<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عفت ماهباز</title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Dec 2009 05:36:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یاد تو،علی ماهباز،یاد عطر گل سرخ خونه</title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-117.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=6&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=6&gt;&lt;STRONG&gt;یاد تو،&lt;BR&gt;یاد عطر گل سرخ خونه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;• &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=4&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;سوز و سرمای اذر ماه که میاد عطر گل سرخ خونه رو با خودش میاره. بوی دل انگیز رایحه ترا.  یادم می &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://news.gooya.com/politics/archives/images/Ali-Mahbaz.jpg&quot; align=left border=0&gt;آید که شب قبل از اجرای حکم در اتاق به ابتکار یکی دو نفر از هم اتاقیها، چند نفری که هنری داشتند برای بالا بردن روحیه همه آواز خواندند. سید علی هم آواز &quot;من بیجار کاره نوکونم ماری&quot; که توسط آشورپور اجرا شده بود را خواند. آگر آواز را شنیده باشید ابتدا خواننده به آرامی میخواند و در انتها آواز شاد میشود. &lt;BR&gt;ما هم که دور او نشسته بودیم در حال پرسیدن این بودیم که کدام آواز را میخواهد بخواند و او در حال توضیح دادن بود که در اتاق باز شد و او رفت&lt;/FONT&gt;.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سوز و سرمای اذر ماه که میاد عطر گل سرخ خونه رو با خودش میاره. بوی دل انگیز رایحه ترا. یادت میاد از کدوم گل حرف می زنم؟ گل سرخ جلوی ایوان خونه مون تو لنگرود. همسن تو بود. کوچولو بودی آونهم هم قد تو بود. با تو قد کشید. تو از دیوارخونه همسایه بلندتر نشدی اما گل عطر ما قد کشید از دیوار خونه &quot;گل باغی&quot; هم بالاتر رفت، دیگه برای بوییدن عطر گلش بغلم می کردی تا بتونم ببوسمش، ببویمش. یادت میاد همیشه تو دنیای بچگی کنارش مشغول بازی بودم. گل ما بهار و تابستون نداشت. حتی تو زمستون تو بی برگیش گل میداد. وقتی هوا خیلی سرد بود. تو خیالم رو تنش یه دستمال پشمی خوشگل می ذاشتم تا سردش نشه. تو. کنکور قبول شدی و مامان همه عشقش این شد که علی کوچولوش رفته دانشگاه. می خواد دکتر بشه. گل سرخ خونه وقتی تو رفتی بازم گل داد و عطرش رو تو خونه با بهارنارنج ها تقسیم کرد. &lt;BR&gt;از سوز و سرمای پائیزی می گفتم. گل سرخ ما گاها از سرما بی انکه پژمرده بشه یکی یکی گل برگ هاش می ریختن. اما تو هنوز وقت رفتنت نبود، قبراق، تند، علیرغم همه ی کار و بارهای زندگی، هفته ای یه بار کوهتو می رفتی. هنوز کفشهای کوهت در خاطر همه مونده، همون کفشهایی که وقتی کشتنت، بابک بغل شون کرد. گفت: &quot;بابا رفته جبهه زخمی ها را درمان کنه &quot;. &lt;BR&gt;گل سرخ ایوان خونه هنوز عطرش، رایحه دل انگیزش می یاد. عطری که اسیر می کنه. اسیر یاد تو. در ان پائیز. &lt;BR&gt;تو و گل سرخ، گل سرخ و چشمهای سبز و گاه نیلی ات. پائیز که میشه لحظه ایی تنهام نمی ذاره. نمی دونم چکارت کنم، مثل عطر گل سرخ میای جلوم هی سبز می شی. سبز. با من زندگی می کنی این نگاهت روی جلد کتاب حافظ شاملو مونده. برام با خط قشنگت یادگاری نوشتی: &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;به بهانه عید و بهار ۲۵۳۶ &lt;BR&gt;برای خواهر خوب و مهربانم &lt;BR&gt;به این امید که زندگیش همیشه بهار باشد&quot; &lt;BR&gt;۲۹/۱۲/۲۵۳۵ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;می دونستی چند سال بعد بهار را هم اعدام می کنند. و مردم می دوند تا بهارو نجات بدن. &lt;BR&gt;سی ساله بهار مردم و می کشند، یه روز تویی، یه روز شاپور، و یه روز دیگه سهراب و ندا وترانه و مریم و کیانوش و محسن. لابد یه روز هم بقیه مردم!؟ &lt;BR&gt;اما امروز تو کلاس دستم تو دست تو بود. منو با خودت همراه کردی. با هم می رفتیم. اشکم دراومد، چشمم رو باز کردم دیدم جلوی پنجره اون بالا تو تاریکی گل سرخی تو باد تکون می خوره، تعجب کردم. &lt;BR&gt;هیچوقت تو اون کلاس گل سرخ و ندیده بودم. چقدر بالا رفته بود تا خودش را برسونه به نوک پنجره. راستی اونجا چی می کردی؟ گله می خواست بیاد تو انگار، برای من دستش رو تکان میداد. یاد تو، یاد عطر گل سرخ خونه ما. &lt;BR&gt;چند وقت پیش یه همرات تو اوین که الان در المان زندگی می کنه نامه ایی نوشت. از قصه تو گفت و همونجوری بودی در تصور همه کسانی که می شناختند: دفاع کردی از انچه بدان معتقد بودی برای مردم انجام دهی، برای این بابک و بیژن رو هم بهانه نکردی، اینه که شدی عطر دل انگیز گل سرخ خانه ایران. همبندی ات نوشت: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه اول &lt;BR&gt;امروز مقاله شما در مورد سهراب را میخواندم. در جایی به برادرتان سید علی ماهباز اشاره کردید. تمام مشخصات او با یکی از هم اتاقی های من در سال ۱۳۶۰ که با دو سه نفر دیگر هم خرج بودیم، شبیه است. &lt;BR&gt;او چند شب آخر برای ما شعرهای عاشورپور را میخواند. قد کوتاهی داشت و سفید چهره بود. زمانی که برای سفر آخرت صدایش کردند پهلوی من نشسته بود و در مورد شعرهای عاشورپور برای من و یکی دیگر از هم خرجان صحبت میکرد که ناگهان در اتاق باز شد و نام او را خواندند و گفتند که با کلیه وسایل بیاید. &lt;BR&gt;چون شب بود همه فهمیدند موضوع چیست. با من و سایر هم اتاقیها روبوسی کرد و خداحافظی کرد و مردانه به سوی آخرت شتافت. &lt;BR&gt;تا امروز که بیش از ۲۷ سال از آن روز میگذرد، خاطره آن روز همچنان واضح در ذهن من است و با شنیدن هر آهنگ گیلگی به یاد او می افتم. &lt;BR&gt;روحش شاد باد &lt;BR&gt;نامه دوم: &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;سلام &lt;BR&gt;من در سال ۱۳۶۰ تازه دیپلم گرفته بودم که در یکی از روزهای آخر شهریور در خیابان بازداشت شدم. البته به صرف اینکه در یکی از میتینگ ها من را دیده بودند. &lt;BR&gt;دقیقا یادم نیست که از مهر یا آبان بود که او را به اتاق ما آوردند و چون همفکر بودیم طبیعتا در کنار ما نشست. آن موقع در اتاق بیش از ۶۰نفر با هم زندگی میکردیم و شبها مجبور بودیم به پهلو بخوابیم تا همه جا شوند و فقط روزی ۴ بار و به مدت هر بار ۱۰ دقیقه برای دستشویی از اتاق بیرون میرفتیم که البته زمان استفاده از دستشوئی برای هر نفر زیر یک دقیقه میشد. در این شرایط ایشان در کنار ما بود و روحیه خوبی داشت. &lt;BR&gt;آنطور که به ما گفته بود در محل کارش که یادم نیست کدام بیمارستان دولتی بود، با گزارش انجمن اسلامی مبنی بر اینکه ایشان در جریان ناآرامیهای کردستان در سال ۱۳۵۸، به سازمان فدائیان کمک داروئی کرده بود، بازداشت شد. &lt;BR&gt;البته همه هم اتاقیها که اکثرا هواداران مجاهدین بودند فکر میکردند ایشان ظرف یکی دو ماه آزاد خواهد شد. &lt;BR&gt;یک جلسه بازجوئی رفت که در محیط آرامی بازجوئی شد و بعد به دادگاه رفت. &lt;BR&gt;در آن زمان دادگاه شامل یک روحانی و خود متهم بود و کس دیگری حضور نداشت و معمولا ۱۰ دقیقه طول میکشید حتی آگر ۳ یا ۴ نفری هم به دادگاه میرفتند مجموعا بیش از ۳۰ دقیقه طول نمیکشید. &lt;BR&gt;در دادگاه هم بنا به گفته ایشان تنها دو سوال پرسیده شد:۱- آیا هواداری از سازمان فدائیان خلق اکثریت را قبول داری؟ ۲ - آیا کمک داروئی در سال ۱۳۵۸ به این سازمان را در خلال درگیری کردستان قبول داری؟ &lt;BR&gt;که هر دو جواب ایشان مثبت بود. به همین سادگی!!! و بقیه اش را که میدانید. همان شب دادگاه، ایشان را برای اجرای حکم بردند. &lt;BR&gt;اما در مورد خودش تا آنجا که یادم می آید بسیار انسان آرام و متینی بود، تنها مسئله ای که او را ناراحت کرده بود و چندبار از آن صحبت کرده بود، این بود که روز آخری که میخواست از خانه خارج شود و به محل کار خود برود فرزند کوچکش از آغوش او خارج نمیشد و به شدت گریه میکرد. هرچه سعی کرده بود او را آرام کند نتوانسته بود و بچه با گریه به آغوش مادر رفته بود. گویا به کودک قول داده بود که زود برگردد و از اینکه نتوانسته بود به قول خود عمل کند ناراحت بود و اینکه فرزند او تا کی گریه کرده و از نیامدن او چه حالتی داشته، غمگین بود و میگفت ایکاش که میتوانستم او را ببینم و بگویم که برای رفتن اجبار داشتم. این ماجرا هیچوقت از یاد من نرفت بطوریکه سال ۸۶ وقتی برای یک مسافرت کاری از خانه خداحافظی میکردم، دختر من خیلی گریه کرد. ناخود آگاه به یاد سید علی افتادم و بسیار غمگین شدم. در مورد آوازی که خواند، یادم می آید که شب قبل از اجرای حکم در اتاق به ابتکار یکی دو نفر از هم اتاقیها، چند نفری که هنری داشتند برای بالا بردن روحیه همه آواز خواندند. سید علی هم آواز &quot;من بیجار کاره نوکونم ماری&quot; که توسط آشورپور اجرا شده بود را خواند. آگر آواز را شنیده باشید ابتدا خواننده به آرامی میخواند و در انتها آواز شاد میشود. &lt;BR&gt;سید علی نیز همین کار را کرد و در انتها که &quot;من بیجار کاره نوکونم ماری&quot; را با حالت شاد میخواند، در حالی که بشکن میزد دو دستش را در دو طرف بدن بصورت موزون حرکت میداد. &lt;BR&gt;این شعر و آواز و اینحالت شاد، در آن شرایط بسیار روحیه هم اتاقیها را بالا برد و باعث نشاط و شادمانی هم اتاقیها شد. بطوریکه از او قول گرفتند که حتما فردا شب هم آواز دیگری از آشورپور را بخواند. &lt;BR&gt;فردای آنروز دقیقا یادم نیست که قبل از شام بود یا بعد از شام که هم اتاقیها به او یاد آوری کردند که باید آواز بخواند. ما هم که دور او نشسته بودیم در حال پرسیدن این بودیم که کدام آواز را میخواهد بخواند و او در حال توضیح دادن بود که در اتاق باز شد و او رفت. &lt;BR&gt;در آخر این را به شما بگویم رفتار و شخصیت او و پایداری بر طرز تفکرش و تسلط بر خودش هنگام صدا کردن برای اجرای حکم و همچنین محبوبیتش در اتاق میتواند باعث افتخار فرزندان و خانواده و هم فکرانش باشد. در پایان باید بگویم که یاد سید علی هیچگاه از خاطرم نرفت. &lt;BR&gt;اینگونه یاد تو با عطر گل سرخ آمیخته و در دفتر زندگی و زمانه ثبت است. &lt;BR&gt;یادت گرامی. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;یاد تو، &lt;BR&gt;یاد عطر گل سرخ خونه&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;در غارت باد و بارانی &lt;BR&gt;ای گل سرخ بلند &lt;BR&gt;پائیزی سرخ برگ های خیابانی &lt;BR&gt;ای گل سرخ قشنگ &lt;BR&gt;دسته دسته در زمین و هوایی &lt;BR&gt;بر بلندایی از چوبه دار &lt;BR&gt;سرخ ترینی برتن &lt;BR&gt;ان دار بلند &lt;BR&gt;آذرشصت &lt;BR&gt;چشمانت نگران &lt;BR&gt;غم نان و غم جان پسران &lt;BR&gt;بابک و بیژن من &lt;BR&gt;خرد و نازک، گریان منند &lt;BR&gt;با نم اشکی در چشم &lt;BR&gt;سال ها رفته هنور &lt;BR&gt;سرخ برگهای گذر &lt;BR&gt;همجو عطرگل سرخ خانه ما &lt;BR&gt;پیوند یاد تواند &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زمزمه با باد بهار &lt;BR&gt;بچه پچه با بنفشه ها &lt;BR&gt;آخرین برگ درخت &lt;BR&gt;در آذرسرد &lt;BR&gt;خوانده و رقصیده , &lt;BR&gt;بر سر دار بلند &lt;BR&gt;&quot;من بیجار کاری نکنم ماری &lt;BR&gt;اوهوی مار اوهوی مار&quot; &lt;BR&gt;با دستی در هوا بشکنی به ناز &lt;BR&gt;&quot;هرچی بگفتی، نکودی ماری &lt;BR&gt;اوهوی مار اوهوی مار&quot; &lt;BR&gt;یاد تو یاد قشنگ گل سرخ &lt;BR&gt;یاد تو رقص و نوای گل و برگ &lt;BR&gt;در پائیز &lt;BR&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;بیست هشت آذر۱۳۸۸ &lt;BR&gt;عفت ماهباز لندن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;۲۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;آذر سالگرد اعدام علی ماهباز است&lt;/FONT&gt;. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;زیر نویس &lt;BR&gt;1 و 2 نوشته ای بیاد او &lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/8609.aspx &lt;BR&gt;سال شصت، در روزهای سرخ زرد پائیزی در جستجوی برادرم علی، که کحاست ؟ چراست؟همه زندان ها را گشتیم. دو کودک هشت و هیجده ماهه ش بی قرار پدر بودند، بی پدر شدند. &lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/8709.aspx &lt;BR&gt;&quot;گل باغی&quot;: همسایه دیوار به دیوار خانه ما در لنگرود &lt;BR&gt;آهنگ &quot;من بیجار کاری نکنم ماری &quot; خواننده لیلک آشورپور &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 05:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=117</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-117.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گفت و گوی مفصل روز با عفت ماهباز نویسنده کتاب&quot; فراموشم نکن &quot; </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-116.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;پـــــرونـــــده کتاب&quot; فراموشم نکن &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV class=hr-img-imgleft&gt;
&lt;DIV class=image&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.roozonline.com/typo3temp/pics/c22a15d349.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;IMG class=spacer-gif title=&quot;&quot; height=5 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.roozonline.com/persian/clear.gif&quot; width=1 border=0&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=subheader&gt;گزیده هایی کوتاه از کتاب، گفت و گوی مفصل با نویسنده و نقدی بر کتاب، سه مطلب پرونده ی این هفته می باشند که به کتاب&quot; فراموشم نکن &quot; عفت ماهباز اختصاص دارد......&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=hr-list-text-imgleft&gt;
&lt;DIV class=news-list-item&gt;
&lt;H3&gt;&lt;A title=شرح href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//-7eeb0c7da0.html&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#4d87c7&gt;شرح&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H3&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=news-list-item&gt;
&lt;H3&gt;&lt;A title=&quot;نگاه روز&quot; href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//-a6396f990e.html&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#4d87c7&gt;نگاه روز&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H3&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=news-list-item&gt;
&lt;H3&gt;&lt;A title=&quot;نگاه دیگران&quot; href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//-1da6a554ed.html&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#4d87c7&gt;نگاه دیگران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/H3&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=news-single-timedata&gt;چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=overheader&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;شرح&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV class=author&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=subheader&gt;
&lt;P&gt;گزیده هایی کوتاه از کتاب، گفت و گوی مفصل با نویسنده و نقدی بر کتاب، سه مطلب پرونده ی این هفته می باشند که به کتاب&quot; فراموشم نکن &quot; عفت ماهباز اختصاص دارد...&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=content&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;پاره هایی کوتاه از آن همه درد...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عفت ماهباز، روزنامه نگار و فعال جنبش زنان ساکن لندن است. وی در ایران در رشته ادبیات انگلیسی و علوم آزمایشگاهی تحصیل نمود اما به دلیل زندانی شدن(1363 تا 1369) درسش ناتمام ماند. این روزنامه نگار ایرانی که هفت سال در زندان اوین زندانی بود، پس از مهاجرت به اروپا در رشته تاریخ مطالعات زنان، در دانشگاه دورتموند آلمان ادامه تحصیل داد. نخستین کتاب عفت ماهباز، &quot;زنان ایران چراغی در ست چراغی در راه&quot; نام دارد که مجموعه گفت گوهای وی با فعالان جنبش زنان ایران است و توسط نشر باران منتشر شده است. آخرین کتاب او &quot;فراموشم مکن&quot;، خاطرات عفت از زندان است که این کتاب نیز توسط نشر باران به بازار کتاب آمده است. پرونده ی این هفته اختصاص به کتاب آخرین وی دارد که سال گذشته به بازار کتاب آمد. ماهباز در گفت و گویی مفصل با روز به سوالات مکتوب همکار ما پاسخ گفته؛ سوالهای ما و پاسخ های او را می توانید در صفحه ی نگاه روز پی بگیرید، اما نخست و پیش از مرور این گفت و گو، قسمتهایی از کتاب را از نو می خوانیم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.roozonline.com/typo3temp/pics/cfffba1203.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;A onclick=window.close(); href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//typo3/show_item.php?table=%2Fhome%2Frooz%2Fpublic_html%2Ffileadmin%2Fimages%2Farts%2F2009%2Fdecember%2F1069%2Fefat_mahbaz_3.jpg#&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;صف اعداميان&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;... آن شب بدون تلويزيون و در سكوت و درد شام خورديم. ظاهراً همه سرگرم و مشغول كارهاي معمولي‌مان بودیم. شب از يازده گذشته بود. به خاطر ساعت خاموشي بند، چراغ اتاق‌ها همه خاموش و تنها لامپ کوچکی که حکم چراغ خواب را داشت، روشن مانده بود.....زندانیان تازه در رختخواب‌هاي پتويي‌شان خزیده بودند. بعضی از سرها هنوز نيم‌خيز و بعضي‌ها هم هنوز در جاي‌شان نشسته و پچ‌پچ مي‌كردند. من در راهرو، روبه‌روي اتاقمان 113 نشسته بودم و روزنامه‌هاي روز قبل را مي‌خواندم. ناگهان صداي همهمه‌ی گنگی از دور به گوش رسید. در آن شب، در آن سكوت این صدا عجيب می‌نمود. همه‌ي آن‌هايي كه بيدار بودند گوش تيز كردند. صدا نزدیک شد. زندانیان به هم نزديك‌تر شدند. صداي چكمه‌ي پاسدارها و همهمه مي‌آمد. گويي مارش نظامي است. در واقع تپه‌های اوین پشت سر ما قرار داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردين از اتاق 112 بيرون آمد. رنگ بر چهره نداشت. آرام و بی گفت‌وگو كنارم نشست. همه گوش شدیم. صدای شعارها در شب پيچيد و به پشت پنجره‌ی آموزشگاه رسید. صدا در همان‌جا ماند: «مرگ بر ملحدين كافر. مرگ بر ملحدين كافر.» شعارها مرگ بر منافق نبود. زندانیان رنگ به رنگ شدند. با نگاه از هم می‌پرسیدند چه خواهد شد؟! صداي شوم رگبار سینه‌ی شب را دريد. سپس صداي تك تير آمد.  شروع به شمارش کردم اما دلشوره و درد سبب شد نتوانم ادامه بدهم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردين با سیمایی زرد شده، دست مرا مي‌فشرد. سوز دردی تلخ سراسر تنم پيچيده بود. هيچ‌كس حرف نمی‌زد. چند نفر یا چندین نفر؟ تا صبح صداي پارس سگ‌ها مي‌آمد. چه کسانی بودند؟ آیا مجاهدین بودند یا چپ‌ها؟ هما و مريم از بچه‌های مجاهد بودند یا شاپور و رحمت و محمدعلي و خليل منصور؟ آیا فرقي مي‌كرد كه چه كسي آن‌جا پشت ديوار به گلوله بسته شده و غرقه در خون به زمین افتاده است؟ او هرکس بود حتماً عزیز مادر و پدری بود و فرقي نمي‌كرد. چه مجاهد، چه فدایی، چه توده‌ای، چه خط سه. همه انسان‌هايي بودند که به خاطر اعتقادشان به آزادی انسان و عدالت اجتماعي اعدام شدند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i45.tinypic.com/288rymh.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;به گمانش می رسدید که صدای من است...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حسن پرسید: «پای شاپور رو دیده بودی؟» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; گفتم: «نه!» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;- پاهای شاپور را در طی 8 روز آنقدر با کابل نازک زده بودند که روی هر پایش به اندازه‌ی یک مشت، گوشت اضافی جمع شده بوده.. ظاهراً چندبار زندانبانان گفته بودند &quot; باید گوشت اضافی روی پایش جراحی بشه&quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شاپور را روزها و روزها در راهروی بند 209، مابین دو میله سلولها دستبند قپانی می‌بندند. دست‌هایش رو به بالا با زنجیر بسته شده و نوک سرپنجه پاهایش به زمین می رسید او را به این شکل، 38 روز بسته بودند. پاهایش مثل متکا باد کرده بوده و شلوار توی آن نمی‌رفت. در این حالت، شاپور بعد از مدتی دچار هذیان شده بود طوریکه : صدای هر زنی را که در راهرو 209، می شنید، به گمانش می‌رسید صدای من است. و زندانبانان مرا لخت مادرزاد؛ آزار وشکنجه می‌دهند.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;وداع برای همیشه...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره هفت تن از مجاهدين را صدا مي‌كنند. ديگر مي‌دانيم آن‌ها بازگشتی نخواهند داشت. ديگر هنگام خداحافظي کسی خود را كنترل نمي‌كند. اشك بی اختیار بر گونه‌ ها جاری است، برخی با بی قراری با صدای بلند و بسیار سوزناک گریه می کنند. وداع برای همیشه.. با انسان‌هاي پر مهر و دوست‌داشتني، بی شک بهترين فرزند خانواده‌ بودند. به مقياس بهترين فرزندان اين مملكت. در آغوش‌شان مي‌گيرم و نمي‌دانم چه بگويم. هر چه میگفتم در آن لحظات احساسم را بازگو نمی‌کرد. مهناز سيفي را فراموش نمي‌كنم. دختر مهربان شمالي را، در آغوشش مي‌گيرم و درگوشش مي‌گويم، فراموشتان نمي‌كنم. به‌ همه خواهم گفت بر شما ‌چه گذشت. چقدر دلم مي‌خواست بعد از زندان مادرش را مي‌ديدم و در آغوشش مي‌گرفتم. چقدر دلم مي‌خواست امروز از آن‌ها و خانواده هایشان بيشتر مي‌دانستم. جز نام کوچک بعضي‌ها و چهره‌شان و خاطراتی که با انها گذراندم چيز بیشتری از آنها نمی دانم. زماني كه فضيلت علامه را صدا كردند، هر دو سخت منقلب بوديم و هيچ، جز كلام فراموشتان نمي‌كنم ردوبدل نشد. آن‌ها مي‌دانستند كه مي‌روند براي هميشه و بازگشتي هم نيست. صادق بودند و پرشور و با لبخند وداع مي‌كردند. به‌همين سادگي از در بيرون مي‌رفتند بي‌هيچ بازگشتي.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV class=news-single-timedata&gt;چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۸&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=overheader&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;H2&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;نگاه روز&lt;/FONT&gt;&lt;/H2&gt;
