شد کرد، حکم ویژه‌ای برای اعدام زنان مجاهد از آیت‌الله خمینی گرفته‌اند. ما در آن لحظات مطمئن شدیم افرادی را که از بند برده‌اند اعدام کرده‌اند.
غروب چهارم مردادماه، سکوت رعب‌انگیز و غمباری در بند حاکم بود. زندانیان گرفته و خسته بودند. هرکس تلاش می نمود تا در درد و غم غرق نشود.
به این در و ان در می زدم تا اندکی از ان غم خلاصی یابم. هنوزاز نوزده نفر بچه‌های مجاهد اتاقمان (۱۱٣) کسی را نبرده بودند، اما در ان لحظه اتاق خلوت بود. پشت پنجره رفتم. در فاصله‌ی میان نرده‌های آهنی و شیشه فریاد کشیدم: چمخاله... موج موج، دریا به ساحل خورد. انگار صدایش را می شنیدم. چمخاله. این ساحل زیبای شمال را خیلی ها می شناختند و برخی چون من با آن پیوند احساسی داشتند. روزهای خوشی را کنار همسرم در چمخاله گذرانده بودم. می دانستم چمخاله تنها یک ساحل شنی اشنا برای زندانیانی که برخی شان را از نزدیک می شناختم نبود. انگار با فریادم بار همه خاطرات را در موج هایش رها کردم و به دست باد سپردم تا پیام مرا به دیگر زندانیان در سلول های اسایشگاه برساند. آنها روزهای سختی را می گذراندند با شور و عشق فریاد زدم: چمخاله... چمخاله…. چمخاله.

ماست و خیارها

غروب هفتم مرداد سال ۱٣۶۷، روز گرمی بود. شام بند را داده بودند. ماست و خیار با کشمش‌های درشت. اکثر بچه‌ها این شام ساده را دوست داشتند. کارگرهای اتاق‌ها، سفره را آماده کرده بودند ناگهان آخرین سری بچه‌های مجاهد را که اکثر آن‌ها در اتاق ۱۱۱ ساکن بودند، صدا کردند.
اتاق ۱۱۱ را دوست داشتم. درآن اتاق اجازه داشتم از پشت پنجره اش، دانشگاه ملی و مردم در حال گذر را نگاه کنم. در این اتاق بچه‌های اکثریت و مجاهد با هم زندگی می‌کردند؛ از جمله سهیلا درویش کهن* (اکثریتی) هم در آن اتاق زندگی می‌کرد (سهیلا در سال ۶۷ زیر شکنجه نماز کشته شد... زندابانان به خانواده اش گفتند خودکشی کرده است). با چشمی گریان با آن‌بچه های مجاهد روبوسی و خداحافظی کردیم. راه یک‌طرفه و بی‌بازگشت بود. مجبور بودند بروند. کسی نمی‌توانست امتناع کند و یا حتی کمی تاخیر کند. باید می ‌رفتند. رفتند. چقدر دشوار و سخت بود برای همه ما این وداع. در بسته شد. سفره دست نخورده ماند.
نام مهین قربانی را در سری آخر برای اعدام خواندند،. دوستان نزدیکش را برده بودند برای اعدام. اما او را با با دوستان همراهش صدا نکرده بودند، بسیار بیشتر از دیگران غمگین به نظر می رسید. مهین ازجمله اعضای مجاهدینی بود که دیگر خط مشی فکری مجاهدین را قبول نداشت و نماز نمی‌خواند، مهین در این سال‌ها به دلیل تغییر ایدئولوژی، تنهایی و شرایط سختی را تحمل کرده بود. اما با این وجود هیچگاه موضع‌اش را علنی به زندان بانان اعلام نکرده بود. او از این می‌ترسید مبادا همه همفکران سابقش را اعدام کنند و او زنده بماند. عصر یکی از آن روزهای ان تابستان سیاه هراسان از خواب پریده بود. مهتاب و فردین جلوی در اتاق نشسته بودند. مهین پریشان و گریان خوابش را برای آن‌ها تعریف کرد.
«خواب دیدم منو برای اعدام بردن. گلوله، تنم رو سوراخ‌ سوراخ کرده بود. تمومی هم نداشتن. تموم بدنم از خون لزج پر شده بود.» سپس های های گریه. از زنده ماندنش بیشترغصه‌دار بود. آن روز وقتی صدایش کردند خوشحالی خود را پنهان نکرد. با شادی از این‌ که همراه بقیه می رود دست در گردن همه انداخت و وداع کرد.
دیگر شام را نمی‌شد خورد. بعد از رفتنشان، سکوتی تلخ و ماتم‌زا در بند حاکم بود. زندانیان با حالتی عصبی تندتند در راهرو راه ‌رفتند. ماست و خیارها، در سطل‌های بزرگ سرخ‌ رنگ باقی ماندند.
اما هنوز ساعتی نگذشته بود در بند باز شد. بچه‌ها برگشتند. از سر بند یکی با شادی و شعف بسیار، بلند، بلند داد کشید: «بچه‌ها برگشتند. بچه‌ها برگشتند.» زندانیان در لحظه، مثل مور و ملخ از اتاق‌ها بیرون آمدند. این‌بار چشمان‌شان می‌خندید. ناباور از بازگشت‌شان دوباره محکم‌تر آ‎غوش بر هم گشودیم. همه به اتاق آخر ۱۱۱ رفتیم و آن‌جا نشستیم. مجاهدین با خنده تعریف کردند که به انتظار نوبت مرگ نشسته بودند، اما نوبت‌شان نرسید! به‌ آن‌ها فرم‌هایی داده بودند تا موضع و نظرشان را نسبت به مجاهدین و جمهوری اسلامی بنویسند. نظرخواهی برای کشتن‌ بود. به آن‌ها نگفته بودند که دارشان می‌زنند یا به گلوله می‌بندند.
اتاق ۱۱۱ حضور عزیزانی را گرامی می داشت که از نیمه‌راه مرگ بازگشته بودند! آیا آن‌ها را دوباره برای مرگ صدا می‌زدند؟ کاش می شد به زمین نقبی زد و مخفی شان نمود و کاش می توانستند پرنده باشند و از میله ها به بیرون پرواز کنند. آیا در آن جمع کسی امیدی به زنده ماندن داشت؟ در آن لحظه کسی نخواست به این موضوع بیندیشد. در آن لحظه همه فکر ‌کردند این عزیزان نازنین از راه دشوار مرگ بازگشته‌اند. همه ترجیح دادند دم را غنیمت شمرند. لحظه ایی غصه را کنار گذارند. همه احساس گرسنگی کردند. کارگر اتاق پرسید بچه‌ها شام می‌خورید؟ پاسخ آری بود. ماست و خیار را در بشقاب‌های پر بر سر سفره گذاشتند. زندانیان اتاق‌های دیگر هم سر سفره به مهمانی نه به ضیافت امده بودند. ماست و خیار با کشمش و نان لواش چقدر خوشمزه بود. آن شام، ضیافتی با مهمان‌های بسیار عزیز، بچه‌های مجاهد از سر شوق خاطره‌های خنده‌دارتعریف ‌کردند. صدای خنده‌‌مان بلند بود. انگار نه انگار مرگ لحظاتی بیش تر آن‌جا حضور داشت. ما از مهمانان عزیزمان پذیرایی کردیم. صبح نهم مرداد، بار دیگر صدای مرگ از بلندگو پخش شد. نام‌ها را دوباره خواندند. ما در دوطرف راهرو سالن سه آموزشگاه به صف ایستادیم. توامان بارش اشک بود و لبخند وداع با مجاهدین. صدای بسته شدن در، چون‌ پتکی بر روح و جسم‌مان فرود آمد. تمام شد. از پله‌ها پایین رفتند. کجا رفتند؟!
زندانیان بند یک اتاق در بسته‌ی پایین صدای پاسدارها ی زن را پشت در شنیده بودند. می‌گفتند: دسته‌دسته دختران مجاهد را به دار می‌کشند. یکی از آن‌ها گفته بود دیدی چگونه آن بالا انها دست‌های هم را گرفته بودند؟! خواب مهین تعبیر شد. آیا او را به دار آویختند یا چون خوابی که دیده بود تیرباران شد.؟ آیا فرقی می‌کند. گلوله یا طناب دار؟ دیگر بازگشتی نداشتند.
برای برخی از افراد بند. زمان بردن مجاهدین برای اعدام، گویی اصلا اتفاقی نیفتاده، حتی برای خداحافظی با آن‌ها از اتاق‌های‌شان بیرون نیامدند. آن‌ها مجاهدین را ضدانقلاب می دانستند امتحانشان را پس داده‌اند. آن‌ها گرم و پی‌گیر مطالعه و کارهای انقلابی‌شان بودند.