&lt;DIV class=author&gt;
&lt;DIV class=news-author-section&gt;
&lt;DIV class=news-author&gt;&lt;A href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//persian/author/name/-cd2fc9871e.html&quot;&gt;&lt;FONT color=#4d87c7&gt;پرستو سپهري&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=subheader&gt;&lt;FONT color=#4d87c7&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=content&gt;
&lt;P&gt;خواست مشترک تمام آنهایی که در راه وطن جان دادند؛ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آزادی و عدالت اجتماعی&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;چه شد که بفکر نوشتن این کتاب&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; افتادید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زندان بودم، از آرزوهای بزرگ من یکی این بود، اگر قبل از مرگ بگویند چه آرزویی داری – به غیر از دیدن شاپور-، آرزویم رفتن به بالای قله توچال بود، از حیاط آموزشگاه قله ی تخم مرغی شکل توچال را در وقت هواخوری می دیدیم. تیر ماه سال 1369 بود به ما اعلام کردند، میتوانید برای دیدار خانوادهاتان به مرخصی بروید. زمانی که با مرخصی 10 روزه من از زندان موافقت کردند سر از پا نمیشناختم. در زندان را به رویم باز کردند و من با ناباوری  قدم به بیرون گذاشتم.همان هفته ی اول به قله توچال رفتم و روی قله نام شاهپور و عزیزان دیگرم را که دیگر نبودند &quot;علی ماهباز&quot;، &quot;سهیلا درویش کهن&quot;، &quot;فاطمه مدرسی تهرانی&quot;، &quot;شاپور&quot; پروین گلی آبکناری و... روی تخته سنگی کندم و در آنجا با خودم عهد بستم که بازگویی آنچه بر من و ما گذشت را هرگز، هرگز فراموش نکنم و به خودم قول دادم حتما زمانی بنویسم، در ایران اصلا امکانش نبود، خانه و مکانی نداشتم. سال 1993 آمدم خارج از کشور. زندگی در خارج چندان هم آسان نیست و بسیار بسیار دشواراست تا خودت را با شرایط تطبیق دهی، زبان دیگری یاد بگیری، دانشگاه بروی و کار پیدا کنی و غربت را هضم کنی و در ضمن خودت را هم پیدا کنی و منفعل نباشی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دراین دوره هر وقت کتابی درباره ی خاطرات زندان نوشته می شد با اشتیاق می خواندم. می دیدم از حرف و رنج های درد شکنجه امثال من در کتاب خبری نیست؛ سفره ی جدایی های درون زندان و بایکوت ها به دلیل تفاوت فکر افراد مختلف، نوشته نشده. رنج بزرگی برای من بود که در شرایطی نیستم، نبودم که شروع به نوشتن کنم در آن دوران به عنوان روزنامه نگار آزاد می نوشتم تا اینکه کتاب اولم توسط نشر باران منتشر شد و من به واسطه ی آشنایی با نشر باران، فضای انتشاراتی آنجا را مناسب برای کار دیدم. چون این کاری نبود که بتوانم در تنهایی بنویسم. نیاز داشتم کسانی کنارم باشند. از آنها پرسیدم آیا امکان این است که من بتوانم در آنجا خاطراتم را بنویسم؟ همسر مسعود مافان و محمد مافان همکاران نشر باران از این پیشنهاد استقبال کردند. و من کار نوشتن را آغاز کردم. ابتدا شش ماه شب و روز روی کتاب کار کردم و سپس به فاصله چند ماه توان آن را یافتم که به بازنویسی بپردازم. لازم است بگویم که حتی پس از چندمین ادیت هم در تنهایی خانه مشکل داشتم که به این کار بپردازم. حتی بعد از چند بار خواندن و باز نویسی. گاهی روی بعضی از صفحات روزی چند بار به هق هق می افتادم. در واقع كتاب &quot;فراموشم مكن&quot; خاطرات ۷ سال زندان من، در زندان جمهوری‌ اسلامی‌است. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;نخستین قالبتان برای نوشتن این کتاب، چه بود ؟&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سعی‌ كردم درکتاب، در مورد مسائلی‌ كه‌ در زندان با آ‌ن روبرو شده بودم، بنویسم. در مورد انسانهایی که به خاطر آ‌رمان آزادی و برابری، و هر کدام با انگیزه ی خاص خود، که امروز حتی با بسیاری از آن عقاید خط و مرز کشیده ام یا در چارچوب فکری امروزین من نباشند، کشته شدند اما میدانم همه ی این جوانان که به خاطر وطن کشته شدند، یک چیز را مشترکا میخواستند: &quot; آ‌زادی و عدالت اجتماعی &quot; من این خواسته را امروز هم قبول دارم. سعی کردم در مورد افراد با دیدگاهای‌ مختلف و مسائلی‌ كه‌ بر من و ما گـذشت بنویسم. و از جمله‌ در مورد عشقی‌ كه‌ به‌ همسرم داشتم نوشته ام. چرا و چگونه‌ دو عاشق را از هم جدا میكنند. این کتاب در عین دردناك بودن، داستان شیرین‌ عشقیست كه‌ به‌ دست كسانی‌ به نابودی کشیده شد كه‌ در ایران حقوق بشر را رعایت نکردند و نمیكنند، آنهایی که از انسان و انسانیت متنفر هستند. بسیاری‌ از مسائلی‌ كه‌ طی این مدت در زندان گـذشت در این كتاب آ‌مده است‌. معتقدم هر روایت از زندان، هر روایت از این عزیزانی که دیگر نیستند، یادهایی هستند که به حافظه های تاریخی کشور ما اضافه خواهد کرد و مجموع آ‌ن کمک به تاریخی می کند که به آ‌ن می شود استناد کرد. امروز جوانان کشور ما از این گذشته ی ویران سی ساله خبری ندارند؛ شاید آ‌نها روزی بخواهند تاریخ این سی سال را بنویسند. شاید روزی روانشناسان جوان ما بخواهند به کمک آ‌دم های زخم دیده از زندان ها بیایند. جامعه شناسان جوان ما بخواهند دلایل اینکه انسان ایرانی چگونه است و چرا این گونه است را تدوین کنند. پس ضرورتا نیاز هست تا این یادها و خاطره ها گفته و نگاشته شود. اگرچه امروز زخمه ای بر زخم های بی شمار انسان ایرانی باشد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; نکته بسیار مهم در&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; کتاب شما&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; رعایت انصاف است. &lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ماجرایی که در بسیاری از&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; کتاب های زندان دیده نمی شود. مشاو این انصاف کجاست؟&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مجموعه تجارب زندگی بویژه 7 سال زندان سبب می شود تا به دیگران آنگونه بنگرم که به خود.این جمله را شاید هر کسی چون من روزی حداقل یک بار تکرار کند این ویا آن چیز &quot;عادلانه نیست&quot; بر این مبنی تو برای اینکه آدم خوبی باشی باید آن دیگری را که او هم از پوست خون شبیه خودت ساخته شده به همین گونه ببینی. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در زندگی همه گاه این ضرب المثل را به خاطر دارم و آن را  به کار می گیرم که یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به دیگران. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه در شرایط حاد و دشوار خودم را جای دیگری و یا دیگران گذاشتم وچون در این صورت خود را خوشبخت می یابی از آنچه داری حسی از خوشبختی و خوش بینی نصیبت می کند که می توانی ادامه راه دهی. بر اساس همین تجربیات زمانی که قلم بر نام دیگران می چرخد اگر اعتراف کننده و بقول آنچه مرسوم و رایج است تواب بود خود را جای او می گذاشتم، خانوادهاش جلوی رویم به صف می شدند چهره غمگین آن مادر و آن همسر را ناشاد می دیدم. جای او می نشستم و سپس می نوشتم. از طرف دیگر ما در زندان به هیچ وجه در شرایط عادلانه ایی بسر نبردیم. آنچه حکومت برما روا می داشت دور از انتظار نبود اما همبندان دیگرم... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; دوست ندارم همه آنچه که در مورد خودم ناعادلانه می شناسم در مورد دیگران روا دارم به این مسائل دقیقا زیر شکنجه فکر کرده ام علاقمندم به شما بگویم حتی در مورد افرادی که از دوستانم نبودند و بسیار دور بودند حتی در حد مامور حکومتی  هم با وسواس اینگونه مواجه می شدم وسعی می نمودم عدالت را در موردشان روا دارم. تا آنجا که با دوستان مورد مشورتم وارد بحث می شدم احیانا از آنها کمک و راهنمایی می خواستم تا با آنها مهربان و عادل باشم احیانا اگر آنها زنده اند و کتاب را می خوانند، غمگین نگردند و یا بستگانشان، اما این تا جایی بود که به صداقت کتابم لطمه وارد نکند و به قصه بافی تبدیل نگردد.. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.roozonline.com/typo3temp/pics/764a94ccf6.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A onclick=window.close(); href=&quot;http://www.roozonline.com/persian/honare-rooz-2/honare-rooz-2-item/article/2009/december/02//typo3/show_item.php?table=%2Fhome%2Frooz%2Fpublic_html%2Ffileadmin%2Fimages%2Farts%2F2009%2Fdecember%2F1069%2Fefat_mahbaz_2.jpg#&quot;&gt;&lt;/A&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;خود را قهرمان&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; نشان نداده اید و دیگران را هم به ضعف متهم نکرده اید. این نکته بسیار مهمی است&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;. علاقمندیم ریشه های آن را&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; دریابیم&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;.&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین بار بود که طعم شکست را درسال 1367 در زندگی ام چشیدم. در زندان زیر شلاق بخاطر نماز نخواندن بود. زمانی که تنها نوشتم من نماز می خوانم، شکستم و فرو ریختم اگر چه نماز نخواندم اما...احساس شرمنده گی می کردم. چرا؟ آیا به کسی بدهکار بودم؟ آیا من با آن کارم به کسی آسیب رسانده بودم؟ آیا به کسی خیانت کرده بودم؟ نه به کسی بدهکار بودم، نه از کسی شرمنده! ولی چرا، از خود شرمنده بودم؟ آیا جز این بود که من هم از پوست و استخوان بودم و توانم در همان حد بود در درونم به دنبال چه می گشتم؟ آیا می خواستم قهرمان باشم که نبودم؟ فکر کردم شاید این شکست چشم هایم را به روی واقعیت های روزگار زندگی در زندان بیش تر باز کند. شاید درسی برای من باشد که این قدر سر به هوا و شعارگو نباشم. و این گونه بود. آن شکست در زندان باعث شد پایم روی زمین قرار بگیرد تا به دیگرانی که شکستند انسانی تر فکر کنم.و کلمه تواب و بریده برایم معنای دیگری یافت آنان اعتراف کننده بودند نه تواب. به احسان طبری فکر کردم که چه بر سرش آوردند او را نزد دختران وپسران جوان می بردند تا او به آنها بگوید نماز بخوانند واو در حالیکه بشدت اشک می ریخت به نصیحت آنها می پرداخت و با این وجود حتی هنگام مرگ که او را به بیمارستانی در بیرون زندان منتقل کردند اجازه نداند همسرش در آنجا حضور یابد و وبا او وداع کند از چه می ترسیدند؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما در مورد همسرم؛ در زندگی او بهترین همراه بود و عاشق ترین عاشق. در زندان چنان مقاومت کرد که زبان زد همه زندانیانی بود که او را می شناختند. بار ها از خود پرسیدم ایا او را قهرمان می خواستم آیا اگر او می شکست و یا انزجار می داد در میزان عاطفه ام نسبت به او می توانست تغییری ایجاد شود؟ امروز می دانم که نه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;در کتاب با نوعی زندان در زندان روبرو&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;ییم&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; که گروههای سیاسی برای خود ساخته اند. علاقمنیدم بیشتر در این باره بدانیم&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;...&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال 1364بود بعد از یازده ماه در سلول انفرادی بسر بردن مرا به سلول عمومی یا اتاق 30-40 نفره منتقل کردند.از همان لحظه اول دیوار بزرگ جدایی را در آن محیط کوچک حس کردم تقریبا نیمی از اتاق کنارم با خوشحالی دورم حلقه زدند و بقیه نه سلامی و نه کلامی.حتی نگاهم نکردند. درد این دیوار بلند جدایی از همان لحظه آغاز شد و تا پایان ادامه یافت.اختلاف بر سر دیدگاههای اکثریت و حزب توده بود آنها توده ایی و اکثریتی ها را خائن می شمردند و هیچ نمی دیدند که اینها چون خود آنها شکنجه می شوند تنبیه می گردند و و اینکه دشمن مشترک را اگرچه با نگاه متفاوت نمی دیدند تا آنجا پی رفتند که برخی شان حتی سلول را تقسیم کردند سفر ها در زندان تا سال 1365 جدا بود حتی در اتاق های -50-60 نفره کوچک در زیر زمین اتاق های شکنجه 209 &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« در آن اتاق کوچک که نفس هامان هر لحظه در هم گره می خورد، نگاه هامان را از هم دریغ می کردیم. بی هیچ سلامی و کلامی.» ص ٩٠ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;« ما درد دلها و غصه هامان را تنها به هم حزبی خود می گفتیم. بین ما و چپ های انقلابی، دیوار بلند فاصله وجود داشت. دیواری که هیچگاه عبور از آن برایمان امکان پذیر نشد.» ص ٦٥ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اعتصاب هفده روزه، از روز سوم خوراكي‌های‌ هر کمونی روي هم ريخته و جيره‌بندي شد. البته در استفاده از مواد خوراكي هم مرزبندی وجود داشت و نبايد چپ‌ها و به‌قولی‌ها راست‌ها مواد خوراكي‌شان را يكي مي‌كردند. هر کمونی جداگانه مواد خوراکی‌اش را روی هم ریخته و جیره‌بندی کردند. ما حتي با ميوه‌هاي اندكي كه داشتيم چنين كرديم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«سال 1367همسران‌مان اعدام کردند، از چپ‌ انقلابیها هيچ فردی  به تسلاي‌مان نيامد. شايد حق‌مان مي‌دانستند. بعضي از آن‌ها مي‌گفتند: به آن‌ها (توده‌ای و اكثريتی) نبايد تسليت گفت. آن‌ها اعتقاد داشتند بهتر است آن‌ها ببرند و تواب شوند تا سرموضع زندگی کنند. عيد تنها و غمباری بود. شايد آن‌ها نيز در درون خود تنها بودند». &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال 63 وارد زندان  شده بودم و طبیعتا در ایجاد جدایی ها وآن صحنه ها دخالتی نداشتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منیره برادران -در زندان حزو گروه راه گارگربود- نویسده کتاب خاطرات زندان &quot;حقیقت ساده&quot; در نقد کتاب &quot;فراموشم مکن&quot; می نویسد::.&quot; «جدیدی» به کسی می گفتیم که تازه وارد بند یا سلول می شد. بعد از کنجکاویهای اولیه در مورد علت دستگیری اش معلوم می گردید که کدام گوشه اتاق سهم او است. از «ما» است یا آن «دیگری»؟ اگر تازه وارد مربوط به گروه های اکثریت و یا حزب توده بود، به گوشه ای راهنمائی می شد که آنها می نشستند. مرزی بود مابین مان. در سال ٦٠ این انتخابی بود آزادانه. ما برای آنها دیگری بودیم و مرز را آنها کشیدند. برای ما هم آنها «دیگری» بودند. یکی «ضد انقلاب» بود و دیگری طرفدار حکومت. این رسم در آن زمان کمتر کسی را آزار می داد. &lt;BR&gt; این مرزها در بعضی بندها برقرار ماند، حتی زمانی که برای همه بدیهی به نظر می رسید که زندانبانان و شکنجه گران مشترک هستند و دشمن نه آن دورها و در آن طرف اقیانوسها، بلکه در همین خانه خودمان نشسته و می تازد بر همه مان. مرزها و سفره ها جداگانه باقی ماند حتی زمانی که رفتار و برخوردهای آنها در زندان تغییر کرد و ایستادگی برای حقوق زندانی، از مرزهای «ما» و آن «دیگری» گذشت. مرزها و دیوارها باقی ماندند و به بایکوت تبدیل شدند. بایکوت تنها جدا کردن کمون و جمع های مشترک نبود. بایکوت، نادیده گرفتن حقوق آن «دیگری» و تحقیر و توهین آنها بود. بایکوت ضد دموکراسی است چرا که با اتکا به در اکثریت بودن به لحاظ تعداد، اقلیت را از حقوق و انسانیت تهی می کند. عفت ماهباز زمانی به زندان و به بند آمد، که دیگر مرزها انتخابی نبودند و او شد آن «دیگری». منیره برادران &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در این زمینه( زهره تنکابنی- اکثریت )که از اسفند ماه 1360 تا 1371در زندان بود می نویسد: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot;... واقعیت بشهادت کسانی که در پائیز ۱٣۶۰ در اوین بودند چنین است: &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا اواخر پائیز ۶۰ زندانیان در آپارتمانهای اوین زندانی بودند و هیچگونه بایکوت مشخصی میان آنان وجود نداشت. وقتی به بندها منتقل شدند و بساط توبه برقرار شد و از طرفی تعداد دستگیرشدگان گروه های چپ رو به افزایش گذاشت یعنی اواخر بهمن، زمزمه ایجاد خط کشی ها از طرف گروه های چپ در مقابل اکثریت و توده ای ها با جداسازی روزهای کاری و سفره شروع شد. حتی در بند ۲۴۰ که فقط یک نفر اکثریتی حضور داشت، او را مجبور کردند که در گوشه ای از اتاق ۶ در مکانی به وسعت یک متر در یک متر بنشیند و نظافت این مکان را خود او باید انجام داده و نیز باید غذای خود را از سالن سربند قبل از اوردن دیگها به اتاقها دریافت نماید.این چنین بود که بایکوتی مسخره شروع شد. بگذریم از الفاظ زشتی که بیشرمانه در مورد ما بکار برده شد. &lt;BR&gt;من خود در چند مورد سعی کردم این جداسازی توهین آمیز را تغییر دهم. در تابستان ۱٣۶۱ بهمراه یک دوست تازه وارد توده ای تصمیم گرفتیم بی توجه به این مسخره بازی ها سر سفره چپ های دیگر بنشینیم که با حضور ما عده ای غرولند کنان از سر سفره بلند شدند. ما دو سه روزی دوام آوردیم ولی برخوردها آنقدر بد بود که ترجیح دادیم خود را تحمیل ننمائیم. در سال ۶٣ با ورود یک خانم میان سال کومله ای که مخالف این وضعیت بود دوباره سعی کردم با او بر سر سفره چپ ها بنشینم اما ایشان مورد تهاجم دیگران قرار گرفت و بعد از چند روز دوباره مجبور شدم به سفره هم گروه هایم باز گردم. &lt;BR&gt;البته من حق آنها را برای خصوصی داشتن خبرها و تحلیل هایشان قبول داشتم ولی سفره جدا، روز کاری گروهی جداگانه را به نوعی توهین می شماردم. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; بارها از خود پرسیده ام آیا اگر من هم آن طرف خط بودم، در بر همان پاشته می چرخید و من هم جزو تحریم کنندگان قرار می گرفتم؟ آیا من بهتر ازآنها بودم؟ &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; این پرسش را به جامعه ایران برمی گردانم که هنوز پس از سی سال بر سفره های جدا جدا حرف و حدیثشان را می گویند وهنوز بر این خیالند که بهترین و آخرین تحلیل متعلق به آنهاست و هنوز برسر رهبریت صوری خود نفرت می فروشند &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; واقعیت اینکه انسان ایرانی باید درونا تغییر یابد و قصد من از نگارش نه ایجاد تفرقه و دشمنی بیشتر است بلکه آیندگان بدانند و بشناسند خود را... &quot; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;یکی از شخصیت های حاضر در کتاب فردین است&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;. چقدرمی توانید او راکامل معرفی&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; کنید&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;؟&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این نوشته برگرفته از کتاب&quot; فراموشم مکن&quot; است. شرح کاملی است از اولین روز دیدار من با او تا لحظه وداع... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&quot; فردین، فاطمه مدرسی نوه مدرس عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرا به سالن سه بند 209 بردند. در سلولی را باز کردند. با لباس های عیدم- پیراهن گلدار و کفش قشنگی همرنگ لباسم- پا به درون سلولی کهنه و تاریک گذاشتم. رو به رویم زنی سپید مو با چشمانی خندان. روی جایش نیم خیز شده، در عین خوشحالی با غصه نگاهم می کرد. چون بیشتر فعالان سیاسی دهه شصت جوان بودند.به خاطر موی سپیدش فکر کردم لابد سلطنت طلب است.. هفت سین کناردستش ازیک دستمال کوچک گلدوزی شده هدیه همسرش، عکس دخترک زیبایش نازلی، و چند تکه شیرینی، تشکیل می شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فاطمه مدرسی تهرانی &quot;فردین&quot; از دیدنم به وجد آمده. بود. زندانبانان در آن عید نوروز به اجبار مرا به دیدار زنی برده بودند که بعدها بهترین دوست زندگی ام شد. خیلی زود به هم اعتماد کردیم. دردهای مشترک زیادی ما را به هم پیوند می داد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سال 1361. او را همراه با دخترکش نازلی و همسرش دستگیر کرده بودند. مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران و از بنیانگذاران سازمان مخفی نوید بود. حسابی شکنجه اش کرده بودند. حتی روی پاهایش جای تازیانه دیده می شد. بسیار لاغر و تکیده بود. انسان فکر می کرد هر آن ممکن است استخوان هایش از هم جدا شوند. سعی کرده بودند او را به مرده متحرکی تبدیل کنند تا منکر باورهایش شود؛موفق نبودند از شکنجه جسمانی گرفته تا گفتن دروغ هایی چون بریدن و وادادن کسانی که برای او مهم بودند. او را با مهدی پرتوی روبه رو کرده بودند و از این دیدار بسیار متاسف بود.  فردین (فاطمه مدرسی) تعریف می کرد که زمان دستگیری اش، نازلی، دختر یک سال و نیمه اش به اجبار همراه خود به زندان سه هزار کمیته مشترک- برده همان روز اول فردین را برای شکنجه می برند و هنگام غروب با پاهای آش و لاش شده به سلول بر می گردانند. نازنین با دیدن پاهای خونین او وحشت زده می شود. فردین در فاصله ای که او را برای بازجویی می بردند، مدام این دغدعه را داشته که در این فاصله چه بر سر کودکش می آید؟ چه کسی از او نگهداری می کند و آیا اصلا به نگهبان ها می شود اطمینان کرد ؟! شکنجه فردین روزها و روزها ادامه داشته تا این که بعد از مدتی خانواده فردین، فرزندش را به خانه می برند نازلی بعدها با دیدن هر پاسداری وحشت زده جیغ می کشیده و همین امر سبب شده بوده که در مدت هفت سالی که فردین در زندان زنده بود نتواند کودک زیبا و نازنینش را در هر ملاقات بببیند. اما...... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردین را بعد از مدتی از زندان سه هزار به سلول های 209 اوین منتقل می کنند و شکنجه را در اوین ادامه میدهند تا شاید به نتیجه مطلوبشان برسند او در این فاصله پدر و مادر عزیزش را از دست می دهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آرام آرام شناختمش. مسئولانه کوشید تا اطلاعات لازم را برای زندگی در زندان به من بدهد. فردین طبع شوخی داشت و در بسیاری از مسائل رگه های طنزش گل می کرد. شمالی بودن من هم دست آویزی شده بود، برای خنده ما. با جوانان هجده بیست ساله زندان خوب را ه می امد و این از شناخت او از احتیاجات و نیاز ها این جوانان در زندان بود.ارزش شادی در ان محیط را خوب می دانست برای ایجاد شادی و ایحاد آن تبحری در خور داشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به دلیل سر موضع بودنش هر روز منتظر خبر یا اتفاق تازه ای بود تا دو باره به باز-جویی صدایش کنند و مورد شکنجه قرارش دهند.روزی برایش از نبریدن و ایستادگی شگفت حیدر مرگان برای او حرف زدم و درحالیکه می گریست! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: «رحمان بهترین رفیقم بود. یارو یاور و همه کسم بود». &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت: «به من گفتن می خوان منو با رهبران حزب توده ایران روبه رو کنن، امتناع کردم. گفتم نمی خوام هیچ کدومشون رو ببینم، اما دلم می خواست رحمان رو می دیدم. توی اون لحظات سخت، فقط به او باور داشتم. گفتن اون هم مثل بقیه بریده. میاریمش که ببینی و اینقدر حماقت نکنی! یه روز منو بردن که با او رو به رو کنن، اما به جایش پرتوی را آورده بودن. من حیدر را توی زندان ندیدم. پس...» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; پای بندی او به آرمانش در آن شرایط غریب باور کردنی نبود و تا آخرین لحظات حیاتش ادامه داشت. زمانی که برای بازجوئی صدایش می کردند گونه های تکیده اش بی رنگ تر و چشمان مهربان و گود نشسته اش پر از وحشت می شد. بلافاصله دچار دل پیچه شدید می شد. هنگام لباس عوض کردن، لرزش دست هایش را می دیدم. این همه به خاطر این بود که مبادا او را هم، چون بقیه درهم بشکنند و به تلویزیون بیآورند. همیشه با نگرانی می گفت: «این ها می تونند آدمو درهم بشکنن و به مصاحبه وادار کنن.» هر بار که بر می گشت از این که هنوز به آن ها نه گفته، سالم است و سرشکسته نیست، خوشحال و راضی بود. فاطمه مدرسی تهرانی، سرشار از مهر به همه انسان ها بود. زمانی که از دخترک کوچولوی دو ساله اش نازلی حرف می زد، همه وجودش سرشار از مهر مادری می شد. می گفت: «وقتی شکنجه می شدم دخترک یک ساله و نیمه ام شاهد بود. پاهام تا زانو خونی بود... خون حتی از لای پانسمان پام بیرون زده بود. یه چادر سفید سرم بود و می لنگیدم و نازلی رو این ور و آن ور به دندون می کشیدم. توالت های زندان سه هزار خیلی با سلول ما فاصله داشت. هر دفعه می خواستم برم اون جا باید با اون پاهای آش و لاش، اونم با خودم می کشیدم. بچه وحشت زده  را با خود می کشیدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صف اعدامیان.سال 1367 بود در ساعات سکوت 11 شب 4 مردادماه بود. ناگهان صدای چکمه پاسدارها و همهمه آمد. گویی مارش نظامی است. در واقع تپه های اوین پشت سر ما قرار داشت. فردین از اتاق 112 بیرون آمد. رنگ بر چهره نداشت. آرام و بی گفت و گو کنارم نشست، دست مرا می فشرد. اندوهی تلخ سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هیچ کس حرف نمی زد. آن شب چند نفر یا چندین نفر اعدام شده بودند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردين با گريه و درد ‌گفت: «ديدي بالاخره شاپور منو تنها گذاشت و خودش به تنهايي بالاي تپه رفت.» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از آغازکشتارتابستان 1367 هر چند وقت یکبار صدایش میزدند و ما وداع آخر را با او می کردیم بارها این عمل تکرار شد گاه یکماهی در سلول افرادی نگاهش می داشتند و گاه دو روزی و گاها تها ممکن بود ملاقاتی با همسرش باشد که از او می خواست برای زنده ماندن وادامه حیات انزجار از حزب توده را بپذیرئد.این شرطی بود که بعد از کشتار تابستان 67 برای زنده ماندن فردین  گذاشته بودند اما او نپذیرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شش مرداد فردين را صدا زدند: با كليه‌ي وسايل. همه‌ي بچه‌های كمون اكثريت و توده‌ای با نگراني و گريان با او خداحافظي کردند. فردين تنها زن چپ زير حكمی بند ما بود. آخرين لحظات، چند نفر از چپ هاي انقلابی هم آمدند و يكی یا دو نفرشان او را در آغوش كشیدند و با او خداحافظي کردند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كارخانه مرگ راه افتاده بود. هيچ چيز جلودار حکومت اسلامی نبود. فردين را برده بودند كه اين‌ها را بشنود و در بازگشت براي هم‌بنديانش تعريف كند تا هراس زندانیان بیش‌تر شود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فردين با گريه و درد ‌گفت: «ديدي بالاخره شاپور منو تنها گذاشت و خودش به تنهايي بالاي تپه رفت.» &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اين ميان فردين برايش بسیار ناگوار بود که هرچند روز يك‌بار صدايش مي‌زدند و ما با او وداع آخر را مي‌كرديم، اما او را تنها به ملاقات همسرش می‌بردند. همسرش از جمله زندانیان زندان گوهردشت بود که سبيل‌شان‌ کوتاه شده بود و با توجه به آن مصائبی که در زندان گوهردشت و اوین اتفاق افتاده بود انزجار داده بود و از فردين هم مي‌خواست كه او نيز انزجار بدهد و زنده بماند. اما براي فردين دشوار بود و نمی خواست به چنین چیزی تن دهد. اين ملاقات‌ها هم ماجرا را دشوارتر مي‌كرد. انزجار از حزب توده‌ي ايران يا مرگ. او مي‌خواست زندگي كردن را برگزیند، اما نه با دادن انزجار. بعد از مدتی برای اعدام انتخاب شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکبار در بردن و آوردن ها مجتبی جلوایی او را به اتاق مخصوص اعدام برد و در آنجا برایش توضیح دادند که این اتاق را طوری ساخته اند که صدای گلولها از بیرون شنیده نمی شود....!در برگشت بر سیمای یخ زده اش بوسه نشاندیم و اینگونه بارها او را به رگبار بسته بودند و او به آنها نه می گفت و پردرد با لبخند باز می گشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمانی که ما را برای شکنجه نماز می بردند در حالیکه در چشمانش اشک جمع شده بود گفت :از این می ترسم همه شما را سر به نیست کنند و من زنده باشم می ترسم مرگ تک تک تان را شاهد باشم.واقعیت بود که اورا شاهد اعدام همه یاران و نزدیگانش کرده بودند او همه فجایع در زندان ها را شنید در عزای یارانش نشست و سرانجام نوبت او شد برای اعدام او در سال 1368 در تهران تنها زن چپی بود که با حکم ویژه آیت الله خمینی اعدام شد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; در ششمین روز عید سال 1368 فردین را صدا کردند. بچه های کمون ما همه به سمت اطاقش آمدند. غم و غصه و درد در چهره ها پیدا بود. اما فردین باچشم های غمگینش خندید. و گفت: «ای وای بچه ها! من از روی شما خجالت می کشم که این طور مجبورین هر بار با من خداحافظی کنین» هنوز سیمای آنروزیش را به خوبی در ذهن دارم؛ آن تن نحیف، آن موها ی در عنفوان جوانی سپید شده، آن چشم های پرمهر و غمگین. دل سرشار از مهر به همه.در زندگی هیچ گاه به کسی آزاری نرسانده بود. رسانده بود؟! او می رفت تا به خاطر عقیده اش کشته شود! عقیده اش که به خاطرش آن همه شکنجه شده بود. روی پاهایش پر از جای زخم شلاق بود.در آخرین لحظه دم در، در آغوشم کشید. و خندان در گوشم به شوخی گفت: «به شاپور شکایتت رو نمی کنم. می گم که دختر خوبی بودی.» رفت و دیگر برنگشت. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با قلبی مملو از درد، گریان، همان‌جا به در تكيه زدم و بغضم را پس زدم. نگهبان در را باز كرد و این بار وسايل فاطمه مدرسي تهراني را برد. آه خفيف همه. غم سنگينی بند را در خود فرو برد. گويي سالن سه بند آموزشگاه خم شده بود. به گريه نشستیم. حتی ديوارها هم مي‌گريستند و ما دو به دو هم را در آغوش كشيديم. راه رفتیم و از او گفتيم كه همیشه در گريه ما را مي‌خنداند. از روزهای اعدام‌ها گفتیم كه نگران بود. نگران نمردن. نگران زنده ماندن. آن‌هم به گونه‌ای که آن‌ها می‌خواستند. یعنی دادن انزجار از حزب توده که او آن را هم‌تراز مرگ می‌دانست. فردين عزیز كه هرگاه برای بازجويي صدايش مي‌كردند از شدت اضطراب دچار دل‌درد می‌شد و به خود مي‌پيچيد و مي‌گفت: «دعا كن بتونم نه بگم.» او تا آخربه آنها &quot;نه&quot; گفت.  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;فردین درکتاب شماعاشقانه معرفی شده است. اگر فرضا کسی پیدا شود و&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; بگوید:&quot; تو در زندان جان فردین را به لب رساندی. این دروغ ها را برای چه نوشته ای؟&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&quot; چه جوابی می دهید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نظرم سوالتان عجیب و غریب می آید ولی... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین چیزی که بعد از شنیدن این سوال  به ذهنم خطور می کند این است که چه کسی این موضوع را می تواند گفته باشد و چرا ؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از جمله ویژگیهای کتابم که بسیاری بر آن تاکید نموده اند، صداقت آن است در واقع سعی کردم بر مبنای واقعیات بنویسم. چرا باید در مورد فردین دروغ نوشته باشم؟ و یا رابطه مان را طوری دیگری جلوه داده باشم اصولا آدم هایی که مرا می شناسند سادگی روح مرا نیز می شناسند. چه نفعی از این کار میتوانم ببرم؟ آیا با توصیف این چنین از او، خودم را می خواستم بالا بکشم ؟ ایا اصلا نیازی به این کار دارم؟ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما آنچه می توانم به این فرد مورد نظر شما بگویم اینستکه که شانه بالا بیاندازم و به رویش بخندم و مهربانانه به او بگویم سعی کن به جای حسادت، رقابت کنی توهم بنویس.همانگونه که می دانی بنویس شاید مشکلات رفع شوند شاید حداقل مشتشان راباز کنی و بتوانی دروغ هایشان را آشکار کنی وحداقل از نظر فردی به آرامش برسی.نوشته تو هر چه باشد کمک به تاریخ جامعه ما می کند. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همان گونه در کتاب &quot;فراموشم مکن&quot; نوشته ام در زندان گاها اختلافاتی بین افراد مختلف بروز می کرد این موضوع بخصوص بعد از کشتار تابستان 1367 شدت بشتری گرفت. در این در گیری ها وچگونگی برخورد با مسائل به خوی و خصلت ها و به فرهنگ افراد بستگی زیادی داشت فردین از جمله زنانی بود که فرهنگ خوبی در منش و روش با افراد داشت و با سلوک و مهربانی بسیار با بقیه برخورد می کرد بیاد ندارم با کسی درگیر شده باشد با توجه به دوستی عمیق بین ما، هیچگاه حتی بحثی بین ما در نگرفت.چه رسد به... &lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; عکس ها از اختر قاسمی&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;HR class=clearer&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Dec 2009 19:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=116</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-116.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>«مادر محسنی» رفت! . اما،همه هستیم، پی گیر درد مشترک۲</title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-113.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE&gt;&lt;!-- debut_surligneconditionnel --&gt;
&lt;DIV class=cartouche&gt;&lt;IMG class=spip_logos style=&quot;WIDTH: 200px; HEIGHT: 151px&quot; height=151 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.iran-women-solidarity.net/local/cache-vignettes/L200xH151/arton1208-1b624.jpg&quot; width=200&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;P class=surtitre&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000cc size=3&gt;اما،همه هستیم، پی گیر درد مشترک۲&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H1 class=titre&gt;«مادر محسنی» رفت!&lt;/H1&gt;
&lt;P class=soustitre&gt;عفت ماهباز در مراسم سوگ فاطمه ملک-محسنی&lt;/P&gt;&lt;!-- finde_surligneconditionnel--&gt;
&lt;P class=cartouche&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;FONT size=2&gt;چهار شنبه 18 نوامبر 2009&lt;/FONT&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=cartouche&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شبکه بین المللی همبستگی با مبارزات زنان ایران&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=cartouche&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iran-women-solidarity.net/spip.php?article1208&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;http://www.iran-women-solidarity.net/spip.php?article1208&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;&lt;!-- debut_surligneconditionnel --&gt;
&lt;DIV class=chapo&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;مهربان مادر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;خواب یا بیدار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;پنجه در پنجه عدالت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بر بال مرگ نشست&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;پرید و رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;راه شیری مادران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000099&gt;بیدارند هنوز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR class=nettoyeur&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=texte&gt;