درخت هلو

در هواخوری بودیم. سه هفته ایی از نوروز سال ۱٣۶٨ گذشته بود، درخت هلوی حیاط آموزشگاه پر غنچه شده بود. آیا سال گذشته هم آین همه غنچه داشت؟ آن درخت یادآور همه‌ی عزیزانی بود که تا چند ماه پیش در آن بند می‌زیستند. «سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، اشرف فدایی تبریزی، فروزان عبدی.. فروزان - بازیکن ملی پوش در سطح ایران و آسیا - ، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی، مریم عزیزی، منیر رجوی، سهیلا و مهری محمد رحیمی، شورانگیز کریمیان بهمراه خواهرش مهری کریمیان، آزاده طبیب همه از اعضای مجاهدین بودند. با طناب به دار آویخته شدند. زنان و مردان جوانی که سرودخوانان مرگ را پذیرا شده بودند. زنانی که به دلیل زن بودنشان، ابتدا آن‌ها را در گونی کرده بعد طناب دار را کشیدند. رفعت خلدی در بند یک سالن دو اموزشگاه، با تیزاب سلطانی در همان روزها خودکشی نمود، می گفتند، در زمان اعدام زنان مجاهد، رفعت را برای تماشای اعدامشان برده بودند. اکثرشان  - نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ بسیاری را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند.

از سالن سه دو زن چپ را نیز کشته شدند: سهیلا درویش کهن ۲۲ ساله از فدائیان خلق اکثریت در شهریور ۶۷ زیر "شکنجه نماز" کشته شد. آخرین اعدامی از بند عمومی سالن سه آموزشگاه بند زنان اوین فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) از اعضای مرکزی حزب توده بود. او را همانگونه که وحشت داشت بعد از کشتار بقیه همراهان و هم بندانش در روز ۶ فروردین ۱۳۶۸ بخاطر ندادن انزجار از حزب توده ایران با حکم و یژه آیت الله خمینی اعدام نمودند.
 

سهیلادرویش کهن

 

 

 



هر روز به هواخوری می‌رفتم تا ببینم غنچه‌های درخت هلو کی باز می‌شوند، اما آن درخت غنچه‌هایش هیچ‌گاه باز نشد. سرمای اوین سوزاندشان. چندی بعد درخت هم پژمرد و مرد. غریب بود مرگ آن درخت در آن بهار خونین! آیا بهار هم چون ما عزادار نبود؟

عفت ماهباز، لندن

http://efatmahbaz.blogfa.com/

efatmahbas@hotmail.com

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23882

http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/093648.php

 

زیرنویس
۱- اواخر سال ۱٣۶٣ و اوایل سال ۱٣۶۴ با تلاش آیت‌الله منتظری اعدام زنان زندانی سیاسی لغو شد. - زنان زندانی سیاسی را تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. آقای منتظری در خاطرات خود به این موضوع اشاره‌ کرده است،
۲ - با فرمان آیت الله خمینی رهبر حکومت اسلامی، در واپسین روزهای حیات خود، بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران آغاز شد...
«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند»...
در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است»...
با این فرمان در فاصله چند ماه ٣ تا ۵ هزار نفر از مخالفین حکومت که اکثرا محاکمه شده و دوران زندان خود را می گذراندند و برخی نیز در انتظار و آستانه آزادی بودند، بنا به تشخیص هیات سه نفره ای از معتمدین خمینی به نام های نیری، پورمحمدی و مرتضی اشراقی، در «دادگاه»هایی چند دقیقه ای «محاکمه» و به مرگ محکوم شده و بلافاصله اعدام شدند.
٣- خانم فروزان عبدی پیربازاری یکی از قربانیان کشتار جمعی زندانیان سیاسی ۱۳٦۷ است.
خانم عبدی متولد تهران در سال ١٣٣٦ دستگیر شد ، کاپیتان تیم والیبال ایران و از هواداران سازمان مجاهدین خلق، یکی از محبوب ترین چهره های زندان بود. اکثر زندانیان جدا از خط و خطوط ها او را دوست داشتند. در بازی والیبال همه می امدند تا او یکی از ابشارهای زیبایش را بزند. در اولین دادگاه وی به ۵ سال زندان محکوم شده بود ولی پس از اتمام دوره محکومیت آزاد نشد. فروزان دوباره دادگاهی شده و به سرعت به مرگ محکوم شد.
۳ـ "آنتن" اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار می بردند.
۴ـ "ملی کش" اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی بکار برده میشد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمی شان، بخاطر نپذیرفتن انزجار یا مصاحبه تلویزیونی برای آزادی، بهر حال آزاد نمیشدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس میماندند.
شرط آزادی از زندان، حتی پس از اتمام محکومیت، اعلام انزجار از همه گروه ها و به ویژه آن گروه سیاسی بود، که زندانی به خاطر وابستگی به آن دستگیر شده بود و همپنین تعهد مبنی بر اینکه زندانی پس از آزادی دیگر هیچ نوع فعالیت سیاسی انجام ندهد. در سالهای اول دهه ۱۳٦٠ «اعلام انزجار» باید در حضور دیگر زندانیها صورت می گرفت. بعدها مقامات به اعلام انزجار کتبی رضایت دادند. بعد از کشتار ۱۳٦۷ گاه شرط آزادی به دادن تعهد محدود شد. خیلی وقتها اتفاق می افتاد که زندانی حتی پس از اعلام انزجار هم، اگر رفتار و برخوردهایش مورد رضایت نگهبانان و توابها نبود، آزاد نمی شد. علاوه بر اینها خانواده برای آزادی او موظف به گذاشتن وثیقه و ضامن بود).