&lt;P&gt;لحظات دشواری است برای همه. وداع با عزیز دشوار است. خاصه که &quot;مادرمحسنی&quot; باشد. مادری که جوانی و میان سالی و ایام پیری را صرف مبارزه وعدالت خواهی برای آزادی برای زندانیان و بازماندگان کشته شده گان کرد و همه آرزویش آن بود تا محاکمه قاتلان فزندان ایران زمین را به چشم ببیند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم امروز در اینجا گرد هم آمدیم و با تو سخن می گوییم. با تو که همه عمر را صرف هزینه ازادی میهن نمودی. شش ساله بودی مادرت رفت و این تجربه تلخ را همیشه آویزه گوش همه نمودی، زندگی خانوادگی را بخاطر بچه ها فنا نکنید.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تو سخن می گویم تو که در آغازجوانی از طریق زن دایی ات صیبه ملک که مدیر دبیرستانتان بود با دنیای تبعیض جامعه برای زنان آشنا شدی .تو با علاقمندی در انجمن ها و سازمان های زنان فعالیت کردی. آگاه به حقوق خود شدی. با درد و تبعیض زنان اشنا گشتی. البته دور از چشم پدر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز بسیار جوان بودی، دانستی سیاسی کیست. سیاست مستقل چیست و سپس زندانی سیاسی کیست. مرسده را بال به بالت بردی زندان فلک و الفلاک خرم آباد دیدن دایی جان خلیل ملکی و از همان هنگام آموزه هایت را به فرزندانت آموختی. آنگونه که آنان راهی جز آنچه راه آزادی است نمی شناختند. آن شد که راهی زندان و دیار غریب و و غربتی در خاوران اصفهان جای گرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با تو سخن می گویم با تو که رعنا پسر تازه داماد جوانت را در سال ٦۳ بردند و بازش نگردانند. حتی دریغ از خاکی و سنگی بر گورش. تو را این دیار و آن دیار اسیر دیدارش کردند. آخر از همه در آبان ۶۷ به جای پسر جوانت ساک لباسی به تو باز گردانند و مهری بر لبت برای خاموشی. اما تو خاموش نماندی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از گرفتن دیپلم معلم گشتی و تا قبل از آمدنت به تبعید اجباری ۱۳٦۸ همچنان معلم مدرسه ماندی. در همان دوران دربدری ات به اصفهان، برای دیدار پسر مجبور بودی از ترس از دست دادن شغلت به مسئولین آنجا دروغ بگویی. حتی بعد از اعدام مجتبی با همه درد و غم همچنان به مدرسه می رفتی و با درد و ماسکی بر چهره با آنها خندیدی و در دل از غصه ترکیدی از اینکه این درد بزرگ را نمی توانستی با کسی تقسیم کنی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر تواز معدود مادرانی بودی که با دید زنان سنتی جامعه ما، به زندگی زنان دیگر نمی نگریستی. تو دوست همراه زنان بودی. هشدارهایت برای زنان جوان نه در تداوم سنت گرایی بلکه در جهت آگاهی از خطری بود که می توانست زن را در پنجه های خود اسیر کند. به قول آزاده، مادر بزرگ در دوستی با نسل دیگر پیش قدم بود. همیشه در حال مطالعه بود. با او می توانستی ساعتها به بحث تبادل نظر بنشینی. در حین گفتگو او احساس مادرانه اش را نثارت می کرد.تو می توانستی به او دل ببندی و به حرف و حدیث روز و روزگار حال و گذشته بپردازی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در تبعید همچنان معلم ماندی، برای آنها که شانس نشست و بر خاست با تو را داشتند. معلمی مدرن و پر حوصله. امروزی بودی و یار زنانی که چون تو داغ دیده بودند. مادر همیشه در هر زمینه ایی نظر مستدل خودت را داشتی. براوضاع احوال سیاسی روز و روزگارت آشنا. اگر نگاه جامعه مردسالار ایران به زن نقش درجه دوم نبود، یعنی زن را تنها به عنوان زن خانه و مادر بچه ها نمی دید، بی شک تو هم یک سیاستمدار بنام امروزایران بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر یادت می آید یک شب از هنگام باز گشتت از ملاقات، با عجله می خواستی از اصفهان به تهران برگردی، اتوبوسی گیرت نیامد. شب بودو تو مجبور بودی برگردی. سر میدانی در اصفهان آنقدر چشم به راه اتوبوس ماندی تا سپیده دمید. رهگذری اتفاقی ترا دید و دلش به رحم آمد و به تو پناه داد تا صبح را در خانه اش به سر آوری و اینسو پدر نگران اعدام پسر و در بدر تا صبح چشم به در دوخت.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر سال ۱۳۵۰ سالی که &quot;عطا&quot; دانشجوی دانشگاه فنی را دستگیر کردند را به خاطر می آوری چگونه خود را سپر کردی جلوی &quot;دکتر جوان&quot; رئیس وقت ساواک گفتی از جلویت کنار نمی روم مگر از رویم رد شوید. شجاعت وسماجت تو، سبب گردید تا برای همه زندانیان ممنوع الملاقات توانستی ملاقات بگیری.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادر تو که تمام حسرتت بعد از آمدن به خارج در یک کلمه خلاصه می شد: «دلم برای مادران ایران، جمع مان بسیارتنگ شده تنگ» شاید به خاطر نیاوری «فروغ» برات شده بود همه ایران. این روزهای آخر بهانه مادر فروغ را می گرفتی. می گفتی دلم برای فروغ تنگ شده می خواهم او را ببینم و پای می فشردی. هر چه مرسده می گفت: آخر مادر اون که اینجا نیست فروغ ایران زندگی می کند. ولی تو لحظه ایی دیگر باز یاد مادر فروغ بودی.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیشب مادر فروغ پشت تلفن باتو حرف زد. گاها با بغض گریه گفت: یادته عزیز، سال ۵۰ جلوی زندان قزل قلعه اولین بار یک کیسه کوچک گردو دستت بود؟ خندیدم گفتم: اینا چیه ؟ گفتی: «آخه من اراکیم اینها را آوردم بچه هامون بشکنند و بخورند.» با هم چقدرخندیدیم . با هم بسیار دوست شدیم بخاطر پسرامون عطا و انوش. با هم عهد و مهر بستیم دوستی مون.از دوستی های بی نظیر بود. بسیار پر تفاهم و بی جر وبحث. هر دو آزادی و بسیاری مسایل اجتماعی برای مان یکی بود. حتی خونه هامون هم به فاصله یک کوچه نزدیک هم بود. تو تو جامی من تو پاستور&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یادت میاد روزهای انقلاب باهم کوچه پس کوچه های خیابون را گز می کردیم و شعار می دادیم و خسته بر می گشتیم خانه با پای تاول زده. یک تخم مرغ را با هم نصف می کردیم و با لذت می خوردیم؟ شوهرم غرولند می زد که : «حقت همین است. پایت تاول بزند. آخه چرا خانه نمی نشینید؟ » گفتم: «میریم برای آزادی. شاید بچه هامون هم آزاد بشن.» گفت:« به همین خیال باشین.» و تو ریز ریز می خندیدی و به روی خودت نمی آاوردی او از چه حرف می زند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما واقعا همان حرف ما شد. بچه های مان با انقلاب آزاد شدند.ولی ما جمع مادران را که در سال ۱۳۵۰ با هم شروع کرده بودیم، ادامه دادیم بی آنکه بدانیم شادی آزادی دیری نخواهد پائید. دوباره پسران مارا به اسیری بردند، با این تفاوت که این بار مجتبی ی ترا بردند، کوچکترین پسرت و دوباره انوش مرا.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دردهای غم انگیز آن روزها سیاه را باهم طی کردیم. با هم اینجا و آن جا پی چاره گشتیم. نامه نوشتیم. گریه کردیم. فریاد کشیدیم. درد مشترک سبب گردید، جمع مادران وسیع ترشود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما چه هولنک بود آن حادثه شوم. فرزندان آزادی را بلعید و برد. از اولین نشانه ها، در خرداد ٦۷ انوش را با سه نفر دیگراعدام کردند. تو در مراسم انوش غایب بودی. چشم چشم گرداندم ندیدمت. نگران شدم. گفتم نکند!؟؟.و. سپس دسته دسته کشتند و آبان به مجتبی نوبت رسید. آیا به یاد داشتی؟ چه شبی بود آن شب شوم سیاه. خبر عزای پسر شنیدی؟ تو درست همان شبی رفتی که مجتبی را کشتند. در فراقت چه بگویم عزیز دل من، مامثل دو یار دبستانی پای هم بودیم. با نگاه به هم، تا آخر درد مان را میخواندیم. حتی وقتی تو آمدی فرزندانت را در خارج ملاقات کنی، پدر بچه ها دق مرگ شد، از داغ مجتبی دیگر بیش از این طاقت نداشت. به اجبار درتبعید ماندی. با هم از راه دور همکاری می کردیم. صندوق تعاونی برای فرزندان کشته شدگان راه انداختیم. تو آنجا و من در ایران. از بچه ها یت شنیدم. روزهای آخر فروغ فروغ می کردی. همپای من می دانی برمن چه گذشت و چه میگذرد؟ تو رفتی پای من شکست من دیگر بی پا شدم. اما با اینحال با تو عهد می بندم تا جان در بدن دارم، عهدی را که در سال ۱۳۵۰ برای آزادی بستیم بر زمین نگذارم. مطمئنم روز پیروزی آزادی نزدیک است و راه تو تداوم دارد. این را نواده گان ما، مانده گان راه و مردم در خیابان های تهران به ما می گویند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مادرم اینک من با تو سخن می گویم در حضور همه فرزندان و نوادگانت فائزه، مرسده، فیروزه، شهین، مهناز، سهیلا، عباس، عطا، فواد، مجتبی، مهنام و پیتر، کبوتران عشقت. در حضور همه انسانهای خوب و شریفی که تو دوست شان داشتی و آنها دوستت دارند. با تو عهد و پیمان می بندیم ما مانده گان، دختر و پسر های جوان آن کشته شده گان و مادران نسل نداها و سهراب ها ادامه دهنده راهتان هستیم. ما خواستار دادخواهی عاملین &quot;جنایت علیه بشریت&quot; در دهه ٦۰ و اکنون هستیم و این راه را تا نتیجه نهایی ادامه خواهیم داد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این را از گلناز خواجه‌گیری بپرس دخترک را می شناسی. او را در ۴ سالگی دیده ای در اوین. در ۷ سالگی در خاوان. او چنان فکر و روحش بالیده و خشمش را در قلم ریخته که قلمش همان شمشیر عدالت خواهد شد. مادرم برای تو عین جملاتش را می خوانم او اینگونه نگاشته است.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;«از روی آسفالت این خیابان‌ها هرگز زدوده نمی‌شود این خون‌های ریخته‌شده. آقای شهردار! لطفاً زحمت آسفالت دوباره به خود ندهید. از دیوار این سلول‌ها هرگز پاک نمی‌شود آثار انگشتانی که با خون انگشت زده‌اند پای رأی برای آزادی را.آقای کهریزک! بیهوده خیال نباف! و برق چشمان کودکان سرزمینم، در روز اعدام‌شان، در آسمان می‌درخشد، رعد می‌غُرّد، باران می‌گیرد، طوفان می‌آید. اما روزهای دیگری می‌آیند، روزهایی که باهم گذشتیم از مرزهای جغرافیایی سرزمین‌مان. روزهایی که دست به دست هم دادیم، هزاران هزار، میلیون‌ها میلیون... و این خشم می‌روید، امید می‌شود! «مادر محسنی» رفت! اما،ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا حافط مادرم&lt;/P&gt;
&lt;P class=cartouche&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;شبکه بین المللی همبستگی با مبارزات زنان ایران&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=cartouche&gt;&lt;SMALL&gt;&lt;A href=&quot;http://www.iran-women-solidarity.net/spip.php?article1208&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;http://www.iran-women-solidarity.net/spip.php?article1208&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SMALL&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همبستگی زنان شهر کلن - آلمان با مادران عزادار در ایران&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://hambastegi-madaran.blogspot.com&quot;&gt;http://hambastegi-madaran.blogspot.com&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 11:05:00 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=113</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-113.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>افسوس و آه، احسان هم ستاره شد</title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-112.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=6&gt;&lt;STRONG&gt;افسوس و آه، احسان هم ستاره شد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; با هزار افسوس و آه&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0003/img_t_9239.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;احسان هم ستاره شد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt; &lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;احسان سرود نغمه آزادی،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt; سرود و رفت&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در&quot;واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خش خش برگ ها زیر قدم ها : &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می گوید بگذار تا فرو افتی&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; راه آزادی باز می شود. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;هرگز از مرگ نهراسیده ام.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; حتی اکنون&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; احسان ستاره شد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; ماند در اسمان سرخ&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; احسان سبز سبزه شد &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در ستاره های سرخ اسمان ایران زمین ما&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در کردستان &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در کنار آن &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;ستاره گان ،&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;احسن  ناهیدها و. دیگران... &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نخستین پگاه انقلاب&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN class=UIStory_Message&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;قربانی ازادی ایران ما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;احسان  هم ستاره شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عفت ماهباز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زیر نویس&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی &lt;BR&gt;نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم &lt;BR&gt;خش خش برگ ها زیر قدم هایم &lt;BR&gt;میگوید : بگذار تا فرو افتی &lt;BR&gt;آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هرگز از مرگ نهراسیده ام, حتی اکنون که آن را در قریب ترین فضا و صمیمانه ترین زمان , در کنار خویش حس میکنم. آن را میبویم و بازش میشناسم , چراکه آشنایی ست دیرینه به این ملت و سرزمین. نه با مرگ که با دلایل مرگ سر صحبت دارم , اکنون که &quot; تاوان &quot; دگردیسی یافته و به طلب حق و آزادی ترجمه اش نموده اند , آیا میتوان باکی از عاقبت و سرانجام داشت؟ &quot; ما &quot; ای که از سوی &quot;آنان &quot; به مرگ محکوم شده ایم در طلب یافتن روزنه ای به سوی یک جهان بهتر و عاری از حق کشی در تلاش بوده ایم , آیا آنان نیز به کرده ی خود واقف اند؟ &lt;BR&gt;در شهر کرمانشاه زندگی را آغاز کردم , آنجا که بزرگیش ورد زبان هم میهنانم است , آنجایی که مهد تمدن میهنم بوده است. &lt;A href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=25003&quot;&gt;http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=25003&lt;/A&gt;&lt;BR&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 12:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=112</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-112.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مادر محسنی» هم رفت! اما، ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=5&gt;&lt;STRONG&gt;مادر محسنی» هم رفت! &lt;!-- first title --&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=thirdlink&gt;اما، ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک &lt;!-- third title --&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;• &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;مادر، از معدود مادرانی بود که با دید زنان سنتی مرسوم امروزین جامعه ما، به زندگی زنان دیگر نمی نگریست. او دوست همراه زنان ضربه دیده دور و برش بود. هشدارهایش برای زنان جوان نه در تداوم سنت گرایی بلکه در جهت اگاهی از خطری بود که می توانست زن را در چارچوب هایش اسیر خود کند. او در دوستی با نسل دیگر پیش قدم بود ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px; BORDER-TOP: 1px; MARGIN: 5px; BORDER-LEFT: 1px; WIDTH: 300px; BORDER-BOTTOM: 1px; HEIGHT: 416px&quot; src=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0002/img_9247.jpg&quot; align=left&gt;  &lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مهربان مادر &lt;BR&gt;خواب یا بیدار&lt;BR&gt;پنجه در پنجه عدالت&lt;BR&gt;بر بال مرگ نشست &lt;BR&gt;پرید و رفت &lt;BR&gt;راه شیری مادران &lt;BR&gt;بیدار است هنوز&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;«مادر محسنی»، فاطمه ملک، سحرگاه جمعه در غربت تبعید در خواب درگذشت. خواب مادر را در ربود و برد؟ نه مادر خواب را فریفت وبا خود همراه کرد تا شاید اندکی از رنج پیری، دغدغه روز و شب های اخیرش بکاهد؟ چندی بود دیگر صفحات شطرنجی کتابچه های جدول با دستان بلند کشیده اش نوازش نمی شدند، دیگر مجله جدولی پر شده در سبد روزنامه های خوانده شده اش گذاشته نمی شد، دیگر از خانه اش تا خیابان و کتاب فروشی فروغ و مهرگانی تا راین و جاده های کلن در انتظار دوستی اش راهی پیموده نمی شد، دیگر تلفنی به راه دور و نزدیک نمیزد: الو دخترم خوبی...؟ راضیه خانم با او همدم شده بود، رقصان با چوب عصایش او را می خنداند. تا اینکه سحرگاه جمعه ۱۵ آبان او آرام بدون کابوس هایش خفت. او دیگر به نوازش های عزیزانش مهناز و مرسده، شهین و فایزه، فواد و عطا... واکنش نشان نداد. رنج ها و شادی ها، همه ی دغدغه های بی شمارش، آرزوی دادخواهی ای برای مرگ پسر جوانش مجتبی در تابستان سیاه ۶۷ به پایان رسید؟ نرسید؟! ایا مادر از روزهای پرطلاطم میهن سبز هیچ می دانست؟ می دانست مادران دیگر پرچم نسل آنها را برافراشته اند، در شنبه های پارک لاله*. ان را چون او بر دوش می کشند تا داد فرزندان شان بستانند، تا رسیدن عدالت به دریچه سپید صلح. کاش مادر دانسته باشد، خواست مادران خاوران به یک خواست همگانی تبدیل می شود.&lt;BR&gt;مرسده سه چهارساله، همراهی با مادر برای دیدار دایی جان- خلیل ملکی- در زندان را، از اولین خاطره هایش از مادر می شناسد. او معلم بود و الفبای زندگی سیاسی را از همان کودکی به فرزندانش آموخت. فاطمه ملک، از جمله زنان آگاه به حقوق خود بود. وی در خانواده سیاسی رشد و پرورش یافت. بر اوضاع و احوال سیاسی روز و روزگارش اشنا. خواهر زاده خلیل ملکی بود و استقلال او را در سیاست در دوران های مختلف سیاسی ایران با خود همراه داشت. اگر نگاه جامعه مردسالار ایران به زن نقش درجه دوم نبود، یعنی زن را تنها به عنوان زن خانه و مادر بچه ها نمی دید، بی شک او هم یک سیاستمدار بنام امروز ایران می شد. همیشه در هر زمینه ایی نظر مستدل خود را داشت. تا آخرین روزهای حیاتش، لحظه ایی از مطالعه فرو نگذاشت.&lt;BR&gt;در سال ۱٣۵۰ فاطمه ملک – محسنی- پسر جوانش &quot;عطا&quot;، دانشجوی دانشگاه فنی را همراه با عده ایی دیگر از دانشجویان در زندان یافت و ممنوع الملاقات. مادران در هول و نگرانی و بی تاب فرزندند، هر صبح راهی زندان قزل قلعه می شوند وشب پردرد، دست خالی و بی خبر، باز می گردند. یکی از روزها مادر محسنی &quot;دکتر جوان&quot; از مسئولین وقت ساواک را در حال عبور در محل نشست مادران، می بیند. شجاعانه جلو می رود در محاصره بازوانش راه عبور را بر او می بندد. از &quot;دکتر جوان&quot; می خواهد تا به فرزندانشان ملاقات بدهد. دکتر جوان مودبانه کوشش می کند با وعده و وعید مادر را کنار بزند اما مادر بر خواستشان اصرار می ورزد و می گوید اگر ملاقات ندهید کنار نمی روم مگر از رویم رد شوید. شجاعت و سماجت مادر، سبب گردید در ان هنگام همه مادران موفق به دیدار فرزندانشان شوند. مادران ملاقات و شادی ان ان روزشان را مرهون تلاش های مادر محسنی می دانند. اینگونه در گذران روزگار مبارزه فاطمه ملک – محسنی- &quot;مادر محسنی&quot; مادر ِ همه شد. &lt;BR&gt;&quot;مادر محسنی&quot; یک پای فعال انقلاب بهمن بود، با شادمانی پیروزیش را پذیراگردید. اما سال ۱٣۶۰و دغدغه جوانان زندانی اورا دوباره با مادران و زنان جوانی ییوند داد که پشت در زندان ها دربه در شده و یا عزیزشان کشته شده بودند. از ان سال &quot;مادر محسنی&quot; خانه به خانه به دیدار بازماندگان کشته ها برای تسلی خاطر شتافت. سال ۱٣۶٣ پسر کوچکش مجتبی را در اصفهان زندانی کردند. مادر این بار اما بی قرار و بیمناک بود، از شیوه زندانبانان می هراسید. مادر یک پا در تهران و یک پا در اصفهان داشت. در کشتار تابستان سیاه سال ۱٣۶۷ مادر هم به خیل مادران از عزیز از دست داده خاوران پیوست و دردمند و نالان با مادران دیگر در خاوران گرد هم امدند و هنوز در آرزوی آن بود که بداند فرزندانش – همه ی فرزندانش – در کجا دفنند، چرا و کجا کشته شدند و وصیت نامه شان چه بوده است.&lt;BR&gt;&quot;مادر محسنی&quot; به اجبار به خارج از کشور کوچ نمود. اما در غربت همواره یاد همه فرزندان کشته شده اش را با خود همراه داشت. وی خود را، فقط مادر مجتبی نمی دانست او،سوگوار صدها فرزند از دست رفته ایران زمین بود. بسیاری از زنده مانده گان آن تابستان شوم وی را مادر خویش میپندارند. مادر با یاد آنها به زندگیش معنایی دوباره می بخشید.در تبعید با - کمک مادران خاوران،- به منظور کمک به فرزندان زنده مانده گان ۶۷ به جع اوری کمک مالی برای فرزندان آنان پرداخت پی گیرانه این کار را تا اواخر عمرش ادامه داد.&lt;BR&gt;مادر، از معدود مادرانی بود که با دید زنان سنتی مرسوم امروزین جامعه ما، به زندگی زنان دیگر نمی نگریست. او دوست همراه زنان ضربه دیده دور و برش بود. هشدارهایش برای زنان جوان نه در تداوم سنت گرایی بلکه در جهت اگاهی از خطری بود که می توانست زن را در چارچوب هایش اسیر خود کند. او در دوستی با نسل دیگر پیش قدم بود، می توانستی پای صحبت - او با معلوماتی که از زندگی و مطالعاتش نشئت می گرفت- ساعتها به بحث و تبادل نظر بنشینی. در حین گفتگو او احساس مادرانه اش را نثارت می کرد، می توانستی به او دل ببندی. و به حرف و حدیث روز و روزگار حال و گذشته بپردازی.&lt;BR&gt;&quot;مادر محسنی&quot; جوانی و عمرش را صرف مبارزه و عدالت خواهی برای زندانیان و بازمانده های کشته شدگان کرد و همه ارزویش آن بود تا محاکمه قاتلان فرزندان ایران زمین را به چشم ببیند. اما بی شک راه سبز و صلح آمیز او را ما مانده گان، مادر نداها و سهراب ها، با هم به انجام خواهیم رساند.&lt;BR&gt;«مادر محسنی» رفت! اما، ما همه هستیم، پی گیر درد مشترک.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بادش همواره گرامی&lt;BR&gt;عفت ماهباز لندن&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زیر نویس&lt;BR&gt;راضیه شعبانی اولین و شاید تنها زندانی زن سیاسی از سال ١٣٢٥ تا ١٣٣١ در زندان زنان عادی تهران است. راضیه در بهمن ماه ١٣٢٥ در تهران بار دیگر بازداشت می گردد و تا اسفندماه ١٣٣١ در زندان های تهران و تبریز بسر می برد. اتهام او همکاری با فرقه دمکرات آذربایجان بود. او در دادگاه تبریز ابتدا به دو سال و دوباره در دادگاه تهران ابتدا به چهار سال و سپس به ٥ سال محکوم می گردد. راضیه هنگام دستگیری دو ماهه باردار بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مادران عزادار در ایران، مادر سهراب ها و نداها هر هفته روزهای شنبه شش تا هفت بعد از طهر در پارک ها تمع کرده و شمع می افروزند آخرین جمع آنان در هفته گزشته بیش از ۲۵۰ نفر شرکت داشتند&lt;BR&gt;http://hambastegi-madaran.blogspot.com/ همبستگی زنان شهر کلن / آلمان با مادران عزادار در ایران&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 23:38:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سهیلا قدیری،سخنم با توست ای سهراب عزیز </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>  
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=5&gt;سخنم با توست ای سهراب عزیز&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;صبح معمولی بود&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; می شنیدم صدایت را،از توی نوار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&quot;زندگی رسم خوشایندی است&quot;&lt;B&gt;*&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i38.tinypic.com/2vwv24y.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ناگهان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چشم هایم تر شد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سهیلا بر دارشد با 5 نفر در صبح زود امروز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دیروز بهنود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فردا 80 زن و مرد دیگر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;زندگی جذبه دستی است که می چیند*&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; زندگی را!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &quot;چشمها را باید شست؟/ جور دیگر باید دید*&quot; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; اما کوران کر شده اند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ماران تشنه خون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;واژهایم همه بارانند، باران بهار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اشکهایم باران&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سیل برده است مرا &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;تب دارم و بد می گویم به مهتاب عزیز&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;با همه بد شده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;آخر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سهیلا هم از جنس تو بود &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;پدرم باران است، مادرم سنگ&quot;**&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;هيچ كس &quot;** و.تنهایم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;روي سنگ و زير باران**&quot; رشد کردم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;تن فروختم در خیابان&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;از شما می پرسد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&quot;فرزند مردي معتاد و زني هرجایی**&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می تواند باشد ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;تا ببیند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زندگی، رسم خوشایندش را ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در این بیغوله &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زندگی حس غریبی است که یک مهاجر دارد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;با اعدام سهیلا های جوان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;هر لحطه روز ویران شده ایی، بی تردید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می روی بر سر دار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می میری تنها وغریب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;یکشنبه یا چهارشنبه های سرد اوین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چشمها نگشوده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می شماری میله بالا را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در، سلول اوین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پشت خاک، شیشه تار &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ساعت دانشگاه ، می نوازد از دور&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دینگ و دانگ،دینگ و دانگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چهار ضربه صدا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; چهارشنبه سحر&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چهار مردجوان و یک زن&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;پر تمنا لرزان، پا نهادند بر تپه های خون هزار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می گشایند پرواز بر سر داراوین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; قلدران خشمگین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;می زنند تیر بر سینه من &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;صدا می زنم آی آی ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سهراب سپهری،کجارفتی آی  ؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; بنگر زندگی ویران را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; سیل اشک، برده همه مردم شهر در باران &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;همه از تو می پرسند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ایا می شناسی تو هنوز&quot;زندگی رسم خوشایندی &quot; را؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;همه تب دارند و بد می گویند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;به خورشید و به مهتاب و همه&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;عفت ماهباز ،لندن&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;21 اکتبر&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com&lt;/B&gt;&lt;B&gt;/&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;زیر نویس&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;*&lt;/B&gt;&lt;B&gt;شعرسهراب در گیومه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دوشعر از سهراب &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زندگی رسم خوشایندی است&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;پرشی دارد اندازه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;عشق&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی جذبه دستی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است که می چیند&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی بعد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;درخت است به چشم حشره&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی تجربه شب پره در تاریکی است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی حس غریبی است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;که یک مرغ مهاجر دارد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی سوت قطاری است که درخواب پلی می پیچد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دیدن یک باغچه از شیشه مسدود هواپیماست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;خبر رفتن موشک به فضا&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;لمس تنهایی&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;ماه&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;فکر بوییدن گل در کره ای دیگر&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی شستن یک بشقاب است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی یافتن&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سکه دهشاهی در جوی خیابان است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی مجذور اینه است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی گل به توان ابدیت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;زندگی هندسه ساده و یکسان نفسهاست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;هر کجا هستم، باشم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;آسمان مال من است&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من نمی دانم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است، کبوتر زیباست&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;گل&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شبدر چه کم از لاله ی قرمز دارد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;واژه&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;را باید شست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;چترها را باید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زیر باران باید رفت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;با همه مردم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;شهر زیر باران باید رفت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دوست را، زیر باران باید دید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;عشق را، زیر باران باید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;جست&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زیر باران باید با زن خوابید&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زیر باران باید بازی کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;زیر باران باید&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;زندگی تر شدن پی در پی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;زندگی آب تنی کردن در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;حوضچه ی اکنون است&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کار ما شاید این است&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;که&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در افسون گل سرخ شناور باشیم&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کار کا شاید این است&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;که میان گل نیلوفر&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;وقرن&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;پی آواز حقیقت بدویم&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;سهراب سپهری&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;&quot; &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;** &lt;B&gt;حرف های سهیلا در دادگا در &lt;/B&gt;&lt;B&gt;مردادماه سال 86 در روزنامه ها در &quot;گیومه&quot;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;امروز صبح شعر سهراب را با صدای خودش می شنیدم . خبر اعدام 5 نفر را خواندم &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;سهيلا قديری زن &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۳۰&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ساله ای که به اتهام قتل فرزند پنج روزه اش به اعدام محکوم شده بود سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين حلق آويز شداو متهم بود که در &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۲۷&lt;/B&gt;&lt;B&gt; شهريور سال &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۸۵&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; کودک پنج روه اش را در خيابان فرمانيه تهران کشته است.&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;داستان زندگي پردرد سهيلا مردادماه سال 86 در روزنامه ها&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;چاپ شد. در آن روز سهيلا كه خسته از زندگي پشت تريبون دادگاه قرار گرفته بود آنچنان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از رنج هايش سخن گفت كه حاضران را به گريه واداشت. سهيلا در جلسه محاكمه اش گفت؛ من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سهيلا قديري 28ساله هستم. هيچ كس را ندارم. پدرم باران است و مادرم سنگ چرا كه من&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روي سنگ و زير باران بزرگ شده ام. زندگي ام را در خيابان گذراندم. من يك زن تن فروش&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نبودم. سختي هاي زندگي من را به اين روز انداخت&lt;/B&gt;&lt;B&gt;.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با پسري&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آشنا شدم. او به من ابراز علاقه مي كرد و مي گفت قصد ازدواج دارد. از ترس دايي هايم&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;با آن پسر به تهران فرار كردم. قرار بود با هم ازدواج كنيم. دو ماه كه از سفرمان به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;تهران گذشت آن پسر من را رها كرد&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;راه بازگشت به خانه نداشتم. قطعاً&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خانواده ام مرا مي كشتند. در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;A href=&quot;http://7tir.info/index&quot;&gt;تهران&lt;/A&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;آواره و سرگردان ماندم. جايي نداشتم&lt;/B&gt;&lt;B&gt;. &lt;/B&gt;&lt;B&gt;غذايي نداشتم. دختري 14ساله و حيران و سرگردان بودم. من فرزندم را كشتم چون سرنوشتي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بهتر از من در انتظارش نبود. هيچ كدام از كساني كه در جلسه محاكمه من نشسته اند نمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دانند تحمل سرماي زير صفر دي ماه آن هم نيمه شب و بدون لباس كافي يعني چه. مجبور&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;بودم به خاطر يك لقمه نان تن به خواسته كثيف كساني بدهم كه به من به چشم يك حيوان&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;نگاه مي كردند. من را به خانه مي بردند، مشروب مي خوراندند و مورد آزار قرار مي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دادند. چرا فرزند من بايد زنده مي ماند؛ فرزند مردي معتاد و زني ولگرد، آيا او&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روزهايي بهتر از روزهاي زندگي من مي داشت؟ پدر اين بچه مردي معتاد بود كه من را در&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;خانه اش پناه داد. بعد از چند ماه زندگي در حالي كه مي دانستم او همسر و فرزند دارد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;از آن مرد باردار شدم. نمي خواستم در آن زندگي بمانم. مجبور بودم هر روز بساط مواد&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;را برايش آماده كنم. در حالي كه باردار بودم از خانه فرار كردم. آوارگي و سرگرداني&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;سهم من از زندگي بود تا اينكه ماموران مرا به جرم ولگردي دستگير كردند. بعد از چند&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;روز به بهزيستي منتقل شدم. دوران بارداري را با سختي گذراندم. زماني كه فرزندم به&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دنيا آمد به مددكاران گفتم او را از من دور كنيد. اما نكردند و من هم يك روز او را&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;به قتل رساندم و تكه تكه اش كردم. سهيلا به درخواست دادستان در دادگاه به قصاص&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;محكوم شد. چند ماه بعد وكيل مدافع سهيلا مردي را كه اين زن از او باردار شده بود،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;پيدا و وي از سهيلا اعلام گذشت كرد. مينا جعفري وكيل مدافع سهيلا در اين مورد گفت؛&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;دادستان اين راي را نپذيرفت و اعلام كرد چون سهيلا با مردان زيادي رابطه داشته،&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;معلوم نيست ادعاي اين مرد در مورد اينكه پدر كودك است يا نه درست است. بنابراين نمي&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;توان ادعاي او را پذيرفت. ما اعتراض كرديم &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;به گفته مينا جعفری وکيل سهيلا در لايحه تجديدنظرخواهی با تاکيد براينکه سهيلا پس از زايمان دچار جنون پس از زايمان شده بود اما پزشکی قانونی سلامت عقل وی را تائيد کرد. &lt;BR&gt;اعدام سهيلا قديری با شکايت و درخواست دادستانی تهران و در حالی صورت گرفت که مردی که خود را پدر نوزاد مقتول می دانست پس از مراجعه به دادگاه با اعلام رضايت خواستار جلوگيری از اعدام اين زن جوان شده بود.&lt;BR&gt;علاوه بر سهيلا، چهار نفر ديگر نيز سحرگاه چهارشنبه در زندان اوين اعدام شدند که منابع غير رسمی اسامی دو تن از آن ها را محمد حسن بری &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۲۵&lt;/B&gt;&lt;B&gt; ساله وعلی علمی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۳۵&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt; ساله معرفی کرده و اتهام آن ها را قتل عنوان کردند.اسامی دو تن ديگر از اعدام شدگان سحرگاه چهارشنبه در اوينتاکنون اعلام نشده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;B&gt;۰&lt;/B&gt;&lt;B&gt;سیزده&lt;/B&gt;&lt;B&gt; نوجوان ایرانی در معرض اعدام»&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;مهلت يک ماهه برای جلب رضايت خانواده مقتول و تعويق اعدام صفر انگوتی پس از آن صورت گرفت که سحرگاه چهارشنبه شماری از فعالان اجتماعی و از جمله محمد مصطفايی وکيل وی در مقابل زندان اوين برای متوقف کردن حکم اعدام وی حاضر شدند.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;صفر انگوتی، بیست ساله که در سن هفده سالگی در جریان یک نزاع خیابانی فرد دیگری را به قتل رسانده بود، از تعویق حکم اعدام این فرد به مدت یک ماه خبر داد. &lt;BR&gt;محمد مصطفایی، وکیل صفر انگوتی، در مطلب کوتاهی در وبلاگ خود نوشته است که به خانواده صفر انگوتی یک ماه مهلت داده شده است تا رضایت مقتول را اخذ کند. &lt;BR&gt;آقای مصطفایی در همین مطلب گفته است که افراد بسیاری برای قانع کردن خانواده مقتول به خودداری از اجرای حکم در برابر زندان اوین گرد آمده بودند &lt;BR&gt;همزمان روزنامه اعتماد در شماره روز چهارشنبه خبر داد که محمدرضا حدادی و امير امراللهی نيز قرار است صبح چهارشنبه در زندان عادل آباد شيراز اعدام شوند. اين دو نيز زمانی که کمتر از ۱۸ سال داشتند در نزاع مرتکب قتل شده اند.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.radiofarda.com/content/f3_execution_Iran/1855726.html&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;کمپين بين المللی حقوق بشر در ايران&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt; نيز دوشنبه گذشته با انتشار بيانيه ای خواستار توقف اعدام قريب الوقوع محمد رضا حدادی، صفر انگوتی، و امير امرالهی سه محکوم به اعدام نوجوان شد و از جامعه بين المللی درخواست کرد که موج اعدام نوجوانان بزهکار در ايران را به شدت محکوم کند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 02:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیدن آسمان آبی بدون سقف ،بهنود شجاعی</title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P class=titleline lang=fa&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0000cc&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;دیدن آسمان آبی بدون سقف &lt;!