كدام خواهر اول براي اعدام برود؟! خاطرات مريم حسني
شبي ديگر (دقيقاً يادم نيست سال 61 يا 62 بود) رفعت و صغري خلدي را براي دادگاه صدا زدند. حاكم ضدشرع به آنها مي‌گويد: شما هر دو مهدورالدم هستيد، ولي نمي‌خواهيم هر دو شما را يك زمان اعدام كنيم. داوطلب شويد كه كدام اول باشيد...
صحنة بسيار تكان‌دهنده، دردآور و از طرف ديگر باشكوهي بود كه زبان از بيان اين ميزان شقاوت وددمنشي كفتاران و گرگهاي هار و درنده خوي اين رژيم از يكطرف و بيان عظمت وگيرايي مقاومت يك خلق كه در وجود آن دوخواهر در آن لحظه متبلور شده بود قاصر است. شايد اين حماسه ها را تاريخ ايران زمين مي‌بايست با طلا بر تاريخچة خود به رشته تحرير درآورد و از اين پاكبازان رهايي مجسمه هاي طلا بسازد و زينت تاريخ خود كند.
لحظات زجرآور به كندي مي‌گذشت. در دادگاه هر كدام از اين دو خواهر از ديگري پيشي مي‌گرفت. حاكم شرع قرعه را به خواهر بزرگتر مي‌اندازد. هرگز لحظه وداع آن دو خواهر را فراموش نمي‌كنم،چشمانشان برق مي‌زد و در حالي‌كه مي‌خنديدند اشك از چشمانشان سرازير مي‌شد و با تك تك بچه‌ها خداحافظي مي‌كردند. صغري خلدي اول به شهادت رسيد.
در سال 67 هم رفعت در اثر فشارهاي روحي و جسمي‌ شديد و ازجمله تجاوز و... رواني شده بود. او ديگر كنترلي روي خود نداشت، لذا دست به خودكشي زد. از اين خانواده تعداد ديگري نيز شهيد تقديم آزادي ايران شده است.

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 و ساعت 15:49 |
 

تجاوز به میهنم

 

مادران میهن تجاور شده ام

مادران حماسه درد

مادران پرنده های

خونین بال تجاوز شده

خفته گوران، بی نام نشان

این سرزمین غریب

ترانه ُسهراب و ندا و سعیده کیانوش و فاظمه ...

 

در شنبه ،شنبه های درد

شنبه ،شنبه های سوگ

نشسته ایی در خموش روشن و تاریک

آن پارک غریب

در گوشه وکنارایران زمین

مادران پاره تنان این سرزمین

سهراب٬ ندا٬فاطمه محسن ترانه سعیده.......