-- first title --&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P class=authorName style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;FONT face=Arial color=#33cc99 size=4&gt;برای اینکه جان بهنود دیگری را نستانند چه باید کرد؟! به اکرم بیندیشیم. مرگ دور سرش میچرخد و دخترش در خانه منتظر اوست&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;saveakram.blogspot.com/    برای نجات اکرم اقدام کنید&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;• چه روز سختی بود امروز. درست مثل روز مرگ ندا بر سنگفرش خیابان درست مثل روز&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/e9dpbn.jpg&quot; align=left border=0&gt; خبر مرگ سهراب و ضجه های پروین. درست مثل خبر اعدام عزیزانت در تابستان و پائیز. مرگ بهنود شجاعی پسر ۲۱ ساله ویران می کند دوباره جهان ویران شده انسان ایرانی را ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=date dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; چه روز سختی بود امروز. درست مثل روز مرگ ندا بر سنگفرش خیابان درست مثل روز خبر مرگ سهراب و ضجه های پروین. درست مثل خبر اعدام عزیزانت در تابستان و پائیز. مرگ بهنود شجاعی پسر 21 ساله ویران می کند دوباره جهان ویران شده انسان ایرانی را. &lt;BR&gt;چشمهای زیبای بهنود همه غصه های عالم را به رویت می گشاید جوانی و معصومیتش تاب دیدن می خواهد. چشمهای زیبای پسرک جوان، عاشقی نکرد. مهری ندید. کسی در گوشش پچ پچه های عشق نگفت. دوستت دارم، نشنید. چشم باز نکرده به جهان عشق، قاتل نامیدنش. پسری که همه ارزویش خلاصه می شد در دیدن آسمان ابی بدون سقف خارج از زندان. ورفتن بر سر مزار مادر. مادری که او را در 12 سالگی از دست داده بود.&lt;BR&gt;بهنود شجاعی در ۱۷ سالگی در جریان یک نزاع خیابانی در تهران با دوستش احسان درگیر می شود و با شیشه ضربه ای به سینه احسان وارد می کند و اینگونه مرتکب قتلی ناخواسته می گردد. پس از گذراندن حدود سه سال در زندان امروز در روز جهانی لغو اعدام و در روز تولدش به دار آویخته می شود. صدور و اجرای حکم اعدام برای مجرمان زیر ۱۸ سال خلاف کنوانسیون حقوق کودک است. ایران از امضاکنندگان این میثاق جهانی است، اما با این وجود، ایران جزو کشورهای انگشت شماری است که نوجوانان در آن در معرض خطر اعدام قرار دارند و تنها کشوری در جهان است که در سال ۲۰۰۸ میلادی اقدام به اعدام یک مجرم صغیر کرده است با اعدام بهنود شجاعی این تعداد، به دو نفر افزایش یافت.&lt;BR&gt;دیروز 18 مهر مادران جان باختگان، ندا آقاسلطان، پروین اعرابی مادر سهراب و مادران دیگر زندانیان با مردم مهربان ساعتها تا پای سحر هنگام مرگ بهنود، در پشت درهای اوین ماندند با خانواده مقتول حرف زدندند تا شاید رضایت اولیا را بگیرند تا بهنود زنده بماند. زنده نماند. قوه قضائیه با پیش انداختن این قتل ها می خواهد انچه را بر مردم در این سه ماهه اورده اند را در غبار بپوشاند و رعب و ترس را دوباره در جامعه حاکم کنند. غافل از اینکه مادران کشتگان اخیر چگونه پای فشردند برای زنده گانی این جوان. ما شاهدان درس های بزگ انسانی این مادران می شویم. &lt;BR&gt;بهنود در دقایق آخرحیات می خواهم زنده بمانم را فریاد کرد. روی پای مادر مقتول ضجه زد، التماس کرد، می خواهم زنده بمانم، مرا ببخش. &lt;BR&gt;خواهر مقتول هم روی پای مادرش افتاد تا جلوی فاجعه را بگیرد تا نگذارد بهنود اعدام شود. برادر مقتول در لحظه های آخر رضایت داد و پدر هیچ نگفت. ساکت ماند.&lt;BR&gt;تراژدی دردناک و تکان دهنده ترین لحظه، لحظه ایی است که مادر مقتول بی اعتنا به همه این التماس ها، با یک نه محکم، صندلی را از زیر پای بهنود کشید. بهنود در هوا رها شد. با طناب دور گردنش؟! جهان به پایان رسید. نرسید؟&lt;BR&gt;برای اینکه جان بهنود دیگری را نستانند چه باید کرد؟! به اکرم بیندیشیم. مرگ دور سرش میچرخد و دخترش در خانه منتظر اوست.&lt;BR&gt;امروز از درد خون گریستیم&lt;BR&gt;هنگام سحر &lt;BR&gt;چارپایه ویران &lt;BR&gt;با طناب دار&lt;BR&gt;در گردن جوان&lt;BR&gt;مادر مقتول با خشم و خون &lt;BR&gt;کشید&lt;BR&gt;با دست خویش چارپایه را &lt;BR&gt;جهان بهنود ویران شد&lt;BR&gt;در زیر پا&lt;BR&gt;ویران &lt;BR&gt;کاش می توانستیم &lt;BR&gt;با مشت قلبهایمان را در چنگ &lt;BR&gt;بفشاریم &lt;BR&gt;شاید &lt;BR&gt;جان ستانان اعدام را بس کنند&lt;BR&gt;بس &lt;BR&gt;طناب دار حق هیچکس نیست &lt;BR&gt;هیچکس، حتی تو &lt;BR&gt;ای قاتل&lt;BR&gt;توئی&lt;BR&gt;که با دستانت در هوا&lt;BR&gt;حکم مرگ صادر کرده ایی&lt;BR&gt;برای همه&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عفت ماهباز، لندن&lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/&lt;BR&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زیر نویس&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;http://saveakram.blogspot.com/    برای نجات اکرم اقدام کنید&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://efatmahbaz.blogfa.com/8702.aspx&quot;&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/8702.aspx&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;بهنود شجاعی ساعت 5:30 بامداد در روز 19 مهر ماه اعدام شد.در روز جهانی مبارزه با اعدام بهنود شجاعی نوجوان زیر 18 سال اعدام شد &lt;BR&gt;بهنود گفت: آرزو دارم آسمان را خارج از زندان ببینم&lt;BR&gt;. مادرم سال هاست ندیدمش. وقتی 12 ساله بودم بیماری دیابت گرفت. بعد از دو سال نابینا شد و مرد. نه فقط شب های اجرای حکم، هر شب این آرزو را دارم. دلم می خواهد خدا یه رحمی به دل شاکی بیندازد تا من باز بتوانم سر مزار مادرم بروم. &lt;BR&gt;http://zananeha.com/archives/2009-10/002719.html&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;نامه بهنود از زندان&lt;BR&gt;بنام خداوند بخشنده مهربان&lt;BR&gt;ایکاش باد صدایم را می برد&lt;BR&gt;ایکاش گنجشکانی که از بالای دیوار بلند زندان رد می شوند حرفهایم را می شنیدند و بر ایوان خانه شما می نشستند و برایتان بازگو می کردند.&lt;BR&gt;بچه ای بودم تا چشم باز کردم مادرم رفت و فرشته نجاتم مرا تنها گذاشت.&lt;BR&gt;هیچگاه فکر نمی کردم بی مادری اینقدر سخت باشد.&lt;BR&gt;بیش از سه سال است که در کنج زندان نشسته ام و تمام خاطرات زندگی ام در یک روز خلاصه شده .&lt;BR&gt;سه سال است در یک روز زندگی می کنم. سه سال دائم مسیری را که آن روز رفتم می روم و هر چه تلاش می کنم که برگردم نمی شود.&lt;BR&gt;در خودم فرو می روم،در خودم فریاد می زنم ،بخدا نمی خواستم چنین شود،ای خدا چرا چرا اینطور شد.&lt;BR&gt;چرا تا آخرین لحظه عمرم شرمسار کسانی هستم که هنوز نتوانستم با آنها سخن بگویم و بیان کنم که این بهنود آن موقع نفهمید چه شد. ولی امروز با تمام وجود از آنچه شده پشیمان است و هر روز سر بر خاک می ساید و هر روز از خدا تقاضای بخشش می کند.&lt;BR&gt;من در طی این سالها بارها و بارها در یک روز زندگی کردم و آنهم بدترین روز زندگی ام.&lt;BR&gt;بارها و بارها مرده ام ولی باز نفس کشیدم و باز در انتظار مردن دوباره.&lt;BR&gt;بخدا هیچکس نمی داند سنگینی این بار چیست؟&lt;BR&gt;همانگونه که هیچکس نمی داند داغ فرزند چیست؟&lt;BR&gt;من شرمنده ای ابدی هستم که انسانی را، جوانی را، عزیزی را ،و ….. آه چه بگویم.&lt;BR&gt;ایکاش نمی رفتم،ایکاش …&lt;BR&gt;دو بار مرا برای اجرای قصاص به سلول انفرادی بردند ، شبهای تلخ و سرد و سنگینی بود&lt;BR&gt;نمی دانم چه بگویم هزاران بار مردم. می خواستم گریه کنم، اشکی نبود. می خواستم ناله کنم، صدایی دروجودم باقی نبود.&lt;BR&gt;می خواستم در تنهایی مادرم را در آغوش بکشم و اشک بریزم ولی جز دیوار سفید و آهن سرد هیچ چیز نبود.&lt;BR&gt;به آخر عمری رسیدم که هیچ چیز جز تلخی از آن ندیده بودم و در پایانش جز بار شرمندگی و پشیمانی چیز دیگری برایم باقی نمانده بود.&lt;BR&gt;زندانبان کلید را گرداند و گفت بر خیز وقت رفتن است.&lt;BR&gt;صدای کلید قلبم را لرزاند بیاد درد جانکاه شما افتادم،زمانی که فرزندتان را دیدید.&lt;BR&gt;مرا به محوطه زندان بردند تمام زندگیم در همین دقایق جلو چشمم گذشت و یاد فرزند شما افتادم که او هم چون من آرزوهای فراوانی داشت.&lt;BR&gt;زمانی که در پای چوبه دار به من گفتند،یک ماه فرصت داری تا رضایت بگیری با دیدن برادر آن مرحوم احسان عرق سرد خجالت بر پیشانیم نشست. مرا به زندان برگرداندند.&lt;BR&gt;در سلولم بغضم ترکید. خدایا خدایا چگونه به آنها بگویم شرمنده ام، شرمسارم&lt;BR&gt;شب با مادرم نجوا می کردم، مادر کجا رفتی؟چرا زود مرا تنها گذاشتی؟&lt;BR&gt;اگر تو بودی چه ها نمیشد،ایکاش بودی،ایکاش به در خانه آنها می رفتی، ایکاش از آنان می خواستی در حق من بزرگی کنند، ایکاش از آنان می خواستی که این افتاده بر زمین ندامت و پشیمانی را در دست بگیرند و ایکاش …. ایکاش مادر،مادرم،اگر تو در کنارم بودی ،هرگز این اتفاق برایم رخ نمی داد.&lt;BR&gt;مادر در آن دیاری که هستی به دیدار احسان برو،تو در آنجا برایش مادری کن،من شرمنده اویم و می دانم درد بی مادری چیست.&lt;BR&gt;خداوند مهر و محبت خود را در پدران و مادران ودیعه گذاشت و محبت والدین محبت خدایست .می دانم شما با مهر ترین و با مهربان ترین ها هستید و مهری که به فرزند عزیز از دست رفته خود دارید در دیگری بار بر من گشوده است.&lt;BR&gt;شاید این آخرین نامه من باشد و نمی دانم که به دست مهربان شما خواهد رسید یانه؟&lt;BR&gt;اما تقاضا می کنم بدانید بهنود که سه سال است در تمام لحظات زندگی خود آرزو می کند تا شما را ببیند و به پایتان بیفتد و بگوید، بخدا آنچه گذاشت در فهمم نبود، بخدا نفهمیدم چه شد؟ بخدا شرمنده ام.&lt;BR&gt;شما هرچه بگوئید هر چه بخواهید حق دارید.&lt;BR&gt;ایکاش گرمی مهر و نور محبت شما ذره ای بر من یخ کرده بتابد، ایکاش مرا ببخشید.&lt;BR&gt;شرمنده روی شما&lt;BR&gt;بهنود شجاعی &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;A href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24415&quot;&gt;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=24415&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 06:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شام آخر، به یاد هم بندان مجاهدم </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-107.aspx</link>
<description>&lt;P class=titleline lang=fa align=center&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;... &lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;شام آخر، ماست و خیار &lt;!-- first title --&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;SPAN class=thirdlink&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;به یاد هم بندان مجاهدم - من از یادت نمی کاهم &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/33ww491.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;!-- third title --&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; COLOR: blue&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#000099 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&quot;فروزان عبدی پیربازاری&quot; دانشجوی دانشگاه و از اعضای تیم ملی والیبال زنان ایران&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;• . &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اکثرشان -نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ ابسیاری را سال ۱۳۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;...&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i25.tinypic.com/ifschg.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i27.tinypic.com/2q0rt4z.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/2hds413.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i29.tinypic.com/358x5c2.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/68zepy.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=date dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;عکس ها از راست به چپ عبارتند از :سهیلا رحیمی - مهری کریمیان - مریم گل زاده غفوری - مهری رحیمی- شورانگیز کریمیان&lt;/FONT&gt;                                                                                                                                                                     &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نفس که نه، درد می کشیدیم .شش ماه اشک ماتم و آه. همه زندانیان روزهای سخت و دشواری را می گذراندند. چند ماهی بود در بند عمومی سالن سه آموزشگاه حدوا ۲۵۰ نفری بودیم ٬ چهل نفر از هم بندانم از گروه مجاهدین بودند. با وجودیکه این افراد به دلیل حکم آیت الله منتظری - از اواخر ۱٣۶٣ حکم اعدام زنان لغو شد و این عده از زنان و دختران جوان که شکجنه های سخت را متحمل شده بودند از تیغ مرگ جسته بودند - اما مسولین زندان مجاهدین را در فاصله ۱٣۶۶ تا ۶۷ بویژه در سه ماهه بهار به بازجویی می بردند و در هر بازجویی آنها را به اعدام تهدید می کردند. زندان بانان از اینکه دستشان بسته است و زنان را نمی توانند اعدام کنند نفرتشان را با خشونت های فیزیکی و کلامی در شلاق و شکنجه، با نامیدن ملحد و کمونیست و یا انواع تهمت های دیگر نشان می دادند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اعدام‌های ۱٣۶۷ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چهارم مردادماه حوالی ظهر بود که پاسداران بند اعلام کردند: با حجاب کامل. برای سرشماری یا در واقع بازجویی به بند ‌آمدند. سه نفر بودند. آن‌ها اتاق به اتاق از تمام زندانیان نام و نام خانوادگی، وابستگی سیاسی و حکم‌شان را پرسیدند. آیا نماز می‌خوانید؟ آیا گروهتان را قبول دارید؟ و سرانجام: آیا انزجار می‌دهید؟ &lt;BR&gt;بازجویی همگانی به این‌ روش تا آن‌موقع در زندان مرسوم نبود. اکثرا زن های چپ‌ (هواداران خط سه، راه کارگر، فدائیان - اقلیت، اکثریت و ۱۶ آذر- حزب توده، رنجبران ) در بند سالن سه آموزشگاه ، تا آن تاریخ، جزو سر موضع های زندان بودند و انزجار نمی‌دادند. آنها در پاسخ به پرسش &quot;اتهام&quot;، نام گروه خود را کامل ذکر می نمودند. زنان چپ‌ سالن سه آموزشگاه نماز نمی‌خواندند. اگرچه چند نفر از آن‌ها قبلاً در بندهایی زندگی کرده بودند اجبارا به‌دلایل مختلف نماز خواندند. اما آن روز پاسخ اکثر زندانیان چپ به سوال آیا نماز می خوانید؟ نه بود. آنها همچنین گفتند از گروه فکری خود، حاضر به انزجار نیستند. مجاهدین معمولا - تا قبل از آن روز- زمانی که از انها پرسیده می‌شد اتهام؟ پاسخ می دادند: منافق. اما آن روز انگار داستان حکایت دیگری داشت. تقریباً همگی در پاسخ به پرسش &quot;اتهام&quot;؟ پاسخ دادند: مجاهد. نگاه تیز و برنده‌ی‌ بازجویان به آن‌ها شرربار و پر نفرت شد. &lt;BR&gt;این پرسش و پاسخ بیش از حد نگران‌مان کرد. آیا مجاهدین در لحظه پاسخ این پرسش پی‌آمد آن‌را پیش‌بینی می‌کردند؟ آیا در آن زمان نسبت به عملیات در پیش، فروغ جاویدان بیش از حد خوش‌بینی نداشتند؟ بی‌گمان این‌گونه بود. آنها رقص‌کنان به استقبال مرگ شتافتند. شاید به گوش‌شان رسیده بود که حمله‌ای در راه است. اکثر آن‌ها موهای سر‌شان را دوسانتی کوتاه کرده بودند. این به معنی آن بود که آن‌ها خود را برای شرایط دشوارتری آماده کرده بودند. آیا فکر می‌کردند رهبران پیروزشان در زندان را برایشان خواهند گشود؟ یا پیش‌بینی می‌کردند اعدام خواهند شد؟ چرا موهایشان را کوتاه کرده بودند؟ &lt;BR&gt;شاید آری و شاید نه! چند هفته پیش‌تر فریده - هوادار مجاهدین- از بازجویی به بند بازگشت با خنده و شوخی برای دوستانش تعریف ‌کرد بازجو به او چه گفته: «مطمئن باش که نمی‌ذارم زنده بمونی؟» لحن تمسخرآمیز دختر و خنده اش نسبت به این گفته خشونت بار مرا نگران و متعجب کرد. آیا فکر می کردند آنها نمی توانند به این کار دست بزنند؟ &lt;BR&gt;بعد از رفتن بازجویان، بین ما ولوله افتاد. دلشوره و آشوب داشتیم .چه پیش خواهد آمد؟ چه در انتظار ماست؟ &lt;BR&gt;ساعت ده شب همان‌روز، سه نفر از مجاهدین بند ما را صدا زدند. هما، مریم غفوری و... همه‌ی بند نگران‌شان بودند. دوستانشان با آن‌ها وداع کردند. هیچ‌کدام نمی‌دانستیم آن‌ها را کجا می‌برند. بازجویی؟ شکنجه یا اعدام؟ با نگرانی در راهروی بند برای خداحافظی ایستاده بودیم. می‌دانستیم که این‌بار با همیشه فرق خواهد داشت. زندانبانان آن سه را بردند و در را پشت سرشان بستند. مجاهدین با نگرانی با هم پچ‌پچ ‌کردند. فردا در بین زندانیان این زمزمه بود که آن سه را سحرگاه دیشب اعدام کرده‌اند. بعضی گفتند آن‌ها را به زندان سه هزار برده‌اند. بعضی هم گفتند بردنشان دوباره زیر شکنجه. برخی هم هنوز امیدوار بودند که باز خواهند گشت. فردا شب چند نفر دیگر را بردند. باز هم ناباورانه خداحافظی کردیم. آن شب یکی از آن‌ها به بند بازگشت. دقایقی نگذشته بود که حس کردیم مجاهدین دگرگون شدند. روز آخر در اتاق ۱۱۱ مهری تعریف کرد چه شنیده بودند: او گفت چنان‌چه فردی در ورقه‌ی بازجویی خود را مجاهد معرفی کند حتما حکمش اعدام است. &lt;BR&gt;بی‌شک بازگشت آن‌ روز یکی از بچه‌های مجاهد از دادگاه هم اتفاقی نبود. زندانبانان با این شیوه، اخبار ناگوار و ترس‌آور را به بند منتقل ‌کردند. این‌گونه ترس و وحشت را افزایش ‌دادند. &lt;BR&gt;عصر چهارم مرداد ماه بود. هنوز تلویزیون داشتیم. اخبار تلویزیون جمهوری اسلامی ‌گفت: &lt;BR&gt;مجاهدین به مرزهای ایران حمله کرده‌اند. آن‌ها از مرز شاه‌آباد وارد کرمانشاه شده‌اند. در پایان خبرها اعلام کرد: «همه‌شان را به درک واصل نمودیم». تلویزیون فیلمی نشان ‌داد از وقایع و چگونگی حمله مجاهدین به غرب. اجساد مجاهدین روی زمین انباشته شده بود. &lt;BR&gt;تلویزیون هنوز روشن بود پاسدارها داخل بند شدند. در همان لحظه تلویزیون را بردند. از فردای آن روز دیگربه ما روزنامه ندادند. نماز جمعه از رادیو پخش شد. آیت‌الله موسوی اردبیلی امام جمعه بود. در نمازجمعه شعارهای «مرگ بر منافق ـ مرگ بر منافق» و شعار «زندانی منافق اعدام باید گردد» تن را می‌لرزاند. &lt;BR&gt;با تلاش‌های آقای منتظری زنان زندانی سیاسی را از سال ۱٣۶۴ تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. اما آن روز در خطبه‌ی نماز جمعه از حرف‌های آیت‌الله موسوی اردبیلی این‌گونه استباط می شد کرد، حکم ویژه‌ای برای اعدام زنان مجاهد از آیت‌الله خمینی گرفته‌اند. ما در آن لحظات مطمئن شدیم افرادی را که از بند برده‌اند اعدام کرده‌اند. &lt;BR&gt;غروب چهارم مردادماه، سکوت رعب‌انگیز و غمباری در بند حاکم بود. زندانیان گرفته و خسته بودند. هرکس تلاش می نمود تا در درد و غم غرق نشود. &lt;BR&gt;به این در و ان در می زدم تا اندکی از ان غم خلاصی یابم. هنوزاز نوزده نفر بچه‌های مجاهد اتاقمان (۱۱٣) کسی را نبرده بودند، اما در ان لحظه اتاق خلوت بود. پشت پنجره رفتم. در فاصله‌ی میان نرده‌های آهنی و شیشه فریاد کشیدم: چمخاله... موج موج، دریا به ساحل خورد. انگار صدایش را می شنیدم. چمخاله. این ساحل زیبای شمال را خیلی ها می شناختند و برخی چون من با آن پیوند احساسی داشتند. روزهای خوشی را کنار همسرم در چمخاله گذرانده بودم. می دانستم چمخاله تنها یک ساحل شنی اشنا برای زندانیانی که برخی شان را از نزدیک می شناختم نبود. انگار با فریادم بار همه خاطرات را در موج هایش رها کردم و به دست باد سپردم تا پیام مرا به دیگر زندانیان در سلول های اسایشگاه برساند. آنها روزهای سختی را می گذراندند با شور و عشق فریاد زدم: چمخاله... چمخاله…. چمخاله. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ماست و خیارها &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;غروب هفتم مرداد سال ۱٣۶۷، روز گرمی بود. شام بند را داده بودند. ماست و خیار با کشمش‌های درشت. اکثر بچه‌ها این شام ساده را دوست داشتند. کارگرهای اتاق‌ها، سفره را آماده کرده بودند ناگهان آخرین سری بچه‌های مجاهد را که اکثر آن‌ها در اتاق ۱۱۱ ساکن بودند، صدا کردند. &lt;BR&gt;اتاق ۱۱۱ را دوست داشتم. درآن اتاق اجازه داشتم از پشت پنجره اش، دانشگاه ملی و مردم در حال گذر را نگاه کنم. در این اتاق بچه‌های اکثریت و مجاهد با هم زندگی می‌کردند؛ از جمله سهیلا درویش کهن* (اکثریتی) هم در آن اتاق زندگی می‌کرد (سهیلا در سال ۶۷ زیر شکنجه نماز کشته شد... زندابانان به خانواده اش گفتند خودکشی کرده است). با چشمی گریان با آن‌بچه های مجاهد روبوسی و خداحافظی کردیم. راه یک‌طرفه و بی‌بازگشت بود. مجبور بودند بروند. کسی نمی‌توانست امتناع کند و یا حتی کمی تاخیر کند. باید می ‌رفتند. رفتند. چقدر دشوار و سخت بود برای همه ما این وداع. در بسته شد. سفره دست نخورده ماند. &lt;BR&gt;نام مهین قربانی را در سری آخر برای اعدام خواندند،. دوستان نزدیکش را برده بودند برای اعدام. اما او را با با دوستان همراهش صدا نکرده بودند، بسیار بیشتر از دیگران غمگین به نظر می رسید. مهین ازجمله اعضای مجاهدینی بود که دیگر خط مشی فکری مجاهدین را قبول نداشت و نماز نمی‌خواند، مهین در این سال‌ها به دلیل تغییر ایدئولوژی، تنهایی و شرایط سختی را تحمل کرده بود. اما با این وجود هیچگاه موضع‌اش را علنی به زندان بانان اعلام نکرده بود. او از این می‌ترسید مبادا همه همفکران سابقش را اعدام کنند و او زنده بماند. عصر یکی از آن روزهای ان تابستان سیاه هراسان از خواب پریده بود. مهتاب و فردین جلوی در اتاق نشسته بودند. مهین پریشان و گریان خوابش را برای آن‌ها تعریف کرد. &lt;BR&gt;«خواب دیدم منو برای اعدام بردن. گلوله، تنم رو سوراخ‌ سوراخ کرده بود. تمومی هم نداشتن. تموم بدنم از خون لزج پر شده بود.» سپس های های گریه. از زنده ماندنش بیشترغصه‌دار بود. آن روز وقتی صدایش کردند خوشحالی خود را پنهان نکرد. با شادی از این‌ که همراه بقیه می رود دست در گردن همه انداخت و وداع کرد. &lt;BR&gt;دیگر شام را نمی‌شد خورد. بعد از رفتنشان، سکوتی تلخ و ماتم‌زا در بند حاکم بود. زندانیان با حالتی عصبی تندتند در راهرو راه ‌رفتند. ماست و خیارها، در سطل‌های بزرگ سرخ‌ رنگ باقی ماندند. &lt;BR&gt;اما هنوز ساعتی نگذشته بود در بند باز شد. بچه‌ها برگشتند. از سر بند یکی با شادی و شعف بسیار، بلند، بلند داد کشید: «بچه‌ها برگشتند. بچه‌ها برگشتند.» زندانیان در لحظه، مثل مور و ملخ از اتاق‌ها بیرون آمدند. این‌بار چشمان‌شان می‌خندید. ناباور از بازگشت‌شان دوباره محکم‌تر آ‎غوش بر هم گشودیم. همه به اتاق آخر ۱۱۱ رفتیم و آن‌جا نشستیم. مجاهدین با خنده تعریف کردند که به انتظار نوبت مرگ نشسته بودند، اما نوبت‌شان نرسید! به‌ آن‌ها فرم‌هایی داده بودند تا موضع و نظرشان را نسبت به مجاهدین و جمهوری اسلامی بنویسند. نظرخواهی برای کشتن‌ بود. به آن‌ها نگفته بودند که دارشان می‌زنند یا به گلوله می‌بندند. &lt;BR&gt;اتاق ۱۱۱ حضور عزیزانی را گرامی می داشت که از نیمه‌راه مرگ بازگشته بودند! آیا آن‌ها را دوباره برای مرگ صدا می‌زدند؟ کاش می شد به زمین نقبی زد و مخفی شان نمود و کاش می توانستند پرنده باشند و از میله ها به بیرون پرواز کنند. آیا در آن جمع کسی امیدی به زنده ماندن داشت؟ در آن لحظه کسی نخواست به این موضوع بیندیشد. در آن لحظه همه فکر ‌کردند این عزیزان نازنین از راه دشوار مرگ بازگشته‌اند. همه ترجیح دادند دم را غنیمت شمرند. لحظه ایی غصه را کنار گذارند. همه احساس گرسنگی کردند. کارگر اتاق پرسید بچه‌ها شام می‌خورید؟ پاسخ آری بود. ماست و خیار را در بشقاب‌های پر بر سر سفره گذاشتند. زندانیان اتاق‌های دیگر هم سر سفره به مهمانی نه به ضیافت امده بودند. ماست و خیار با کشمش و نان لواش چقدر خوشمزه بود. آن شام، ضیافتی با مهمان‌های بسیار عزیز، بچه‌های مجاهد از سر شوق خاطره‌های خنده‌دارتعریف ‌کردند. صدای خنده‌‌مان بلند بود. انگار نه انگار مرگ لحظاتی بیش تر آن‌جا حضور داشت. ما از مهمانان عزیزمان پذیرایی کردیم. صبح نهم مرداد، بار دیگر صدای مرگ از بلندگو پخش شد. نام‌ها را دوباره خواندند. ما در دوطرف راهرو سالن سه آموزشگاه به صف ایستادیم. توامان بارش اشک بود و لبخند وداع با مجاهدین. صدای بسته شدن در، چون‌ پتکی بر روح و جسم‌مان فرود آمد. تمام شد. از پله‌ها پایین رفتند. کجا رفتند؟! &lt;BR&gt;زندانیان بند یک اتاق در بسته‌ی پایین صدای پاسدارها ی زن را پشت در شنیده بودند. می‌گفتند: دسته‌دسته دختران مجاهد را به دار می‌کشند. یکی از آن‌ها گفته بود دیدی چگونه آن بالا انها دست‌های هم را گرفته بودند؟! خواب مهین تعبیر شد. آیا او را به دار آویختند یا چون خوابی که دیده بود تیرباران شد.؟ آیا فرقی می‌کند. گلوله یا طناب دار؟ دیگر بازگشتی نداشتند. &lt;BR&gt;برای برخی از افراد بند. زمان بردن مجاهدین برای اعدام، گویی اصلا اتفاقی نیفتاده، حتی برای خداحافظی با آن‌ها از اتاق‌های‌شان بیرون نیامدند. آن‌ها مجاهدین را ضدانقلاب می دانستند امتحانشان را پس داده‌اند. آن‌ها گرم و پی‌گیر مطالعه و کارهای انقلابی‌شان بودند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;درخت هلو &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در هواخوری بودیم. سه هفته ایی از نوروز سال ۱٣۶٨ گذشته بود، درخت هلوی حیاط آموزشگاه پر غنچه شده بود. آیا سال گذشته هم آین همه غنچه داشت؟ آن درخت یادآور همه‌ی عزیزانی بود که تا چند ماه پیش در آن بند می‌زیستند. «سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، مژگان سربی، سپیده زرگر، اشرف فدایی تبریزی، فروزان عبدی.. فروزان - بازیکن ملی پوش در سطح ایران و آسیا - ، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی، مریم عزیزی، منیر رجوی، سهیلا و مهری محمد رحیمی، شورانگیز کریمیان بهمراه خواهرش مهری کریمیان، آزاده طبیب همه از اعضای مجاهدین بودند. با طناب به دار آویخته شدند. زنان و مردان جوانی که سرودخوانان مرگ را پذیرا شده بودند. زنانی که به دلیل زن بودنشان، ابتدا آن‌ها را در گونی کرده بعد طناب دار را کشیدند. رفعت خلدی در بند یک سالن دو اموزشگاه، با تیزاب سلطانی در همان روزها خودکشی نمود، می گفتند، در زمان اعدام زنان مجاهد، رفعت را برای تماشای اعدامشان برده بودند. اکثرشان  - نشکفته گل هنوز ننشسته در بهار-، در اغاز جوانی در زمان دستگیری دانشجو و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش آموز بودند. برخی شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگشان، لبخند بر لب مادران و پدرانشان برای همیشه خشکید. مگر چه کرده بودند؟ بسیاری را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;از سالن سه دو زن چپ را نیز کشته شدند: سهیلا درویش کهن ۲۲ ساله از فدائیان خلق اکثریت در شهریور ۶۷ زیر &quot;شکنجه نماز&quot; کشته شد. آخرین اعدامی از بند عمومی سالن سه آموزشگاه بند زنان اوین فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) از اعضای مرکزی حزب توده بود. او را همانگونه که وحشت داشت بعد از کشتار بقیه همراهان و هم بندانش در روز ۶ فروردین ۱۳۶۸ بخاطر ندادن انزجار از حزب توده ایران با حکم و یژه آیت الله خمینی اعدام نمودند.&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i26.tinypic.com/ehi2rr.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سهیلادرویش کهن&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i30.tinypic.com/9b8x09.jpg&quot; align=right border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;هر روز به هواخوری می‌رفتم تا ببینم غنچه‌های درخت هلو کی باز می‌شوند، اما آن درخت غنچه‌هایش هیچ‌گاه باز نشد. سرمای اوین سوزاندشان. چندی بعد درخت هم پژمرد و مرد. غریب بود مرگ آن درخت در آن بهار خونین! آیا بهار هم چون ما عزادار نبود؟ &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;عفت ماهباز، لندن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://efatmahbaz.blogfa.com/&quot;&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;A href=&quot;mailto:efatmahbas@hotmail.com&quot;&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23882&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=23882&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/093648.php&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;http://news.gooya.com/politics/archives/2009/09/093648.php&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;زیرنویس&lt;BR&gt;۱- اواخر سال ۱٣۶٣ و اوایل سال ۱٣۶۴ با تلاش آیت‌الله منتظری اعدام زنان زندانی سیاسی لغو شد. - زنان زندانی سیاسی را تا قبل از جریان حمله‌ی مجاهدین به غرب کشور، یعنی تا مرداد ۱٣۶۷ اعدام نکرده بودند. آقای منتظری در خاطرات خود به این موضوع اشاره‌ کرده است، &lt;BR&gt;۲ - با فرمان آیت الله خمینی رهبر حکومت اسلامی، در واپسین روزهای حیات خود، بزرگترین کشتار زندانیان سیاسی در زندان های ایران آغاز شد... &lt;BR&gt;«کسانی که در زندانهای سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می کنند، محارب و محکوم به اعدام می باشند»... &lt;BR&gt;در هر صورت که حکم سریعتر انجام گردد همان مورد نظر است»... &lt;BR&gt;با این فرمان در فاصله چند ماه ٣ تا ۵ هزار نفر از مخالفین حکومت که اکثرا محاکمه شده و دوران زندان خود را می گذراندند و برخی نیز در انتظار و آستانه آزادی بودند، بنا به تشخیص هیات سه نفره ای از معتمدین خمینی به نام های نیری، پورمحمدی و مرتضی اشراقی، در «دادگاه»هایی چند دقیقه ای «محاکمه» و به مرگ محکوم شده و بلافاصله اعدام شدند. &lt;BR&gt;٣- خانم فروزان عبدی پیربازاری یکی از قربانیان کشتار جمعی زندانیان سیاسی ۱۳٦۷ است. &lt;BR&gt;خانم عبدی متولد تهران در سال ١٣٣٦ دستگیر شد ، کاپیتان تیم والیبال ایران و از هواداران سازمان مجاهدین خلق، یکی از محبوب ترین چهره های زندان بود. اکثر زندانیان جدا از خط و خطوط ها او را دوست داشتند. در بازی والیبال همه می امدند تا او یکی از ابشارهای زیبایش را بزند. در اولین دادگاه وی به ۵ سال زندان محکوم شده بود ولی پس از اتمام دوره محکومیت آزاد نشد. فروزان دوباره دادگاهی شده و به سرعت به مرگ محکوم شد. &lt;BR&gt;۳ـ &quot;آنتن&quot; اصطلاحی بود که زندانیان در مورد خائنین و جاسوسان رژیم در زندان بکار می بردند. &lt;BR&gt;۴ـ &quot;ملی کش&quot; اصطلاحی بود که در مورد زندانیانی بکار برده میشد که بعد از اتمام مدت محکومیت رسمی شان، بخاطر نپذیرفتن انزجار یا مصاحبه تلویزیونی برای آزادی، بهر حال آزاد نمیشدند و همچنان بدون حکم رسمی در حبس میماندند. &lt;BR&gt;شرط آزادی از زندان، حتی پس از اتمام محکومیت، اعلام انزجار از همه گروه ها و به ویژه آن گروه سیاسی بود، که زندانی به خاطر وابستگی به آن دستگیر شده بود و همپنین تعهد مبنی بر اینکه زندانی پس از آزادی دیگر هیچ نوع فعالیت سیاسی انجام ندهد. در سالهای اول دهه ۱۳٦٠ «اعلام انزجار» باید در حضور دیگر زندانیها صورت می گرفت. بعدها مقامات به اعلام انزجار کتبی رضایت دادند. بعد از کشتار ۱۳٦۷ گاه شرط آزادی به دادن تعهد محدود شد. خیلی وقتها اتفاق می افتاد که زندانی حتی پس از اعلام انزجار هم، اگر رفتار و برخوردهایش مورد رضایت نگهبانان و توابها نبود، آزاد نمی شد. علاوه بر اینها خانواده برای آزادی او موظف به گذاشتن وثیقه و ضامن بود).&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;كدام خواهر اول براي اعدام برود؟! خاطرات مريم حسني &lt;BR&gt;شبي ديگر (دقيقاً يادم نيست سال 61 يا 62 بود) رفعت و صغري خلدي را براي دادگاه صدا زدند. حاكم ضدشرع به آنها مي‌گويد: شما هر دو مهدورالدم هستيد، ولي نمي‌خواهيم هر دو شما را يك زمان اعدام كنيم. داوطلب شويد كه كدام اول باشيد... &lt;BR&gt;صحنة بسيار تكان‌دهنده، دردآور و از طرف ديگر باشكوهي بود كه زبان از بيان اين ميزان شقاوت وددمنشي كفتاران و گرگهاي هار و درنده خوي اين رژيم از يكطرف و بيان عظمت وگيرايي مقاومت يك خلق كه در وجود آن دوخواهر در آن لحظه متبلور شده بود قاصر است. شايد اين حماسه ها را تاريخ ايران زمين مي‌بايست با طلا بر تاريخچة خود به رشته تحرير درآورد و از اين پاكبازان رهايي مجسمه هاي طلا بسازد و زينت تاريخ خود كند.&lt;BR&gt;لحظات زجرآور به كندي مي‌گذشت. در دادگاه هر كدام از اين دو خواهر از ديگري پيشي مي‌گرفت. حاكم شرع قرعه را به خواهر بزرگتر مي‌اندازد. هرگز لحظه وداع آن دو خواهر را فراموش نمي‌كنم،چشمانشان برق مي‌زد و در حالي‌كه مي‌خنديدند اشك از چشمانشان سرازير مي‌شد و با تك تك بچه‌ها خداحافظي مي‌كردند. صغري خلدي اول به شهادت رسيد. &lt;BR&gt;در سال 67 هم رفعت در اثر فشارهاي روحي و جسمي‌ شديد و ازجمله تجاوز و... رواني شده بود. او ديگر كنترلي روي خود نداشت، لذا دست به خودكشي زد. از اين خانواده تعداد ديگري نيز شهيد تقديم آزادي ايران شده است. &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 12:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=107</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-107.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> شنبه های همبستگی تجاوز به میهنم </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT color=#000000 size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;تجاوز به میهنم&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i32.tinypic.com/28hq3c0.jpg&quot; align=left border=0&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مادران میهن تجاور شده ام &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مادران حماسه درد &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مادران پرنده های &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خونین بال تجاوز شده&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خفته گوران، بی نام نشان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;این سرزمین غریب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ترانه ُسهراب و ندا و سعیده کیانوش و فاظمه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در شنبه ،شنبه های درد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شنبه ،شنبه های سوگ&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نشسته ایی در خموش روشن و تاریک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;آن پارک غریب &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در گوشه وکنارایران زمین &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مادران پاره تنان این سرزمین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;سهراب٬ ندا٬فاطمه محسن ترانه سعیده.......&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شمع های دستتان لرزان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شنیده اید                   &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;حکایت ترانه، سعیده و محسن های،زنده مرده را &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;دختران وپسران رها اما&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شرمناک فاجعه سر درخون &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نشسته می گریند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شنبه ها می آئیم ،کنار تو&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; ای درد مند شریف &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;ای عزاداران میهن تجاور شده &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در فغان و غوغا می گریید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; زیر لب زمزمه تان &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;با ترانه ولاله زنده مرده ه در خانه چه کنیم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مادران شرمناک&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;فرزندان مرده زنده  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;امد کنارت در سکوت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خاموش گذشت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نگران پسر و دختر است او &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;تجاوز شده رها گشته اند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;مرده٬ زنده ٬سر در گور &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;به خانه  بازامده اند &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;زمان و زمین شرمناک  تان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در تاریک روشن ان پارک نشسته اید &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اینجا کنارتوایم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;با شمع های  افروخته &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;گلهای سرخ و سپید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اینجا کلن است اینجا فرانکفرت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اینجا لوس انجلس و اینجا لندن&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;&lt;STRONG&gt;2&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; است &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;شنبه ها &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;راین و ماین&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;1&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; تیمز و سن &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;گلباران است به نام تو &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;عفت ماهباز لندن&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;efatmahbas@hotmail.com&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;B&gt;&lt;BR&gt;&lt;/B&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;A href=&quot;http://efatmahbaz.blogfa.com/&quot;&gt;&lt;B&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com&lt;/B&gt;&lt;/A&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;1&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;B&gt;– &lt;/B&gt;&lt;B&gt;راین ونام رودخانه ایی در کلن آلمان است 1 – ماین نام رودخانه ایی در فرانکفورت آلمان است 1 – تیمز ونام رودخانه ایی در لندن است 1 – سن ونام رودخانه ایی در پاریس فرانسه است&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;2&lt;/B&gt;- &lt;B&gt;گروه سبز لندن، شنبه &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۵&lt;/B&gt;&lt;B&gt; سپتامبر ساعت &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۳&lt;/B&gt;&lt;B&gt; تا &lt;/B&gt;&lt;B&gt;۶&lt;/B&gt;&lt;B&gt; بعد از ظهر در جلوی پارلمان لندن٬ در همدردی با مادران عزادار در ایران  گرد هم می ائند&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زبان آتش و آهن،اثر جدید  شجریان‏&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;تفنگت را زمین بگذار&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;A href=&quot;http://soundcloud.com/milonga/-505&quot;&gt;http://soundcloud.com/milonga/-505&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 12:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قبر های بی نام و نشان، خاورانی دیگر، </title>