شمع های دستتان لرزان

شنیده اید                  

حکایت ترانه، سعیده و محسن های،زنده مرده را

دختران وپسران رها اما

شرمناک فاجعه سر درخون

نشسته می گریند

شنبه ها می آئیم ،کنار تو

 ای درد مند شریف

ای عزاداران میهن تجاور شده

در فغان و غوغا می گریید

 زیر لب زمزمه تان

با ترانه ولاله زنده مرده ه در خانه چه کنیم

مادران شرمناک

فرزندان مرده زنده  

امد کنارت در سکوت

خاموش گذشت

نگران پسر و دختر است او

تجاوز شده رها گشته اند

مرده٬ زنده ٬سر در گور

به خانه  بازامده اند

زمان و زمین شرمناک  تان

در تاریک روشن ان پارک نشسته اید

 

اینجا کنارتوایم

با شمع های  افروخته

گلهای سرخ و سپید

اینجا کلن است اینجا فرانکفرت

اینجا لوس انجلس و اینجا لندن2 است

شنبه ها

راین و ماین1

 تیمز و سن

گلباران است به نام تو

 

عفت ماهباز لندن

efatmahbas@hotmail.com
http://efatmahbaz.blogfa.com

1 راین ونام رودخانه ایی در کلن آلمان است 1 – ماین نام رودخانه ایی در فرانکفورت آلمان است 1 – تیمز ونام رودخانه ایی در لندن است 1 – سن ونام رودخانه ایی در پاریس فرانسه است

2- گروه سبز لندن، شنبه ۵ سپتامبر ساعت ۳ تا ۶ بعد از ظهر در جلوی پارلمان لندن٬ در همدردی با مادران عزادار در ایران  گرد هم می ائند

زبان آتش و آهن،اثر جدید  شجریان‏

تفنگت را زمین بگذار

 http://soundcloud.com/milonga/-505

 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 15:34 |

خاورانی دیگر، این بار در بهشت زهرا

خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که حکومت تبعیض،  محلی را نامیدند "لعنت آباد" ، آن را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران کشته شده گان آنجا را "بهشت خاوران" نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به "خاوران" مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند.

 
فیلم مربوط به گورهای بی نام و نشان۱۳۸۸

http://www.televisionwashington.com/media1.aspx?lang=fa&id=2053&SectionID=3

                                    
 در شبهای 22 . 23 و 24 تیرماه در بهشت زهرا چه گذشت ۱۳۸۸
 

قطعه ای دیگر ازبهشت زهرا که دهها جسد بدون نام و مشخصات و حتی جواز دفن به خاک سپرده شده است.۱۳۸۸

http://www.rouydadnews.com/pages/70.php

فیلم های مختلف از خاوران در سال های مختلف ۶۷

http://efatmahbaz.blogfa.com/8705.aspx

 

دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در فغان و درد بودند. ایا اتفاقی تاریخ حوادث شهریور سیاه ۱۳۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی خواهد بود؟ ...


 بهشت زهرا


قبر های بی نام و نشان، قبرهای شماره دار، قبرهایی باشمارهای نامفهومی چون ۱۰۷ و ۱۰۸و... فریادهای جگرسوز مادران، پشت در اوین.. مادران، نفرین گویان، با فرزندان ما چه کرده اید؟

درکجا سر در خاک کرده اید؟ سرگردانند پشت در زندان ها. از زندان به دادستانی، دست به دست می گردند، پاسخی نمی شنوند. برخی می دانند که دیگر جگر گوشه اشان را نخواهند دید؛ تاریخ تکرار می شود، بیست و یک سال پیش درست به همین گونه مادران را در سال ۱۳۶۷ دست به دست کردند. پس از چند ماه سرگردانی، ساک لباس جگرگوشه ها و عزیزانشان را تحویل مادران و همسران دادند. بی هیچ نشان قبری، بی هیچ شماره ایی. در پاسخ خانواده ها با افتخار گفتند فرزندانتان ملحد بودند قبر و وصیت نامه ندارند.
این روزها هم مادران هر صبح با نا امیدی به دادستانی و پشت در اوین آمده و شنیده اند: بروید، قاضی هنوز فرصت نکرده تا پرونده را ببیند. سپس گفتند پسرتان به فلان بند و یا فلان زندان منتقل شده و یا پرونده اش در حال بررسی است. گاها پولی از مادر می گیرند. چشمان مادر از شادی می درخشد. در دل به تسلای خویش می نشیند. هنوز زنده است؟ نه حتما زنده است، پول گرفته اند. آن روز دل خوش می کند، شب را با شوق دیدار فرزند روز می کند. فردا به جای دیگری نمی رود بپرسد. پس فردا و پسین فردا باز دل نگران می اید پشت در اوین تا...
کشف چهل قبر بی نام و بی نشان در قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا از چه چیزی خبر می دهد؟ آیا ماجری گورهای جمعی خاوران*، ماجرای سال ۱۳۶۷ دوباره تکرار شده است؟ این بار برای معترضان خیابانی که با مسالمت خواستار رای شان بوند؟ تکذیب با عجله یکی از مسئولان نظام از چه روست؟ "ما گور دست جمعی نداریم". آیا تکذیبی این گونه و سخن گفتن از "گور دست جمعی" آن هم در حالی که کسی سخنی در باره ان نگفته است، به چه معنا می تواند باشد؟ ایا این بار نیز چون تابستان سیاه ۱۳۶۷ افراد معترض را در گورهای جمعی هم دفن کرده اند؟
بی تابی مادران پشت در اوین. قبرهای بی نام و نشان، محاکمات نمایشی همه و همه انگار تکرار دیروز است.۲۱ سال پیش است. مادر شاپور، مادر منوچهر، مادر علی، مادر لیلا، مادر پروین و مادر سهیلا و... در بدر این سو و آن سو دنبال قبر فرزندانشان می گشتند. بیست و یک سال پیش صدها نفر از بهترین بچه های این مرز و بوم را غریبانه در زندان ها کشتند بی آنکه خانواده ها بدانند. آنها در بدر پشت در زندان ها در انتظار بودند. در دو ماه اخیر در ایران در خیابان ها، بیابان ها و در زندان ها با شکنجه و تجاوز جوانان بی گناه را کشتند. کسی نمی داند چه تعداد کشته شده اند .هنوز بسیاری از مسایل اشکار نگشته است.
در دهه ۶۰ بویژه سال ۱۳۶۷ صدها نفر را در عرض دو ماه در زندان ها به جوخه اعدام سپردد. در آن دوران از آن اتفاقات و روز و شب های نفرینی زیر شکنجه، کسی خبردار نبود. در طی پنج ماه هر روز به خانواده ها خبر ناخوش می رسید: فرزندانتان را کشته اند یا آنان از زندان فرار کرده اند و یا... تا سرانجام پدران و مادران پس از پنح ماه بی خبری کامل، ساک لباس فرزندانشان را در کمیته ی مختلف به جای فرزندشان تحویل گرفتند. مقامات زندان، تهدید کردند تا خانواده ها مراسمی برگزار نکنند.
دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در فغان بودند. ایا اتفاقی تاریخ شهریور سیاه ۱٣۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی خواهد بود؟


عفت ماهباز
لندن
efatmahbas@hotmail.com
http://efatmahbaz.blogfa.com
اخبار روز:
www.akhbar-rooz.com
زیرنویس
خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که "لعنت آباد" را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران آنجا را "بهشت خاوران" نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به "خاوران" مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند.


به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام (ره) مجلس «پارلمان‌نیوز»، ارگان جبهه مشارکت در روزهای گذشته خبری را مبنی بر اینکه در روزهای ۲۱ و ۲۴ تیرماه پیکر ده‌ها نفر از هموطنانمان بدون شناسائی و بدون درج مشخصات شخصی و صرفا با یک شماره جواز دفن در قطعه ٣۰۲ بهشت زهرا به خاک سپرده شده را منتشر کرد.
پس از آن فرهاد تجری، عضو کمیسیون بررسی حوادث پس از انتخابات، به «پارلمان نیوز» گفت: «اصل خبر دروغ است چه برسد به اینکه تعیین کنند کدام افراد دفن و خاکسپاری شده‌اند. تجری همچنین در این گفتگو اعلام کرد: «در بررسی‌های خود متوجه شده که بازداشت‌ها و نحوه برخوردها شفاف بوده و این خبر (دفن دسته‌جمعی کشته‌شدگان) ادامه حلقه‌های ابهام آفرینی و تشتت ذهن مردم در مورد حوادث پس از انتخابات است.»
گفتنی است سایت نوروز در تاریخ ۲۴ تیرماه نیز به نقل از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر، از وجود دهها جنازه در سردخانه‌ای در جموب غربی تهران خبر داده بود، که با تحویل جنازه‌های منجمد به خانواده‌ها در روزهای بعدی این خبر تا حدودی مورد تائید قرار گرفت.

 

 

اعلامیه ی سوم
جمعی از خانواده‌های جانباختگان دهه‌ی شصت

• بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم. بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند. بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم ...

http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=1867868679&d=6853978

 

به خانواده کشته شدگان جنبش حق طلبانه ی مردم ایران
به مردم آزادی خواه سراسر ایران
به همه ی کسانی که از ستم رنج می برند و می خواهند پایانی بر بیعدالتی ها بگذارند.