<link>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>&lt;P class=titleline lang=fa align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;خاورانی دیگر، این بار در بهشت زهرا &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=titleline lang=fa align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt;خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که حکومت تبعیض،  محلی را نامیدند &quot;لعنت آباد&quot; ، آن را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران کشته شده گان آنجا را &quot;بهشت خاوران&quot; نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به &quot;خاوران&quot; مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=titleline lang=fa align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;&lt;FONT color=#000000 size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#000000 size=2&gt;فیلم مربوط به گورهای بی نام و نشان۱۳۸۸ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=titleline lang=fa align=justify&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;&lt;!-- first title --&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;A href=&quot;http://www.televisionwashington.com/media1.aspx?lang=fa&amp;id=2053&amp;SectionID=3&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;http://www.televisionwashington.com/media1.aspx?lang=fa&amp;id=2053&amp;SectionID=3&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;                                    &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt; &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;در شبهای 22 . 23 و 24 تیرماه در بهشت زهرا چه گذشت ۱۳۸۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=Arial&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.youtube.com/watch?v=dlvYUVEwQ4k&quot;&gt;http://www.youtube.com/watch?v=dlvYUVEwQ4k&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;&lt;STRONG&gt;ق&lt;FONT color=#333333&gt;طعه ای دیگر ازبهشت زهرا که دهها جسد بدون نام و مشخصات و حتی جواز دفن به خاک سپرده شده است.۱۳۸۸&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=4&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=left&gt;&lt;A href=&quot;http://www.rouydadnews.com/pages/70.php&quot;&gt;h&lt;FONT color=#0000ff&gt;ttp://www.rouydadnews.com/pages/70.php&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://www.rouydadnews.com/pages/70.ph&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;فیلم های مختلف از خاوران در سال های مختلف ۶۷ &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff&gt;&lt;A href=&quot;http://efatmahbaz.blogfa.com/8705.aspx&quot;&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com/8705.aspx&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot; align=justify&gt; &lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;• &lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#0000ff size=4&gt;&lt;STRONG&gt;دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i31.tinypic.com/250ru53.jpg&quot; align=left border=0&gt; فغان و درد بودند. ایا اتفاقی تاریخ حوادث شهریور سیاه ۱۳۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.bbc.co.uk/worldservice/assets/images/2009/08/25/090825003356__ghabr226.jpg&quot; align=left border=0&gt; خواهد بود؟ ...&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=date dir=rtl&gt;&lt;BR&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;بهشت زهرا&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;قبر های بی نام و نشان، قبرهای شماره دار، قبرهایی باشمارهای نامفهومی چون ۱۰۷ و ۱۰۸و... فریادهای جگرسوز مادران، پشت در اوین.. مادران، نفرین گویان، با فرزندان ما چه کرده اید؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;درکجا سر در خاک کرده اید؟ سرگردانند پشت در زندان ها. از زندان به دادستانی، دست به دست می گردند، پاسخی نمی شنوند. برخی می دانند که دیگر جگر گوشه اشان را نخواهند دید؛ تاریخ تکرار می شود، بیست و یک سال پیش درست به همین گونه مادران را در سال ۱۳۶۷ دست به دست کردند. پس از چند ماه سرگردانی، ساک لباس جگرگوشه ها و عزیزانشان را تحویل مادران و همسران دادند. بی هیچ نشان قبری، بی هیچ شماره ایی. در پاسخ خانواده ها با افتخار گفتند فرزندانتان ملحد بودند قبر و وصیت نامه ندارند. &lt;BR&gt;این روزها هم مادران هر صبح با نا امیدی به دادستانی و پشت در اوین آمده و شنیده اند: بروید، قاضی هنوز فرصت نکرده تا پرونده را ببیند. سپس گفتند پسرتان به فلان بند و یا فلان زندان منتقل شده و یا پرونده اش در حال بررسی است. گاها پولی از مادر می گیرند. چشمان مادر از شادی می درخشد. در دل به تسلای خویش می نشیند. هنوز زنده است؟ نه حتما زنده است، پول گرفته اند. آن روز دل خوش می کند، شب را با شوق دیدار فرزند روز می کند. فردا به جای دیگری نمی رود بپرسد. پس فردا و پسین فردا باز دل نگران می اید پشت در اوین تا... &lt;BR&gt;کشف چهل قبر بی نام و بی نشان در قطعه ۳۰۲ بهشت زهرا از چه چیزی خبر می دهد؟ آیا ماجری گورهای جمعی خاوران*، ماجرای سال ۱۳۶۷ دوباره تکرار شده است؟ این بار برای معترضان خیابانی که با مسالمت خواستار رای شان بوند؟ تکذیب با عجله یکی از مسئولان نظام از چه روست؟ &quot;ما گور دست جمعی نداریم&quot;. آیا تکذیبی این گونه و سخن گفتن از &quot;گور دست جمعی&quot; آن هم در حالی که کسی سخنی در باره ان نگفته است، به چه معنا می تواند باشد؟ ایا این بار نیز چون تابستان سیاه ۱۳۶۷ افراد معترض را در گورهای جمعی هم دفن کرده اند؟ &lt;BR&gt;بی تابی مادران پشت در اوین. قبرهای بی نام و نشان، محاکمات نمایشی همه و همه انگار تکرار دیروز است.۲۱ سال پیش است. مادر شاپور، مادر منوچهر، مادر علی، مادر لیلا، مادر پروین و مادر سهیلا و... در بدر این سو و آن سو دنبال قبر فرزندانشان می گشتند. بیست و یک سال پیش صدها نفر از بهترین بچه های این مرز و بوم را غریبانه در زندان ها کشتند بی آنکه خانواده ها بدانند. آنها در بدر پشت در زندان ها در انتظار بودند. در دو ماه اخیر در ایران در خیابان ها، بیابان ها و در زندان ها با شکنجه و تجاوز جوانان بی گناه را کشتند. کسی نمی داند چه تعداد کشته شده اند .هنوز بسیاری از مسایل اشکار نگشته است. &lt;BR&gt;در دهه ۶۰ بویژه سال ۱۳۶۷ صدها نفر را در عرض دو ماه در زندان ها به جوخه اعدام سپردد. در آن دوران از آن اتفاقات و روز و شب های نفرینی زیر شکنجه، کسی خبردار نبود. در طی پنج ماه هر روز به خانواده ها خبر ناخوش می رسید: فرزندانتان را کشته اند یا آنان از زندان فرار کرده اند و یا... تا سرانجام پدران و مادران پس از پنح ماه بی خبری کامل، ساک لباس فرزندانشان را در کمیته ی مختلف به جای فرزندشان تحویل گرفتند. مقامات زندان، تهدید کردند تا خانواده ها مراسمی برگزار نکنند. &lt;BR&gt;دیروز دوباره در امروز تکرار شده است. تابستان ۲۱ سال پیش در همین زمان مادران در فغان بودند. ایا اتفاقی تاریخ شهریور سیاه ۱٣۶۷ با شهریور ۱۳۸۸ همزمان شده است؟ مادران داغدار دیروز و امروز کنار هم به تسلای هم می نشینند و دلدار هم میگردند. آیا دنیا بار دیگر شاهد قربانی شدن نسلی دیگر از ایرانیان بخاطر آزادی خواهد بود؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#0000ff&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;عفت ماهباز &lt;BR&gt;لندن &lt;BR&gt;efatmahbas@hotmail.com &lt;BR&gt;http://efatmahbaz.blogfa.com &lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT face=Tahoma&gt;اخبار روز: &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A class=link href=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/&quot;&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=3&gt;www.akhbar-rooz.com &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;زیرنویس &lt;BR&gt;خاوران: بیش از ۲۹ سال (قبل از سال۱۳۶۰) است که &quot;لعنت آباد&quot; را گوری کردند برای دگراندیشان لاییک و سکولار و بقول حکومت تبعیض، چاله دانی برای دفن حقایق! بعدها در سال ۱۳۶۷ مادران آنجا را &quot;بهشت خاوران&quot; نام نهادند آن خاک غریب غم گرفته که شباهتی به بهشت نداشت را، بولدزرهای پاسداران حکومت بارها (در سال ۱۳۶۹قبل از آمدن گالیندوپل، نماینده ویژه سازمان ملل به ایران) زیر رو کرده بودند به &quot;خاوران&quot; مشهور شد که یادآور طلوع خورشید بود و بخشی از تاریخ تلخ سزمین مان. امسال در آستانه سال نو میلادی، همزمان با بمباران غزه به دست نیروهای اسرائیل دوباره ماموران دولت جمهوری اسلامی ایران- در فاصله جمعه ٢٠ تا جمعه ٢٧ دی ماه - گورستان خاوران شامل گورهای قربانیان اعدام های سال ٦٠ تا تابستان ٦٧ گورهای انفرادی و گورهای جمعی کشتار دسته جمعی تابستان ٦٧ را زیر و رو کرده و همجنین در ۲٣ دی ماه در همانجا به قطعه‌ای که محل دفن بهائی‌های اعدام شده است را نیز با بولدوزر زیر و رو کرده و با ریختن خاک و ظاهرا کاشتن درخت روی گورها، درد و داغ خانواده ها را تازه کردند. &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;به گزارش پایگاه خبری فراکسیون خط امام (ره) مجلس «پارلمان‌نیوز»، ارگان جبهه مشارکت در روزهای گذشته خبری را مبنی بر اینکه در روزهای ۲۱ و ۲۴ تیرماه پیکر ده‌ها نفر از هموطنانمان بدون شناسائی و بدون درج مشخصات شخصی و صرفا با یک شماره جواز دفن در قطعه ٣۰۲ بهشت زهرا به خاک سپرده شده را منتشر کرد. &lt;BR&gt;پس از آن فرهاد تجری، عضو کمیسیون بررسی حوادث پس از انتخابات، به «پارلمان نیوز» گفت: «اصل خبر دروغ است چه برسد به اینکه تعیین کنند کدام افراد دفن و خاکسپاری شده‌اند. تجری همچنین در این گفتگو اعلام کرد: «در بررسی‌های خود متوجه شده که بازداشت‌ها و نحوه برخوردها شفاف بوده و این خبر (دفن دسته‌جمعی کشته‌شدگان) ادامه حلقه‌های ابهام آفرینی و تشتت ذهن مردم در مورد حوادث پس از انتخابات است.» &lt;BR&gt;گفتنی است سایت نوروز در تاریخ ۲۴ تیرماه نیز به نقل از خانواده یکی از شهدای حوادث اخیر، از وجود دهها جنازه در سردخانه‌ای در جموب غربی تهران خبر داده بود، که با تحویل جنازه‌های منجمد به خانواده‌ها در روزهای بعدی این خبر تا حدودی مورد تائید قرار گرفت. &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;
&lt;P class=titleline lang=fa&gt;&lt;SPAN class=secondlink&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;اعلامیه ی سوم &lt;!-- second title --&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;SPAN class=bigbluelink&gt;جمعی از خانواده‌های جانباختگان دهه‌ی شصت &lt;!-- first title --&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;
&lt;P class=description style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;• بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم. بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند. بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم ...&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=1867868679&amp;d=6853978&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;http://www.blogfa.com/Desktop/Default.aspx?t=1867868679&amp;d=6853978&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: 1px; BORDER-TOP: 1px; MARGIN: 5px; BORDER-LEFT: 1px; WIDTH: 300px; BORDER-BOTTOM: 1px; HEIGHT: 83px&quot; src=&quot;http://www.akhbar-rooz.com/user/albums/a_0003/img_8516.jpg&quot; align=left&gt; به خانواده کشته شدگان جنبش حق طلبانه ی مردم ایران&lt;BR&gt;به مردم آزادی خواه سراسر ایران&lt;BR&gt;به همه ی کسانی که از ستم رنج می برند و می خواهند پایانی بر بیعدالتی ها بگذارند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در تابستان سال ٨٨ بسر می بریم و دو ماه است که کشور درگیر وضعیتی فوق العاده شده است. خواهران و برادران ما، دختران و پسران ما، مادران و پدران ما بپا خاسته و ندای آزادی و رهایی از ٣۰ سی سال بیحقوقی و ظلم را سر داده اند. پاسخ اولیه ترین حقوق و خواسته های انسانی چیزی نبوده بجز گلوله و زندان و شکنجه. در جستجوی عزیزان ناپدید شده خود به هر دری زدیم و مرارت های بسیار تحمل کردیم و عاقبت جسد خونین او را به ما تحویل دادند. از ما بهای گلوله خواستند و برای سوگواری بر پیکرعزیزانمان ما را منع کردند. کسانی از ما هنوز در حال گذراندن دوره ی رنج آور جستجو هستند و تلاش های ما با بی حرمتی و ضرب و شتم پاسخ میگیرد. دروغ و فتنه را که مشخصه حکومت های ضدمردمی است توسط رسانه های خود در بوق دمیدند و گفتند &quot;هیچکس کشته نشده است!&quot; بعد از اینکه به کمک اطلاع رسانی مردمی و خانواده های کشته شدگان بسیاری امور آشکار شد آنگاه با صدها اما و اگر، وعده بررسی دادند. &lt;BR&gt;ما &quot;جمعی از خانواده‌های ....&quot; این رنج ها را تجربه کرده ایم . &lt;BR&gt;با شور و شوق و به امید جامعه ای که دیگر در آن از این مصیبت ها خبری نباشد در سال ۵۷ انقلاب کردیم و ثمره ی انقلاب مردمی مان را همین کسانی که امروز در جنگ قدرت با هم بسر میبرند، ربودند. به جرم آزادی خواهی و حق طلبی و دگراندیشی خودمان یا عزیزانمان را به بند کشیدند، شکنجه دادند، به دار آویختند یا به جوخه های تیر سپردند. دربدری های بسیاری کشیدیم و در صحن زندان اوین پیراهن خونین بما تحویل دادند و پول گلوله درخواست کردند. برخی از ما هنوز نمیدانیم عزیزمان چگونه و کجا کشته شد و گور او کجاست. در تمام دهه ۱٣۶۰ ده ها هزار پدر و مادری که در پشت زندان های اینان در جستجوی فرزندانشان تجمع کرده و اشک می ریختند، با قنداق تفنگ از سوی اینان پذیرائی شده و خبر اعدام فرزندانشان را بدون اینکه نام و نشانی از محل دفنشان بگیرند، از دهان اینان شنیدند. برخی فرزندانشان را درون زندان و در حالیکه شکنجه شده بودند بدنیا آوردند و در همان زمان خبر اعدام همسر یا خواهر یا برادری، را دریافت کردند. تمام دهه ی ۶۰ وضع به همین منوال بود و در سال ۶۷ بزرگترین قتل عام زندانیان سیاسی صورت گرفت. درست در ۲۱ سال قبل در همین روزها فرزندان ما، همسران ما، خواهران و برادران ما، دوستان ما در حالیکه در زندان بسر میبرند و برخی از آنان مدت زندانی بودنشان نیز بسر آمده بود و در امید آزادی بودند، در محکمه هایی سه ثانیه ای و به جرم دگراندیشی روانه قتلگاه شدند. هنوز آمار دقیقی از این جنایت علیه بشریت در دست نیست اما گورستان خاوران و دهها گورستان گمنام دیگر در سراسر کشور که پذیرای گورهای دسته جمعی عزیزان ماست گواهی است بر اینکه تعداد کشته شدگان بسیار بوده است. &lt;BR&gt;دهه ی شصت تیره ترین دوران در تاریخ معاصر ماست که بخاطر مسئولیت های انسانی و اهمیت تاریخی اش نمی توان به سادگی آن را فراموش کرد. دهه ای یگانه در تاریخ ماست که یگانگی اش برخاسته از وسعت و گستره ی جنایت هایی است که صورت گرفت و درد و رنجی است که بما تحمیل کرد.&lt;BR&gt;از آن زمان تا به امروز ما را از برگزاری مراسم برای عزیزانمان منع کردند و سخن گفتن در مورد این فجایع را جرمی بزرگ و خط قرمز کل حاکمیت می دانستند. شکی نیست که بسیاری از شما چیزی در این مورد نمی دانید و هنوز طوری وانمود میشود که گویی اکنون برای نخستین بار است که کشور با پدیده زندانی سیاسی و شکنجه و تجاوز و کشتار مواجه شده است.&lt;BR&gt;در همه این سالها ما خانواده ها، به رغم تهدید و ارعاب، به هر شکلی یادمان عزیزان خود را برگزار کردیم. مجالس و مراسم برپا کردیم، در خاوران گرد آمدیم و اجازه ندادیم یاد و آرزوهای آنان همچون پیکرشان به خاک فرو رود. حاکمین مجال ندادند تا ما در کنار تعداد بیشتری از مردم کشورمان مراسم خود را برگزار کنیم زیرا از همدردی و اتحاد میان مردم بیش از هرچیزی وحشت دارند. همانگونه که امروز تلاش میکنند تا تعداد قربانیان مبارزه ی عادلانه ما را مخفی نگهدارند. دهها دروغ و دمبل سرهم می کنند تا بلکه افکار عمومی را از فجایعی که صورت گرفته بیخبر نگاه دارند. &lt;BR&gt;اما این حیله ها دیگر کار ساز نیست. امروز مردم ما در مقیاسی میلیونی و با انباری از خشم سی ساله به صحنه آمده اند؛ به برکت آگاهی عمومی و روش های اطلاع رسانی امروز دیگر نمی توانند جنایت و حق کشی هایی که انجام داده اند را پنهان کنند.&lt;BR&gt;همان دستانی که در کهریزک یا دهها بازداشتگاه دیگر عزیزان شما را شکنجه کرد و کشت، با عزیزان ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان نظامی که کیانوش ها، نداها، سهراب ها و دهها جان شیفته ی دیگر را در اوج جوانی از شما ربود، با اعضای خانواده ی ما در دهه ۶۰ چنین کرد. همان خواسته های انسانی و حق طلبانه ای که عزیز شما را روانه قتلگاه کرد با عزیز ما چنین کرد. همان مصائبی که امروز بر سر شما میآید برای سالیان دراز بر سر ما آمد. پس ما عمیقا و از ته دل رنج و خشم شما را درک میکنیم و با آن صمیمانه همدردی داریم. &lt;BR&gt;اما این کافی نیست. برای اینکه خون ها هدر نرفته باشد باید دست به دست هم دهیم و صدای اعتراض خود را به این فجایع انسانی متحدانه بلند کنیم. مسببین این جنایت ها بیش از هرچیز از وحدت خواست و اراده ی ما وحشت دارند. زیرا میدانند زمانی که مردم متحد و آگاه در کنار هم قرار گیرند، آنگاه قادرند کوه ها را جابجا کرده و صخره ها را از جای در آوردند و بر پایه آن جامعه ای سالم و پویا و بدون بیعدالتی را بنا گذارند. &lt;BR&gt;پس بیائید امسال مسئله کشتار دهه ۶۰ و کشته شدگان جنبش اخیر را به یک وجه از مبارزه کنونی مان و زمینه ی اتحاد و همبستگی بین خود تبدیل کنیم. &lt;BR&gt;بیائید تا برای نجات جان صدها تن دیگری که در اوین، زندان های شهرستان ها و در بازداشتگاههای مخفی اسیرند، مبارزه ای متحد را به پیش ببریم، نگذاریم عزیزان بیشتری را از ما بربایند و خیل داغداران این کشور را افزون کنند.&lt;BR&gt;بیائید در ۲۱ امین سالگرد کشتار زندانیان سیاسی و به یاد همه ی کشته شدگان دهه ۶۰ دوشادوش هم قرار بگیریم و خواسته های مشترک مان را یک صدا اعلام کنیم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;۱. پی گرد و محاکمه‌ی مسببین کشتارهای دهه‌ی شصت، به ویژه اعدام‌های دسته‌جمعی سال ۶۷ و سرکوب، کشتار، شکنجه و تجاوزات حوادث اخیر&lt;BR&gt;۲. اعلام اسامی دفن شدگان دهه‌ی شصت در گورستان خاوران و اعلام اسامی کشته‌شدگان و زندانیان وقایع اخیر&lt;BR&gt;٣. آزادی بدون قید و شرط تمامی زندانیان سیاسی و عقیدتی&lt;BR&gt;۴. الغای اعدام برای هر جرمی و شکنجه تحت هرعنوانی &lt;BR&gt;۵. دریافت کیفرخواست محکومین سیاسی و اعدام شدگان در طی این سی سال و افشا‌ی علت اعدام آنان&lt;BR&gt;۶. دریافت وصیت‌نامه‌ اعدام شدگان&lt;BR&gt;۷. به رسمیت شناختن محل دفن اعدام شدگان سی‌سال حاکمیت اسلامی در تهران و شهرستان‌ها و تحویل بدون قید و شرط کشته شدگان حوادث اخیر به خانواده‌ها و اجازه‌ی برگزاری مراسم در منازل و یا سر خاک این کشته شدگان&lt;BR&gt;٨. اجازه‌ی گذاشتن سنگ برقبر کشته شدگان&lt;BR&gt;۹. پیگرد ومحاکمه‌ی عامرین و عاملین کسانی که اقدام به تخریب خاوران و گورستان‌های مشابه در سایر نقاط ایران کرده و به آزار خانواده‌ها درطی این سال‌ها پرداخته‌اند، &lt;BR&gt;۱۰.   بازگرداندن حقوق شهروندی خانواده‌ها و متوقف کردن هرگونه محدودیت و محرومیت    اجتماعی، سیاسی، فرهنگی واقتصادی در مورد آنان... و&lt;BR&gt;۱۱. پذیرش و حفظ گورستان خاوران و گورستان‌ها و یا قبرهای مشابه در سایر نقاط کشور به عنوان سندی تاریخی از جانب نهادهای محلی و بین‌المللی&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;٣۰ مرداد ۱٣٨٨&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=mytext style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 27 Aug 2009 00:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=efatmahbaz&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>efatmahbaz</dc:creator>
<guid>http://efatmahbaz.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