در تابستان سال ٨٨ بسر می بریم و دو ماه است که کشور درگیر وضعیتی فوق العاده شده است. خواهران و برادران ما، دختران و پسران ما، مادران و پدران ما بپا خاسته و ندای آزادی و رهایی از ٣۰ سی سال بیحقوقی و ظلم را سر داده اند. پاسخ اولیه ترین حقوق و خواسته های انسانی چیزی نبوده بجز گلوله و زندان و شکنجه. در جستجوی عزیزان ناپدید شده خود به هر دری زدیم و مرارت های بسیار تحمل کردیم و عاقبت جسد خونین او را به ما تحویل دادند. از ما بهای گلوله خواستند و برای سوگواری بر پیکرعزیزانمان ما را منع کردند. کسانی از ما هنوز در حال گذراندن دوره ی رنج آور جستجو هستند و تلاش های ما با بی حرمتی و ضرب و شتم پاسخ میگیرد. دروغ و فتنه را که مشخصه حکومت های ضدمردمی است توسط رسانه های خود در بوق دمیدند و گفتند "هیچکس کشته نشده است!" بعد از اینکه به کمک اطلاع رسانی مردمی و خانواده های کشته شدگان بسیاری امور آشکار شد آنگاه با صدها اما و اگر، وعده بررسی دادند.
ما "جمعی از خانواده‌های ...." این رنج ها را تجربه کرده ایم .
با شور و شوق و به امید جامعه ای که دیگر در آن از این مصیبت ها خبری نباشد در سال ۵۷ انقلاب کردیم و ثمره ی انقلاب مردمی مان را همین کسانی که امروز در جنگ قدرت با هم بسر میبرند، ربودند. به جرم آزادی خواهی و حق طلبی و دگراندیشی خودمان یا عزیزانمان را به بند کشیدند، شکنجه دادند، به دار آویختند یا به جوخه های تیر سپردند. دربدری های بسیاری کشیدیم و در صحن زندان اوین پیراهن خونین بما تحویل دادند و پول گلوله درخواست کردند. برخی از ما هنوز نمیدانیم عزیزمان چگونه و کجا کشته شد و گور او کجاست. در تمام دهه ۱٣۶۰ ده ها هزار پدر و مادری که در پشت زندان های اینان در جستجوی فرزندانشان تجمع کرده و اشک می ریختند، با قنداق تفنگ از سوی اینان پذیرائی شده و خبر اعدام فرزندانشان را بدون اینکه نام و نشانی از محل دفنشان بگیرند، از دهان اینان شنیدند. برخی فرزندانشان را درون زندان و در حالیکه شکنجه شده بودند بدنیا آوردند و در همان زمان خبر اعدام همسر یا خواهر یا برادری، را دریافت کردند. تمام دهه ی ۶۰ وضع به همین منوال بود و در سال ۶۷ بزرگترین قتل عام زندانیان سیاسی صورت گرفت. درست در ۲۱ سال قبل در همین روزها فرزندان ما، همسران ما، خواهران و برادران ما، دوستان ما در حالیکه در زندان بسر میبرند و برخی از آنان مدت زندانی بودنشان نیز بسر آمده بود و در امید آزادی بودند، در محکمه هایی سه ثانیه ای و به جرم دگراندیشی روانه قتلگاه شدند. هنوز آمار دقیقی از این جنایت علیه بشریت در دست نیست اما گورستان خاوران و دهها گورستان گمنام دیگر در سراسر کشور که پذیرای گورهای دسته جمعی عزیزان ماست گواهی است بر اینکه تعداد کشته شدگان بسیار بوده است.
دهه ی شصت تیره ترین دوران در تاریخ معاصر ماست که بخاطر مسئولیت های انسانی و اهمیت تاریخی اش نمی توان به سادگی آن را فراموش کرد. دهه ای یگانه در تاریخ ماست که یگانگی اش برخاسته از وسعت و گستره ی جنایت هایی است که صورت گرفت و درد و رنجی است که بما تحمیل کرد.
از آن زمان تا به امروز ما را از برگزاری مراسم برای عزیزانمان منع کردند و سخن گفتن در مورد این فجایع را جرمی بزرگ و خط قرمز کل حاکمیت می دانستند. شکی نیست که بسیاری از شما چیزی در این مورد نمی دانید و هنوز طوری وانمود میشود که گویی اکنون برای نخستین بار است که کشور با پدیده زندانی سیاسی و شکنجه و تجاوز و کشتار مواجه شده است.
در همه این سالها ما خانواده ها، به رغم تهدید و ارعاب، به هر شکلی یادمان عزیزان خود را برگزار کردیم. مجالس و مراسم برپا کردیم، در خاوران گرد آمدیم و اجازه ندادیم یاد و آرزوهای آنان همچون پیکرشان به خاک فرو رود. حاکمین مجال ندادند تا ما در کنار تعداد بیشتری از مردم کشورمان مراسم خود را برگزار کنیم زیرا از همدردی و اتحاد میان مردم بیش از هرچیزی وحشت دارند. همانگونه که امروز تلاش میکنند تا تعداد قربانیان مبارزه ی عادلانه ما را مخفی نگهدارند. دهها دروغ و دمبل سرهم می کنند تا بلکه افکار عمومی را از فجایعی که صورت گرفته بیخبر نگاه دارند.
اما این حیله ها دیگر کار ساز نیست. امروز مردم ما در مقیاسی میلیونی و با انباری از خشم سی ساله به صحنه آمده اند؛ به برکت آگاهی عمومی و روش های اطلاع رسانی امروز دیگر نمی توانند جنایت و حق کشی هایی که انجام داده اند را پنهان کنند.
همان دستانی که در کهریزک یا دهها بازداشتگاه دیگر عزیزان شما را شکنجه کرد و کشت، با عزیزان ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان نظامی که کیانوش ها، نداها، سهراب ها و دهها جان شیفته ی دیگر را در اوج جوانی از شما ربود، با اعضای خانواده ی ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان خواسته های انسانی و حق طلبانه ای که عزیز شما را روانه قتلگاه کرد با عزیز ما چنین کرد. همان مصائبی که امروز بر سر شما میآید برای سالیان دراز بر سر ما آمد. پس ما عمیقا و از ته دل رنج و خشم شما را درک میکنیم و با آن صمیمانه همدردی داریم.
اما این کافی نیست. برای اینکه خون ها هدر نرفته باشد باید دست به دست هم دهیم و صدای اعتراض خود را به این فجایع انسانی متحدانه بلند کنیم. مسببین این جنایت ها بیش از هرچیز از وحدت خواست و اراده ی ما وحشت دارند. زیرا میدانند زمانی که مردم متحد و آگاه در کنار هم قرار گیرند، آنگاه قادرند کوه ها را جابجا کرده و صخره ها را از جای در آوردند و بر پایه آن جامعه ای سالم و پویا و بدون بیعدالتی را بنا گذارند.
پس بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم.
بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند.
بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم.

۱. پی گرد و محاکمه‌ی مسببین کشتارهای دهه‌ی شصت، به ویژه اعدام‌های دسته‌جمعی سال ۶۷ و سرکوب، کشتار، شکنجه و تجاوزات حوادث اخیر
۲. اعلام اسامی دفن شدگان دهه‌ی شصت در گورستان خاوران و اعلام اسامی کشته‌شدگان و زندانیان وقایع اخیر
٣. آزادی بدون قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی
۴. الغای اعدام برای هر جرمی و شکنجه تحت هرعنوانی
۵. دریافت کیفرخواست محکومین سیاسی و اعدام شدگان در طی این سی سال و افشا‌ی علت اعدام آنان
۶. دریافت وصیت‌نامه‌ اعدام شدگان
۷. به رسمیت شناختن محل دفن اعدام شدگان سی‌سال حاکمیت اسلامی در تهران و شهرستان‌ها و تحویل بدون قید و شرط کشته شدگان حوادث اخیر به خانواده‌ها و اجازه‌ی برگزاری مراسم در منازل و یا سر خاک این کشته شدگان
٨. اجازه‌ی گذاشتن سنگ برقبر کشته شدگان
۹. پیگرد ومحاکمه‌ی عامرین و عاملین کسانی که اقدام به تخریب خاوران و گورستان‌های مشابه در سایر نقاط ایران کرده و به آزار خانواده‌ها درطی این سال‌ها پرداخته‌اند،
۱۰.   بازگرداندن حقوق شهروندی خانواده‌ها و متوقف کردن هرگونه محدودیت و محرومیت    اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی در مورد آنان... و
۱۱. پذیرش و حفظ گورستان خاوران و گورستان‌ها و یا قبرهای مشابه در سایر نقاط کشور به عنوان سندی تاریخی از جانب نهادهای محلی و بین‌المللی

٣۰ مرداد ۱٣٨٨


 

+ نوشته شده توسط عفت ماهباز در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 و ساعت 4:30 |